7 Aug 2026, 21:39 UTC35 views4 reactionsread 8 August 2026 در تمنای ریزدانههای خاب
فکرها شده موریانه. قدم میزنند لابلای پیادهروهای مغزت با کفش پاشنه بلند. تق. تق.
میخورند تکه پارههای مغز پوسیدهات را. پارتی راه انداختهاند آنجا. مست کردهاند. میزنند و میرقصند. بریز و بپاش میکنند.
مگر کسی میتواند موریانههای لم داده توی میهمانیِ بیمیزبان را بیرون بیاندازد؟
مگر کسی میتواند رهایی یابد از چکچکههای اندیشه؟
مگر کسی بلد است چشم بگذارد روی چشم و با آسودگی خیال شب را …
❤4
5 Aug 2026, 20:03 UTC60 views8 reactionsread 8 August 2026 خستهبالی، همبالی و نوبالی
وقتی بهتر مینویسم که نوذهنی آمدهباشد سراغم و دوریگزین باشم از تکراریجات.
وقتی بهتر مینویسم که کلمات را صفحهها پشت سرهم قطار کردهباشم. این شدآیند، همهنگام میشود با نوآفرینشیِ جرقههای تازه.
وقتی بهتر مینویسم که خستهبال میشوم از آدمها. زمانی که دل پر است و تکههایش روی کاغذ میشکنند. تکههایی که پس از چندی نوشتن، همبال میشوند با یکدیگر و نوبالانه ادامه میدهند به زندهمان…
❤8
4 Aug 2026, 20:27 UTC129 views11 reactionsread 8 August 2026 خاطراتِ خاستگاری دخترخانومی³
قسمت آخر
روزِ خاستگاری
بالاخره فرا رسید آن روز موعود. گربه دم حجله کُش، از صبح اینجاست و با مامان در تکاپویند. همه جای خانه را تمیز کردهاند. حتی بالای کابینتها. من نمیدانم کدام خاستگاری کابینتها را باز میکند و تویشان را نگاه، که این دوتا اینجوری افتادهاند به جان آنها.
ناهار نیمرو خوردیم و شنیدیم که این برایِ منِ نمکنشناس از سرم هم زیاد است. توی خانه شوهر به جای نیمرو میتوانم …
❤10🕊1
3 Aug 2026, 19:47 UTC124 views11 reactionsread 8 August 2026 خاطرات خاستگاری دختر خانومی²
سهشنبه
کرمهای فکرهای جورواجور توی مغزم میلولند به هم. خواهرم هم امروز آمدهبود برای نصیحت. نمیدانم چرا دمِ خواستگاری من، همه یکهو روانشناس شدهاند و کارشناسِ مسئلهی ازدواج از کانادا. هر کسی میآید، یک چیزی میپراند توی این وامانده مغزِ من. حضرتِ خواهر هم فرمودند که گربه را دم حجله بکش. مثل من. میبینی توی خانهی ما هرچی من میگویم، همان است؟ فقط چَشم بانو است که مثلِ دُر میبارد از…
❤10🕊1
2 Aug 2026, 21:52 UTC142 views15 reactionsread 8 August 2026 خاطرات خاستگاریِ دختر خانومی¹
شنبه، یک هفته مانده به خاستگاری
خانم جون میگوید ازدواج مثل یک خربزهی سربسته است. میگویم حالا چرا خربزه؟ لبخندِ موذیانهای میزند. انتظار داشتی هندوانه را مثال بزنم؟ مگر نشنیدهای میگویند خلاف راهی را برو که بقیهی مردم میروند. بعدش هم میگوید هندوانه را که وا میکنی قرمز باشد، میگویی بهبه. چه هندونهای خریده مردِ خانه. حالا اگر ازدواج مثل هندوانه باشد که کارت زار است. توی هما…
❤9🔥3🥰2🕊1
1 Aug 2026, 19:23 UTC149 views10 reactionsread 8 August 2026 از یک خستهبال
این نامه را برای تو مینویسم. اما تو کجایی؟
پرندههای دلتنگی همخانه شدهاند با من. پرندهی سفیدی نشسته روی کتابهایت. پرندهای با منقار نارنجی، بالهایش را پهن کرده روی تشکچهات. پرندهای ضعیفتن هم بس نشسته توی حوض. تا آمدنت آزادش کند. پرندهای دیگر تنچرخانی میکند توی آشپزخانه.
روزهای نخست رفتنت مرهمم بودند. از کاشانههایی میگفتند که پر گذاشته بودند تویشان. پرندهی سفید از دخترکی روستایی برا…
❤7🕊3
31 Jul 2026, 19:44 UTC202 views11 reactionsread 8 August 2026 این یک هشدارِ جدی است
آرامتر. تو داری به یک تله نزدیک میشوی. تلهای به نام کلمه.
وقتی در تلهی اول افتادی، حواست پرت میشود. راهِ روزمره را گم میکنی و تلههای بعدی به نوبت فرا میرسد. کلمه تو را به دام کلمهای دیگر میاندازد.
تلهی کلمه، حلقهوار میپیچد دور انگشتان پاهایت. بالا میآید تا رانهایت. از آنجا تا باسنت. میپیچد به دور شکمت. در مینوردد سینهها را. به گلو که برسد کار تمام است. تو گیر افتادهای. راه…
❤11
27 Jul 2026, 22:04 UTC176 views8 reactionsread 8 August 2026 کفِ دست در برابر کفِ دست
برای سالواژهات، «کشف» چه گامی برداشتی؟
یادم است در یکی از وبینارها استاد گفت کشف زمانی اتفاق میافتد که دوام بیاوری در چیزی. نگویی ارتباط برقرار نکردم با فلان کتاب و فیلم. پس تمام. بلکه بمانی. ادامه دهی و بشناسیاش. تازه آنموقع است که لذت حاصل میشود و ارتباط، برقرار.
کتابِ «ضربان» را که میخاندم، مغزِ آسانجویم میلِ به توقف داشت و دلِ کشفخواهم، میلِ به ادامه. امروز چالشِ گروهِ نویسنده…
❤6🔥2
25 Jul 2026, 20:10 UTC171 views11 reactionsread 8 August 2026 دیگِ قهر و آشتی
هر روز که میگذرد، بیشتر قد میکشیم. کنار این استخوان ترکاندنها، قهرها و آشتی کردنهامان هم مثل غصههایمان روزبهروز بزرگتر میشود.
بچه که بودیم، قهر کردنهامان دست بر سینه زدن بود و رو برگرداندن. قهر میشدیم تا قیامت و مامان بابایمان را میسپردیم به سلامت. اما عمر قهر کوتاه بود. مثل عمر شادیهایِ امروزمان. دستها کمکم از هم جدا میشدند. از سینه فاصله میگرفتند و میرفتند تا فاصلهی زشتها را …
❤8🔥3
23 Jul 2026, 22:28 UTC162 views12 reactionsread 8 August 2026 روزی برای پاستا خاهم نوشت
برای سالواژهات،« کشف» چه گامی برداشتی؟
مارال دربارهی گنجخانهاش نوشتهبود. تقسیمبندی نوتِ گوشیاش. آن را عادتِ قشنگی دیدم. گام برداشتن در این راستا برای یادداشتهای شلختهام، شاید کشفِ بزرگی باشد.
فاطمه ذاکر هم از جریمه نوشتهبود برای شکستن تداوم. جریمهای که خودش، نوعی پاداش است. رونویسی کردن. این هم برایم یک کشف است. تصمیم گرفتهام جریمهی تیک نخوردن هر کدام از کارهایم، یک صفحه رون…
❤12
22 Jul 2026, 18:05 UTC210 views14 reactionsread 8 August 2026 دخترِ صندوقی
دستانم را آویختهبودم به گیسهایش. زلفهای سیخویش را خوب میپیچاندم لای چنگهایم. اما تارهای قصیرِ من در این نبرد سودی نداشت. پس پناه آوردهبود به نیشهای زهرآگینش. این موجودِ شیطانی، دیوی است گستاخ و پررو. در پوشش انسان. زشت موی. چرک روی. ناموزون تن.میگویند که ظاهرا خواهر من است. در باطن اما میدانم که نیست.
سری است مگوی. اما من میخوهم پرده بردارم از این نهان. میخوهن خستو شوم در نزد شما. بشنوید …
❤12👍2
20 Jul 2026, 18:41 UTC197 views10 reactionsread 8 August 2026 خطر نکردن، خطرناک است
شده از ترس کاری، آن را نیاغازی؟ شده گمنامی مقصد، گمراهت کند از مبدا؟ شده که دست بگذاری روی دست و بنشینی به انتظار طلوع شنبه؟ حاشیهی امنت کجاست؟ پناهگاه نرمت؟ همان جا که سر میگذاری بر بالشتی از پر قو. لم میدهی و تکیه میزنی بر تختِ پادشاهیِ خوشخیالیات. به بهانهی شکست خوردن، قدم نمیگذاری در رهِ رسیدن. میمانی در توقفگاه. میمانی همانجا. تا ابد.
به گمانت خطر نکردهای. اما تو خطر کردهای…
❤10
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @greengirl0415. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.