9 May 2026, 13:55 UTC≈3,600 views104 reactionsread 7 August 2026 وقتی از مامانی حرف میزنیم از چه حرف میزنیم؟
برای یک ناباور به معاد جسم، هیچوقت هیچ چیز بیشتری وجود ندارد. مرگ دست بیباوران و نامؤمنان را در پوست گردو میگذارد. آخرهای تابستان، گردوسبز نوبرانه که میآمد، مامانی هربار که گردو میشکست دستهایش رنگ میگرفت و سیاه میشد. ظهرها که از مدرسه برمیگشتم، بساط گردوسبز را پهن کرده بود روی چادرشب. مینشستم وردست مامانی و گوشهی کار را میگرفتم. کار آسانتر سهم دستهای کودکان…
❤104
22 Jan 2026, 22:18 UTC≈7,500 views68 reactionsread 7 August 2026 ۳. از قدم زدن در مه میترسم. معلوم نیست یک قدم جلوتر درّه باشد یا صخره. دیروز پشت تلفن به مامان گفتم: «هیچ آیندهای ندارم.» دیشب قبل خواب به علی گفتم هیچ راهی پیش رویم نیست و گریهام گرفت. چهارشنبه وقتی میخواستم با کسی برای یکشنبهی هفتهی بعد قرار بگذارم، هردو موافق بودیم که برنامهریزی برای دورنمای چهارروزه بیمعنا و چهبسا احمقانه است. از کجا معلوم تا چهارشنبه در خیابان کشته نشدیم؟ از کجا معلوم تا آن روز یک شب نخ…
❤64👍4
22 Jan 2026, 22:13 UTC≈3,500 views47 reactionsread 7 August 2026 ۲. شب نمیدانم چندم مرگ مامانی یک آخرشبی آمدیم برویم خانهی خواهرم. پایم را که از در خانه بیرون گذاشتم دیدم کوچه را مهی گرفته که بیا و ببین. درختها و تابلوهای بلوار عمود به کوچه پیداشان نبود. اگر میتوانستم بگویم چقدر قشنگ بود خوب بود. نمیتوانم. رفتم تو دست مامان را گرفتم آوردمش دم در که او هم ببیند. دید و شکفت و انگار میخواست گریهاش بگیرد. نمیدانم بخاطر مه بود یا مامانی. چند روز قبلش مامانی را ترمهپوش روی دست…
❤47
22 Jan 2026, 22:12 UTC≈3,430 views51 reactionsread 7 August 2026 تردید در مکیدن دانهی کافور و ذرّات مه: سهپارهای دربارهی قطعی اینترنت، تعلیق، مرگ و دوری
۱. سیزدهمین روز از قطعی اینترنت، در بیخبری محضْ معلّقم. از دو نفر هیچ خبری ندارم؛ یکیشان را نصف روز است و آنیکی بیشتر. اولی امروز رفت تا در سرزمینی آرامتر خانه کند و از دومی مطلقاً هیچ خبری ندارم. حتی نمیدانم زنده است یا مرده. این دو هفته هرروز با خودم گفتهام نکند او مرده باشد و من هنوز زنده باشم؟ هردوشان روزی در حدود ز…
❤51
21 Dec 2025, 14:08 UTC≈3,130 views74 reactionsread 7 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
❤69👍5
21 Dec 2025, 14:07 UTC≈2,850 views105 reactionsread 7 August 2026 نزدیک خانهمان پیرمردی یهودی مغازهی لباسفروشی دارد و دوسه سال پیش سر عبری دانستن من با هم دوست شدیم. آن روز آخر، دهیازده ساعت قبل از این که مامانی بمیرد، داشتم نارنگی پَر میکردم میگذاشتم در دهانش. همان ژیلهای تنش بود که عید پارسال از پیرمرد برایش خریده بودم. گفتم: «میخواهم برایتان یک مدل دیگر از این ژاکتها بخرم که دوست داشتید. چه رنگی بخرم مامانی؟ الماسی دوست دارید یا سدری؟» جان و رمقی نداشت حرف بزند. با صدا…
❤99👍6
3 Dec 2025, 15:34 UTC≈5,300 views200 reactionsread 7 August 2026 یتیم شدم. دیگر هرچقدر مامانی را صدا میزنم جوابم را نمیدهد. خیال میکنم در این چند روز هربار که بالاسر تن بیجانش صدایش زدهام —شب اول پشت در سردخانه، پریروز در غسالخانه، عصرش کنار آمبولانس، پریشب بالاسر قبر— هربار خواسته جوابم را بدهد اما نتوانسته. دیگر نمیتواند، زبانش نمیچرخد که جوابم را بدهد و قربانصدقهام برود. خیال میکنم هربار میگویم مامانی، غصه میخورَد که نمیتوانم جواب بچهام را بدهم و بگویم: «جانم، آمد…
❤200
17 Nov 2025, 14:39 UTC≈3,570 views107 reactionsread 7 August 2026 دیشب آمدم بهت پیام بدهم، دیدم مردهای. دستم خشک شد روی صفحهی گوشی و نفسم گرفت. میخواستم ماجرائی را تعریف کنم و دربارهی موضوعی نظرت را بپرسم. میخواستم بگویم آن یارو که قصهاش را برایت تعریف کرده بودم آخرعاقبتش چی شد، که دوست مشترکمان را دیروز در خیابان دیدم، که دست خوش، پیشبینیات دربارهی آن قصه درست از آب درآمد، میخواستم عکس خواهرزادهام را برایت بفرستم. اما تو مرده بودی. هرچقدر هم زنگ میزدم جواب نمیدادی. یک…
❤98👍9
12 Nov 2025, 10:48 UTC≈3,800 views93 reactionsread 7 August 2026 در حضیضهای افسردگی پیش میآید که تمام روز در خانه حتی زورم نمیرسد از جا بلند شوم چراغی روشن کنم. روزهای متوالی تختگیر میشوم و انگار دست و پایم را یک جانور نامرئی زشت که شبیه اختاپوس است، میبندند به چهار گوشهی تخت. شبیه اختاپوس؛ اما جای هشت پا، با هزار دست دراز و بیقواره و بیرحم. شبیه دست؛ اما دستی که گوشت و پوست ندارد، بافتش مثل تارهای سست عنکبوت یا تکهپارچههای مندرس و کثیف و پاره است. اما زور همین اختاپو…
❤85👍5👎3
18 Oct 2025, 12:28 UTC≈5,020 views86 reactionsread 7 August 2026 آفتاب تیز بود و پوست تو نازک. گفتم بیا دستها و صورتت را روغن بزن که نسوزد. گفتی نمیزنم. گفتم برویم عینک آفتابی پیدا کنیم. دو کولی مست، در بازار و خیابان راه افتاده بودیم دنبال عینکفروشی. دست آخر میان سه عینک دوبهشک بودی. گفتی کدام؟ انتخاب کردم و گفتم تولدت مبارک عزیزم. عینک را زدی و حالا میتوانستی آسمان را آسوده تماشا کنی. گفتی: «آخیش. داشتم کور میشدم.» تو مثل نور سخی بودی و خورشید سخاوت را از تو یاد گرفته بو…
❤86
15 Sept 2025, 22:08 UTC≈4,280 views212 reactionsread 7 August 2026 بابا تولدت است. بیستوهشت سال از این شصت سال را پدر من بودهای. تولدت است اما من دارم گریه میکنم و میترسم این متن به دست شما هم برسد و شما هم گریه کنی. در این سالها کم اشگت را درنیاوردهام. اما بگذار بنویسم و اصلاً بیا با هم گریه کنیم. که بهقول خودت خانوادهی اشکانیان هستیم. بابا ممنونم که همیشه هر چیز جالبی را که دربارهی گورستانها میبینی در ایتا برایم میفرستی و برق چشمهایت را میبوسم هربار که میگویی: «یه ق…
❤212
11 Aug 2025, 17:16 UTC≈4,080 views86 reactionsread 7 August 2026 از پلههای گورستان رفتم بالا دیدم بچههای گوربان مشغول بازیاند. مرا که دیدند دویدند سمتم و دعوتم کردند به بازیشان. با لحدها و بلوکهای سیمانی که پدرشان با آنها قبر میسازد، خانه ساختیم. صفرالدین گفت: «این که در ندارد.» یک پشتی پاره از لالوی نخالههای گورستان آوردم کار گذاشتم بهجای در خانه. بعد فکر بکری به سرم زد؛ دمپاییهایشان را چیدم در شیارهای بلوک سیمانی و گفتم: «این هم جاکفشی.» چه خانهی مجهز و مصفّایی. آنقد…
❤74👍12
Showing the 12 most recent of 16 posts we hold for @Otaghe_Quarantine. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.