19 Jul 2026, 13:43 UTC719 views48 reactionsread 8 August 2026 Forwarded from @maneaashofte
چند سال پیش،یک دوستی مجازی ای با کسی داشتم،چون ظریف و نازک بین بود می توانستیم باهم حرف بزنیم.اشتراک دیگری نداشتیم.توی جهان هم جا نشدیم.کم کم فاصله گرفتیم و تمام شد.
چند روز پیش،یک پیام عادی امد روی موبایلم،نوشته بود:من آسترالیا هستم.
خنده ام گرفت.
اصلن یادم نبود که قصه ای که فقط بین من و دو سه نفر از دوستهایم بود را برایش تعریف کرده ام یک روزی.
ماجرا این بود که محل کارشوهر یکی از دوست های صمیمی من آستارا بود .چند …
❤48
27 Jun 2026, 18:36 UTC≈1,260 views36 reactionsread 8 August 2026 ادارهها فکر کنم باز بود ولی با دستودلبازی مرخصی میدادند. جمع کردیم رفتیم کرمان. به هزار بدبختی و با اتوبوسی که مقصدش بندرعباس بود و بعد از بیست ساعت ما را نزدیکیهایِ کرمان پیاده کرد رسدیم به سرزمینِ مادریِ مادرم.
در کرمان فک و فامیل و دوست و آشنا (هم نزدیک و هم خیلی نزدیک و هم دور) چنان بلایی سرمان آوردند که نهتنها خودمان برگشتیم، بلکه مادربزرگ را هم که خیلی از دستِ پدربزرگ به عذاب بود برداشتیم آوردیم. دوتایی …
❤28😢8
27 Jun 2026, 18:36 UTC≈1,100 views5 reactionsread 8 August 2026 جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵:
این را قبل از جنگِ دومِ سالِ ۱۴۰۴ نوشتهبودم. بینِ دیماه و جنگ. یادم نیست چرا تویِ وبلاگ نگذاشتم. شاید روزهایی بوده که وی.پی.ان وصل نمیشده. یادم نمیآید. حافظهام خیلی خراب شده این مدت. مثلن اسمِ فیلمها و بازیگرها را به سختی به یاد میآورم. و تازه (همینطور که تویِ این هم نوشتهام) اصلن از کجا معلوم که من این را قبل از جنگ نوشتهباشم؟ از کجا معلوم خاطرهای که از نوشتنِ این دارم، خاطرههای…
😢3❤2
3 Jun 2026, 20:19 UTC≈1,350 views22 reactionsread 8 August 2026 Forwarded from @sabidoo
«ترس از ماشین پلیس و توقیف در مسیر، ترس از به خواب رفتن در شب، ترس از به خواب نرفتن، ترس از گذشتهی بازگشته، ترس از این دَمی که پر میگیرد، ترس از تلفنی که نیمه شب زنگ میخورد، ترس از صاعقهها، ترس از نظافتچی با لکهای بر گونهاش، ترس از سگهایی که گفته شده گاز نمیگیرند، ترس از تشویش، ترس از شناسایی جسد یک دوست، ترس از بی پول شدن، ترس از ثروتمند بودن، اگرچه مردم این را باور نمیکنند،
ترس از نمایههای روانشناسان…
❤22
1 Jun 2026, 10:41 UTC≈1,490 views29 reactionsread 8 August 2026 Forwarded from @maneaashofte
دوران تنهایی ام هنوز به سر نیامده .
یک روزنه باز شده بود برای اینکه هنوز می شود جور دیگری زندگی کرد.
اما کم کم پاهام از روی ابرهای جدید امد زمین.زندگی ام همان زندگی قدیمی بود.هنوز تنها بودم و روزگار عجله ای نداشت برای اینکه طعم شادی را بهم بچشاند.
علی اقا شبیه مردهای مناسب من بود.یک جور فهم و درک عمیقی از خودش نشان می داد.از انها که عاشقانه به زمین خیره بود و از دیدن باغچه ها مجذوب می شد و اگر زاغچه ای را سر یک م…
❤29
25 May 2026, 10:56 UTC≈1,740 views33 reactionsread 8 August 2026 Forwarded from @MadarAroos
داستان کوتاه: درک ظریف هستی
توی خونهی ما سنگ زیرین آسیاب زندگی نه پدرم بود و نه مامان، قهرمان اصلی و بیچون و چرا آقای خردادیان، ماشین رختشویی و خشککن جنرال الکتريکز قدیمیای که پدرم قبل از انقلاب خریده بود و هنوز آخ نگفته بود. فقط در اثر کبر سن کمی کمرش شل شده بود و همچنین قر فراوانی توش جمع شده بود که نمیدونست کجا بریزه. اینه که موقع آبگیرینهایی همچین جمیلهوار باسن مبارک رو میلرزوند و گاهی تا وسط آشپزخونه می…
❤28😢5
23 May 2026, 23:32 UTC≈1,230 views10 reactionsread 8 August 2026 یک
چندسال پیش، یکشب خواب دیده بودم که پرندهام. کبوتر بودم. بالهام خاکستری بود؛ سرم تیره و سینهام سپید. تند و مسلط و یکنفس بال میزدم و باد شبیه آب، نرم و بیصدا از کنار تنم میگذشت. آسمان آبی نبود. سفید کمرنگ بود. سفید بیاهمیتِ گذرا. تنها نبودم. دوسهتا رفیق، همه کبوتر، همرنگ و همراهم بودند. سرعتمان زیاد بود و هرلحظه حواسم به این بود که هیچ خسته نیستم و هرچه بیشتر بال میزنم، سرحالترم. اواسط پرواز، یکباره س…
❤10
18 May 2026, 20:45 UTC≈1,450 views32 reactionsread 8 August 2026 Forwarded from @where_abouts
۲۸ اردیبهشت ۰۵، روز هشتادم.
استخوانهایم درد میکنند و نفسم بالا نمیآید. دنبال بهانهای میگردم برای گریه و چیز جدیدی که روزهای گذشته برایش گریه نکرده باشم را پیدا نمیکنم. نفسم را با صدا بیرون میدهم و به همسرم میگویم نمیدانم چهام شده. زهرخندهای میزند و میگوید: «نمیدانی؟» نمیدانستم چون فکر میکردم هشتاد روز باید زمان کافیای بوده باشد برای عادت کردن. برایم عجیب است که هر روز این هشتاد روز نفس کم بیاورم و ن…
😢22❤8👎2
17 May 2026, 11:00 UTC≈1,240 views22 reactionsread 8 August 2026 Forwarded from @narrationoflife
یک. به دوستیها خیلی فکر میکنم. به دوستیهایی که از سر گذروندم. به اون پیوندهایی که در بازهای از زمان نزدیک و عزیز و پر کِیف بودن و بعد یک روز صبح دیگه هیچی ازشون مثل قبل نبود. به اون جمعی فکر میکنم که برای چند سال، هرروز و همیشه حضور داشت، که سفرهای زیادی رو با هم گذروندیم و غم و شادی زیادی رو اما یک روز صبح با طوماری از ناسزا از روزگار پاک شد. به زنی فکر میکنم که برای چند سال گمون میکردیم که داریم به هم فضای امنی …
❤18😢4
16 May 2026, 12:48 UTC≈1,140 views16 reactionsread 8 August 2026 Forwarded from @tavasoli_zahra
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
روزهای بعد از آتشبس
کارِ اینترنتی، هنوز به چشم خیلیها کار حساب نمیشود و حکم کار جانبی را دارد؛ درست مثل هنر.
آنوقتها که ما میخواستیم انتخاب رشتهی دبیرستانمان را انجام بدهیم، هر کسی که از راه میرسید، میگفت: «ریاضی یا تجربی بخوان، هنر را هم در کنارش ادامه بده.» انسانی هم که رشتهی بچهتنبلها بود. و همین هم بود که خیلی از همسنوسالهای ما در این تله افتادند و دکتر و مهندس اجباری شدند و بعد ه…
❤16
16 May 2026, 11:42 UTC≈1,030 views10 reactionsread 8 August 2026 Forwarded from @chapkook
https://telegra.ph/273-05-04
👎7❤3
14 May 2026, 21:40 UTC≈1,090 views42 reactionsread 8 August 2026 Forwarded from @hamid59salimi
سر زدن به فضاهای مجازی مثل پرسه در دبستانی است که آنجا درس خواندهای. میبینی ساختمانها هستند، حیاط مدرسه هست، بوفه هم هنوز آن گوشهی همیشه سایه سرجایش مانده.
فقط تو و دوستانت دیگر اینجا نیستید.
شما، صدای شما از اینجا رفتهاید...
😢37❤5
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @blogkhani. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.