9 Aug 2026, 20:08 UTC6 views1 reactionsread 10 August 2026 Photo
میگفت:
زنا دو دستهن،
یه دسته اونایی که از کودکی خانوادهی همراه دارن و در بزرگی، یارِ در کناری فهیم، که البته تعدادشون اندکه.
و گروه دوم و پرشماری که
هیچکدوم ازینارو ندارن.
باز این گروهِ ندارا هم بر دو دستهن.
یه دسته اونا که از طلوع تا غروب مشغولن به ناله و گلایه
و دسته دوم اونایین که؛
دستشون رو سر زانوی خودشون گذاشتن و خودشون دارن آروم آروم، به سختی و در سکوت،
خودشون رو به آرزوهاشون میرسونن.
من از زنونه…
❤1
7 Aug 2026, 20:56 UTC16 views6 reactionsread 10 August 2026 بهرِ امیدی
موقع معاشرت با آدمها سانسورچی درون مزاحمم میشود نقطه
کاش میشد آدمِ پرجرئتتری باشم نقطه
الان اما آدم محافظهکاریم نقطه
شاید به اجدادم ربط دارد نقطه
یعنی ژنم اینطوری است نقطه
قدیمتر نمیدانستم این خصلت را دارم نقطه
سالها پیش کسی این را به من گفت نقطه
گفت ما اینجاییها همه چیزمان معلوم است نقطه
اما شما آنجاییها هزار راز مگو دارید نقطه
شاید هم او راست میگفت نقطه
هر چه هست من میخواهم …
❤6
6 Aug 2026, 20:36 UTC18 views3 reactionsread 10 August 2026 Photo
سنجهخانه
سوزن میدانست چه کند
وقتی به گردابی سرخ وارد شد
قطرههای گرم را به سکوت و سرمای استوانه دعوت کرد
و خود را به زبالهدان فرونهاد
#شکوه_طایفی
#شبانه_نویسی
❤3
5 Aug 2026, 20:21 UTC23 views5 reactionsread 10 August 2026 راستش را بخواهی
هیچ پشیمان نیستم که، گاهی وا میدهم تا ببینم چه پیش میآید.
هیچ پشیمان نیستم که، موقع بحث و جدل، تمام زورم را مصرف نمیکنم.
هیچ پشیمان نیستم که، برخی از اتفاقات را ناگزیر میپذیرم.
هیچ پشیمان نیستم که، لااقل یک گوشم را برای شنیدن باز میگذارم.
هیچ پشیمان نیستم که، اغلب همهی حق را به خودم نمیدهم.
هیچ پشیمان نیستم که، بعضی سؤالها را بیجواب گذاشتهام.
هیچ پشیمان نیستم که، دیر فهمیدهام اما زو…
❤4👏1
4 Aug 2026, 21:01 UTC25 views7 reactionsread 10 August 2026 امروز خاطراتم؛
خاطراتم؛
شکلِ تهماندهی شلهزردیست، که از قابلمه جدا نمیشود.
پر از عطرِ زعفران و گلابِ شیرین.
آنروزها که مامان نذری میپخت.
گاه میشد که همهی فامیل دورِ هم جمع بودیم.
خاطراتم؛
زمانی مثل برفهای سفتِ چسبیده به کف چکمههای پلاستیکی بچههاست.
آنوقتها که کوچک بودند و خانهمان پونک بود.
زمستانهای سرد.
گاه میشد که شب تا صبح نیممتر برف میآمد.
هنگام روز چند ساعتی آسمان آرام میگرفت.
ابرها…
❤5👍2
3 Aug 2026, 20:31 UTC24 views7 reactionsread 10 August 2026 کشف و شهود، حینِ پل باسن
امروز پیلاتس داشتم.
یازده صبح رسیدم باشگاه.
در کلاس ما پانزده نفریم؛ همه میانسال، بین پنجاه تا هفتاد ساله.
اغلب حرکاتمان اصلاحیست و مربی، یک لحظه هم چشم از ما برنمیدارد.
امروز، در حالی که روی مت طاقباز دراز کشیده بودم، یک وزنهی دو کیلویی روی شکمم بود و یکی دیگر را با هر دو دست بالای سرم نگه داشته بودم،
باسنم را تا جایی که توان داشتم بالا برده بودم و مهرههایم را یکییکی روی زمین می…
❤5👍2
2 Aug 2026, 20:02 UTC27 views8 reactionsread 10 August 2026 قصهی امشبِ شکوه
دلم خیلی چیزا میخواد.
مثلن؛
یه عالمه بنویسم.
آداب و رسوم بلد باشن کلماتم.
بعد؛
هی داستان بنویسم.
هی جستار.
هی هی.
اما اینروزا،
موقعِ نوشتن دلم به دستم پشتِ پا میزنه.
میرم آنافورا بنویسم،
کار در نمیاد.
میرم «درخت از گربه پایین آمد» پرویز شاپور رو میخونم.
ببین چقد داغونم که به نظرم قشنگ نمیاد.
اون همه کاریکلماتور.
به هر جهت،
وقتی ننویسم،
اینجا خالی میمونه.
میشه یه حفره تو دلم، اصن تو …
❤8
31 Jul 2026, 18:45 UTC39 views9 reactionsread 10 August 2026 امروزِ من
لادن از انگشت ششم خیالی نوشت.
از درد و رنج و نقصی که هر کدام داریم.
از نمازخانهای که همهمان باید یکی داشتهباشیم.
تا بنشینیم درونش و با آنچه موجب شرم است یا دردمان میآورد روبهرو شویم.
بنشینیم آنجا و خودمان را ناز کنیم.
مثلِ حسن در داستان نمازخانهی کوچک منِ هوشنگ گلشیری.
الهام از خلق و خوی آدمانه نوشت.
این که همهی ما گاهی شادیم، گاهی عبوس و تلخ و روزی نگران.
هرچه هستیم، شبیه همیشهی خودمان نیست…
👏6❤3
29 Jul 2026, 12:19 UTC37 views5 reactionsread 10 August 2026 داستانِ بعضیروزها
ششم مردادِ ماهِ من
استمرار امروز جذاب نبود، اما بود.
اگه سر صبح دو خط دلواپیچه و چهار خط سپاسگزاری نمینوشتم، امروزم خالی از نوشتن بود.
کارهای امروز نمرهی چندان آبرومندی ندارد.
دل به نویسندهساز سپردم، که افتاد ده شب.
امروز تصمیمم بود که زود بخوابم.
بیدارم بعد از نویسندهساز.
به داستان گوش فرا دادم،
به داستانی از رمان همشاگردیها.
شاهین کلانتری، مثل همیشه خواند و توضیح داد و خواند.
عالی بود، ط…
👍3❤2
27 Jul 2026, 20:18 UTC42 views7 reactionsread 10 August 2026 منتظر هیچچیز نمانید
۰۵/۰۵/۰۵
تنها دوازده دقیقه مانده تا تمام شود.
به یاد دارم که دنبالهدارِ هالی از بالای سرمان میگذشت. عدهای که اغلب اخترشناس بودند، ذوق زیادی از این بابت داشتند.
از پیشامدهایی بود که تنها یکبار شاهدشان هستیم.
برگردم به تقارن تاریخ.
خوب به خاطر دارم ۶۶/۰۶/۰۶ را.
آن روز ما در سفر بودیم. پسر سهماههام را در آغوش داشتم و دست دختر دوسالهام در دستم بود و از باغ برمیگشتیم.
چقدر خام بودم و بی…
❤7
26 Jul 2026, 20:18 UTC35 views5 reactionsread 10 August 2026 پفکِ راهِ نانوایی
مامان گفت:
بالای یخچال پول خرد گذاشتم.
دو تومن بردار و برو نونوایی.
من علاوه بر دو تومن، پنج ریال هم برای توشهی راه برداشتم.
شلوارِ قهوهای و بلوز کرمرنگم را پوشیدم.
پشت درِ نشیمن، صندلهای توری و تابستانی را انداختم سرپا و از پلهها پایین دویدم.
ده ثانیه بعد توی مغازه کریمآقا، منتظر بودم پفکم را بگیرم و سمت نانوایی روانه شوم.
کریمآقا بقال، در حالی که مشغول کشیدن توری روی درِ دبههای خی…
❤5
25 Jul 2026, 20:11 UTC28 views8 reactionsread 10 August 2026 پیشَکی بدونید که…….
آدم خوشبینیم.
مواردی این خوشبینی دمار از روزگارم کشیده بیا و ببین.
ولی
همهاش هم که بد نیست.
خیلی خیلی وقتها هم خوشبینی باعث خلسهای خیالپرور میشود.
بعد که از خیالش خارج میشوی دستت پر است.
از چه؟
الان از آخرین دستاوردِ خلسه میگویم.
یک سایت دارم.
shokouhtayfi.com
یادگاری از اولین روزهای قرنطینه در کرونا.
نوروز نودونه
اولین نوروزِ بیمهمانومجد زندگیم.
دلم میخواست کاری کنم، نمیدانستم …
❤4👏4
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @ghesehaye_shokouh. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.