27 Dec 2025, 05:35 UTC948 views11 reactionsread 9 August 2026 رمان هناخ
(فصل سوم، صحنهٔ 9)
... مدتی در خیابانها ویلان بودیم و میچرخیدیم تا رسیدیم به ساختمانی که تابلوی بزرگی داشت: «الشرطة السعودیة». همه پیاده شدیم و به اطاق بزرگی منتقل شدیم؛ بوی بدی میداد، سینهام به سوزش افتاد.
فردی خشن، که سیاهتر از رنگ من بود، یکی یکی، لباسهایمان را میگشت و جیبهایمان را خالی میکرد.
به من که رسید، همانطور که مرا میگشت، گفتم: از قبیلۀ آلسعودی؟
عصبانی شد و مشتی به سینهام زد و گفت: خ…
👍9❤2
27 Dec 2025, 05:34 UTC176 viewsread 9 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
7 Dec 2025, 04:00 UTC269 views9 reactionsread 9 August 2026 رمان هناخ
(فصل سوم، صحنهٔ 8)
... داشتم بیهدف و سرگردان، در کوچهها راه میرفتم، که به محلهای بیزرق و برق رسیدم؛ با بقیه شهر خیلی متفاوت بود. کمی جلوتر که رفتم، روی دیوار نوشته بود «حوشبکر».
آنها بیشتر شبیه من بودند، سیاه و خاکی، پابرهنه و ترکخورده. افراد زیادی کنار کوچهها و خرابهها، روی زمین خوابیده بودند.
خیلی راه رفته بودم؛ خسته و گرسنه بودم. چند نفر سیاهپوست دوره هم نشسته بودند؛ چوب مسواک در دهان، مشغول…
👍7❤2
7 Dec 2025, 03:59 UTC189 viewsread 9 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
3 Dec 2025, 14:23 UTC307 views8 reactionsread 9 August 2026 رمان هناخ
(فصل سوم، صحنهٔ 7)
... با صدایِ زید زیدِ شیخ خالد، از خواب بیدار شدم.
گفت: بیدار شو تا به نماز صبح حرم برسیم. بعد از نماز، قرار است که همراه کاروان از غار حرا زیارت کنیم.
افسرده بودم، دل و دماغ رفتن نداشتم؛ با هر زحمتی بود حرکت کردم. چشمم آب نمیخورد که غارِ حرایشان هم واقعی باشد.
نماز که تمام شد، کمی نشستیم تا هوا روشن شود. بالاخره همگی دور شیخ خالد جمع شدیم که سوار اتوبوس شویم.
کمی نانِ مثلثی و جعبه شیری…
👍8
3 Dec 2025, 14:12 UTC151 views1 reactionsread 9 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
❤1
3 Dec 2025, 05:55 UTC832 views8 reactionsread 9 August 2026 رمان هناخ
(فصل سوم، صحنهٔ 6)
... هاشم که دید من ناراحت و ناامید شدهام، گفت: هر شهری، قبرستان دارد. شاید قبرستانِ مکه برایت جالب باشد و به دلت بنشیند.
راست میگفت: قبرستانِ شهرم، انبوهی از خاطراتم را در خود داشت؛ لااقل خدیجه را خواهم دید.
گفتم: احسنت، قبرستانِ «حَجون»؛ بله، نشانی از آن پیدا کن تا برویم.
هاشم جعبه کوچک خود را نورانی کرد؛ و مدتی در آن خیره شد. گفت: قبرستان مکه، قبرستانِ ابیطالب یا مَعْلاة نام دارد ..…
👍8
3 Dec 2025, 05:43 UTC132 views1 reactionsread 9 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
❤1
22 Nov 2025, 03:47 UTC≈1,030 views9 reactionsread 9 August 2026 رمان هناخ
(فصل سوم، صحنهٔ 5)
... چه نمازِ جماعتی، تاکنون این همه جمعیتِ نمازگزار، یکجا ندیده بودم. امامِ جماعت، صدای خوبی داشت، ولی کلماتی از مصحف را به غلط میخواند؛ حتی عبارتهایی بر آیات میافزود، که من از زبانِ پیامبر نشنیده بودم.
نماز که تمام شد، آهسته رو به هاشم گفتم: تو نقشه به همراه داری، حاضری با من در شهر گردش کنی؟
جوانک، خیلی خوشحال شد، پذیرفت و هر دو از شیخ خالد خداحافظی کردیم تا ساعاتی در اطرافِ حرم و ش…
👍7❤2
22 Nov 2025, 03:34 UTC183 views2 reactionsread 9 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
❤2
18 Nov 2025, 05:41 UTC239 views10 reactionsread 9 August 2026 رمان هناخ
(فصل سوم، صحنهٔ 4)
.
... هنوز چند قدمی راه نرفته بودیم که از پشتسر، صدایِ زید! زید! شنیدم. سرم را که چرخاندم، دیدم همان جوانِ نقشه به دست داخلِ اتوبوس است، که با خالد بحث کرد.
ایستادم تا رسید. با مهربانی سلام کرد و گفت: من هاشم هستم؛ دوست دارم با شما بیایم و همراه شوم.
زمان زیادی نگذشت که به دیوارهای بلندی رسیدیم، که مردم در حال ورود و خروج از دربهایِ متعدد آن بودند.
شیخ خالد، در حالی که چشمانش اشکآلود …
❤6👍2👎1😐1
18 Nov 2025, 05:40 UTC149 views1 reactionsread 9 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
❤1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @hnakhnovel. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.