7 Aug 2026, 19:07 UTC25 views4 reactionsread 8 August 2026 اینترنت یا حلزون؟
حدود یک هفته است که اینترنت خانهمان بازی درمیآورد؛ نه وایفای درستوحسابی کار میکند و نه دادههای موبایل جوابگو هستند. هرچه با مخابرات هم تماس میگیریم، پاسخ همان جملهی همیشگی است: «همکاران در حال بررسی هستند.»
به زور و زحمت میتوانم وارد تلگرام شوم و معمولاً قبل از اینکه بخواهم مطلبی به اشتراک بگذارم یا سری به دوستانم بزنم، دوباره همهچیز قطع میشود.
با اینکه ما نسل اینترنت دایلآپ هستیم و س…
🔥2❤1🤔1
5 Aug 2026, 17:41 UTC103 views4 reactionsread 8 August 2026 یحیی
در داستان «یحیی» صادق چوبک، زاویه دید سومشخص است، اما روایت آنقدر به ذهن یحیی نزدیک میشود که خواننده جهان را از چشم او میبیند. ترس، اضطراب و شرم او فقط توصیف نمیشوند؛ خواننده آنها را تجربه میکند. همین نزدیکی به ذهن شخصیت باعث میشود فراموش کردن یک اسم، به بحرانی واقعی تبدیل شود.
چوبک هیچوقت مستقیم از فقر یحیی حرف نمیزند، اما با چند جزئیات ساده آن را نشان میدهد. یحیی پسربچهای است که در یازدهسالگی کا…
👏3👎1
3 Aug 2026, 15:54 UTC136 views3 reactionsread 8 August 2026 آمیرزا محمود؛ کاسه داغتر از آش
کاسه داغتر از آش شنیدهاید؟ دقیقاً حکایت آمیرزا محمودخان است.
آمیرزا محمودخان، شخصیت اصلی داستان «مسیو الیاس»، کارمند درستکار وزارت مالیه است؛ مردی که همه او را به امانتداری و درستکاری میشناسند. اما این آمیرزا یک خصلت دارد که خانوادهاش را به ستوه آورده است.
او برای عالم و آدم غصه میخورد؛ از غم نان دیگران گرفته تا تریاک یک معتاد، از مستأجری این و آن تا بیماری دیگران. خلاصه تمام …
👏2🔥1
3 Aug 2026, 03:51 UTC115 views3 reactionsread 8 August 2026 یکشنبهام چگونه گذشت؟
بعد از چند روز استراحت، امروز بیشتر وقتم صرف رسیدگی به کارهای عقبافتادهی خانه شد؛ ظرف شستم، لباسها را تا زدم و سر جایشان گذاشتم، دخترم را به کلاس زبان بردم، ناهار و شام پختم، جارو زدم، میوه شستم، به گلدانها آب دادم و میزم را مرتب کردم.
با اینکه صبح یک ساعت آزادنویسی کردم، از دلش یادداشتی متولد نشد. تمرین امروز، پاسخ به یکی از پرسشهای کتاب روانشناسی اهمالکاری بود: «به خاطر به تعویق اندا…
🔥2👏1
1 Aug 2026, 19:36 UTC55 views4 reactionsread 8 August 2026 امروز پزشک حکم اخراج «غاصبان دردسرآفرین*» گوشهایم را صادر کرد.
حالا دنیا را بدون آنها واضحتر میشنوم.
*جِرم گوش
#پارهنویسی
❤2👍1👏1
31 Jul 2026, 17:31 UTC128 views8 reactionsread 8 August 2026 نامهای برای آنه | شماره ۱۴: پناه بردن به نوشتن
آنه عزیزم
این روزها بهشدت بیحوصلهام؛ بیحوصله و مضطرب. گوشدرد امانم را بریده و ترس از برگشت سرگیجه، که ممکن است این بار هم از همین گوشدرد شروع شود، عذابم میدهد.
چند روزی بود که زیر گلویم درد میکرد. چون سابقه داشتم بعد از پانیک یا استرس شدید تبخال بزنم، فکر کردم شاید این درد هم نشانه شروع یک تبخال باشد؛ اما خبری از تبخال نشد. در عوض، درد بیشتر شد و گلو و گوشم ر…
❤6🔥2
29 Jul 2026, 19:32 UTC147 views4 reactionsread 8 August 2026 تنگسیر؛ عدالت یا انتقام
تنگسیر برای من فقط یک رمان نبود؛ بیشتر شبیه سؤالی بود که تا آخر کتاب رهایم نکرد.
میگویند داستان ریشه در واقعیت دارد. مردی که آنقدر زیر بار ظلم ماند تا بالاخره تفنگ به دست گرفت و حقش را با گلوله پس گرفت. حقش را خورده بودند، تحقیرش کرده بودند و راهی برای دادخواهی باقی نگذاشته بودند. همه اینها را میفهمم، اما هنوز نمیتوانم با این نتیجه کنار بیایم که هرکس حقش خورده شد، بتواند اسلحه بردارد و …
👏2❤1🔥1
27 Jul 2026, 16:42 UTC81 views4 reactionsread 8 August 2026 تمام روز را، با درد گلو و گوش، در رختخواب گذراندم؛ از صبح تا شب تنگسیر همدمم بود و امشب به آخرین صفحهاش رسیدم.
#درد_نوشت
❤2😢2
26 Jul 2026, 17:51 UTC201 views4 reactionsread 8 August 2026 انگیزهات کجا خرج میشود؟
تا مدتها فکر میکردم مشکل من کمبود انگیزه است.
هر وقت نمیتوانستم بنویسم، ورزش کنم، کتاب بخوانم یا به برنامهام پایبند بمانم، با خودم میگفتم: «انگیزه ندارم.»
اما هرچه بیشتر درباره اهمالکاری خواندم، بیشتر فهمیدم شاید دارم سؤال اشتباهی میپرسم.
اصلاً مگر میشود انسان بیانگیزه باشد؟
اگر گرسنه شوم، انگیزه دارم غذا بخورم. اگر جایی از بدنم درد بگیرد، همه کارها را رها میکنم تا درد آرام شو…
👏2🔥2
25 Jul 2026, 18:45 UTC163 views2 reactionsread 8 August 2026 میانِ تنگسیر* و زندگی
شهرو، تنگسیرها و تفنگچیها را میان صحرای داغ دواس، نشسته روی رملهای مقابل کپر شیرمحمد رها کردهام تا خودم را به دختر برسانم.
در کوچه دوان میشوم. تفنگچیها، شهرو و تنگسیرها با من در کوچهها میدوند تا به آموزشگاه دختر برسیم.
خورشید بساط کار برچیده و آرامآرام در پشت ساختمانهای سر به فلک کشیده، غبارآلود و غمزده شهر ناپدید میشود. آموزشگاه زبان در روشنایِ رو به خاموشیِ غروب فرو رفته است.
رو…
❤1👏1
23 Jul 2026, 19:51 UTC177 views8 reactionsread 8 August 2026 رویای من؛ کافه نوشتن
دخترم کلاس زبان دارد. آموزشگاهش خانهای قدیمی با نمای سنگ سفید است. از در که وارد میشوی، حیاط کوچکی پیش رویت باز میشود؛ چند درخت، تاتمیهای مشکی که تمام حیاط را پوشاندهاند و ساختمانی که با چند پله به طبقهی بالا میرسد. چند کلاس آنجاست. چند پله هم پایین میرود؛ زیرزمینی با سالنی بزرگتر و چند کلاس دیگر.
تا کلاس دخترم تمام شود، روی سکوی سیمانی حیاط مینشینم. موبایل توی دستم است و مینویسم. گا…
👏5🔥3
22 Jul 2026, 18:10 UTC179 views4 reactionsread 8 August 2026 همزیستی با ترس
دیشب را با یک حمله پانیک به پایان رساندم و امروز را با ترس از تکرار آن آغاز کردم. عجیب است؛ گاهی بعد از تمام شدن پانیک، ترس از تکرارش شروع میشود. ذهن مدام میپرسد: اگر دوباره شروع شود چه؟ اگر این بار پانیک نباشد و مسئلهای جدیتر مثل سکته، مشکل قلب یا مغز باشد چه؟
صبح که آرامتر شدم، از خودم پرسیدم: «اصلاً چرا دیشب پانیک آمد؟» هیچ پاسخ واحدی پیدا نکردم. انگار ذهنم روزها بود که زیر بار نگرانی نفس می…
👏2❤1😢1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @cafe_neveshtan. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.