سلام

Channel
شهرزاد قصه گو کانال داستان ورمان
@shahrzadgheseh
On this record: Topic · Growth · Engagement · Posts · Cite this entry
573subscribers
+11 since we began measuring on 5 August 2026
Risers and fallers across the register · movement among entries of Under 1,000.
Register entry
| Telegram ID | -1001074256242 |
|---|---|
| Type | Channel |
| Username | @shahrzadgheseh |
| Created | Between 1 September 2016 and 30 September 2017 — estimated from Telegram’s id allocation, not measured. How this range is calculated. |
| First recorded | 6 August 2026 |
| Last confirmed live | 16 September 2026 |
| Measurements held | 7 |
| Confirmed unchanged | 1 time, most recently 16 September 2026 |
| On Telegram | t.me/shahrzadgheseh |
Topic
Literature — a classification, not a measurement. An on-box language model (Qwen3.6-35B-A3B-FP8, prompt version 1) read this channel’s own recent posts on 21 September 2026 and assigned it the closest of 31 fixed categories, at 100% confidence. This is a model’s judgement about what the channel is likely to be about, not a fact this register measured the way a subscriber count or a view count is measured — it can be revised on a later pass, and it carries no weight anywhere else on this page. How this classification works, and why it has no browse page of its own yet.
Growth
| Measured (UTC) | Subscribers | Change |
|---|---|---|
| 16 Sept 2026, 08:15 | 573 | +3 |
| 8 Sept 2026, 14:38 | 570 | +2 |
| 29 Aug 2026, 15:25 | 568 | -2 |
| 22 Aug 2026, 07:17 | 570 | +4 |
| 14 Aug 2026, 22:25 | 566 | +4 |
| 6 Aug 2026, 18:16 | 562 | no change |
| 5 Aug 2026, 23:46 | 562 | first reading |
Engagement
20 posts held, back to 24 March 2022 — the reader has not yet reached the start of this channel’s public history, so older posts may sit further back, unread. Read across 1 page of Telegram’s post history, 20 posts per page.
Nothing published in the last 30 days. ERR and ER are rolling 30-day measures, so there is nothing to compute — we hold 20 posts for this entry, the most recent from 23 August 2025. An engagement rate over an empty window would be a number about nothing.
Recent posts
وحشی نویسنده.. زهرامحمدولی امروزسه روزی هست که خاله ونیلی روبیرون کردیم.. شاهرخ یکم به هم خرده گرفت که چرابهش نگفتم.. بالاخره باهزارتامنطق دلشوبدست آوردم.. تواتاقم درحال خشک کردن موهام بودم که واردشد.. ازتوآیینه نگاهش کردم، یه تیشرت جذب مشکی با شلوارش.. نمیدونم چه علاقه ای به این رنگ داره.. تاخواستم برگردم گوشوارم گیرکردبه تن پوشم.. یه آخ گفتم.. نزدیک شدوگفت بزارکمکت کنم.. فوری گفتم.. نه.. خودم حلش میکنم.. نزدیکتراوم…
بایدیه کاری کنم.. اگرشیلا بفهمه یک روزهم توساختمون نمیمونه.. برگشتم داخل.. زری خانم باتعجب نگاهم کرد.. رفتم طبقه ی بالا.. آهسته رفتم پشت دراتاق خاله.. اقامجیدهم اومد.. اشاره کردم سکوت کنه.. دست گذاشتم رودستگیره در.. چشماموبستم وبازکردم..دستگیره روباشتاب دادم پایین.رفتم داخل. باورم نمیشد.. دختره ی بیحیا بایه تاپ وشورت نشسته بودوداشت صبحانه میخورد. نگاهم رودزدیدم وگفتم.. معلوم هست اینجا چه خبره.. این دختره ی بیشرف تاا…
وحشی مشغول بستن دکمه ی پیراهنم هستم.. نگاهم میافته به صورت شیلا.. چندثانیه ای روش زوم میشم.. یک به یک اعضای صورتشوآنالیزمیکنم خداهیچی براش کم نگذاشته.. یه نفس عمیق میکشم ای کاش چشماش خوب بشه..میرم نزدیک تخت خم میشم پیشونیش رومیبوسم.. فکرکنم دیشب نخوابیده که قبل ازرفتن من بیدارنشده.. آروم ازدرمیزنم بیرون.. میرم طبقه ی پایین.. میزصبحانه آماده اس.. زری خانم یه سینی بزرگ صبحانه چیده.. روبهش میکنم ومیگم شیلا خوابه.. هانه …
سلام شرمنده به خاطروقفه ای که افتادیکی ازاقوامم فوت کرده درگیرمراسم بودم..
رفتم به سمتش.. کشیدمش به سمت خودم سرشوگذاشت توسینه ام.. یه نگاه غضبناک به برادرای ساراکردموگفتم.. تواین ماجرازن من زیادضربه خورده... همون موقع من باخریدسهام شهاب ازش جداشدم.. نمیگم ازش خبری ندارم.. دارم اون رفیق چندین ساله ی منه وبهم خوبی زیادکرده.. اگرمیخواهی ازحال وروزش باخبربشی.. خیلی اوضاع خوبی نداره.. فعلا که روبستربیماریه ونمیتونه راه بره وحرف بزنه بااین حرفم برادربزرگ گفت.. خداجای حقه برادرکوچیک لبخندزد.. تعار…
امروزصبح وقتی ازخواب بیدارشدم.. شیلا روی تخت نبود.. هنوزروکاناپه ی تختخواب شومیخوابم.. هنوزمنونبخشیده اینوازچهره اش به خوبی درک میکنم.. صورتم رومیشورم ولباس میپوشم میرم طبقه ی پایین.. بازری خانم مشغول حرف زدن بود، صدای خاله ازطبقه ی بالا شنیده میشدکه باصدای بلندگفت.. صبحونه ی منوبیارتواتاقم.. پوفی کشیدموگفتم.. خدابخیرکنه.. رفتم پشت شیلا.. زری خانم هم حواسش نبود. شیلا گفت.. بالاخره مجبورمیشه عمارت روترک کنه.. نزدیکش …
وحشی.. مدام استرس دارم.. میدونم که نیلی تواتاق خاله پنهان شده.. وخاله غذاها روبرای اون میبره.. حالم خوب نیست اگرنمیدیدم بهتربوداما الان هرلحظه ممکنه چیزیروببینم که اصلا دوست ندارم.. امروزیکم هواخوبه، به مبینازنگ زدم گفت که ببرادرساراسخت پیگیرماجراست وممکنه بیادسراغ من.. همینجوری استرس دارم این یکی هم اضافه شد.. هانه میادکنارم.. دستشومیگیرم ومیشینم روصندلی کنارچمنها.. هواهنوزسرد.. هانه زل میزنه توصورتمومیگه.. شیلا جو…
امروزحالم بهتره..شاهرخ چندتا لباس قشنگ برام خریده اگریکیشوانتخاب کنم تنم کنم شایدبفهمن که من میبینم.. اززری خانم کمک خواستم.. یه. پیراهن زیباکه کمرش کمربندمیخوره.. پارچه اش خیلی لطیفه.. وقتی تنم کردم زری خانم به وجداومد.. وانمودمیکنم که ای کاش خودم هم میدیدم.. فوری موهام رواتوموزدوشروع به آرایش کرد.. فوراگفتم یکم کمرنگتر.. مکث کردفهمیدم سوتی دادم فوراگفت.. ازکجافهمیدی که آرایشت زیاده.. یکم فکرکردموبعدگفتم.. همینجوری …
وحشی چندروزی هست که یکم شرایط زندگیم عادیترشده.. صبحانه سرمیزحاضرمیشم.. خاله خانم بانفرت بهم نگاه میکنه.. زل میزنم توصورتش.. فکرمیکنه که من نمیبینم پشت چشم نازک میکنه.. شاهرخ جوری نگاهم میکنه که انگارمیخوادغرق بشه تومن.. دلم برای صورت خوشگل هانه تنگ شده بود.. زل میزنم بهش.. دخترکم داره بزرگ میشه.. تاحالا اینقدربادقت به اطرافم نگاه نمیکردم.. همه چی برام ازنومتولدشده.. شاهرخ دست میزاره رودستم ومیگه.. امروزحالت بهتره.. …
وحشی نمیدونم کی بود وچطوری وارداتاقم شد.. اما مطمعن هستم یه زن بود.. وقتی موهاش توپنجه هام فرورفت.. سفت کشیدم..موهای نرم ولختی داشت.. جوری باتمام قواموهاشوکشیدم که فقط گفت لعنتی.. وفرارکرد.. نفسم به شماره افتاده بود.. صدای شاهرخ که عصبی تواتاق راه میره به گوشم میرسه.. بعدباعصبانیت گفت.. اگرتواتاق خودمون بخوابی این مشکلات پیش نمیاد.. یاداون اتفاق افتادموگفتم.. بهم قول دادی که ثابت کنی اون شب یه دسیسه بوده.. پوفی کشیدو…
وحشی.. ازهمون روزتابه حال شیلا خودشوتواتاق قبلیش حبس کرده.. دیگه نمیخوام ببشترازاین عذابش بدم.. هرشب ساعتها پشت دراتاقش بدون اینکه حرفی بزنم میشینم.. ازهمینجاهم صدای نفسهاش رومیشنوم.. هرکاری میکنم خاله بهم نمیگه نیلی کجارفته.. انگارآب شده رفته توزمین.. خشمم یه سکوت عمیق توعمارت انداخته.. حتی شرکت هم همه فهمیدن که من ازچیزی عصبانی هستم.. بایدنیلی روپیداکنم بایدحقایق به شیلا بگه.. بایدبگه اونشب من برای کمک بهش رفته بود…
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @shahrzadgheseh. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.
Cite this entry
A live page changes as we take new readings, so a citation should name the measurement it is based on, not just the URL. The line below cites the subscriber count as measured 16 September 2026 — this entry's latest reading, not the date you are reading this.
“شهرزاد قصه گو کانال داستان ورمان” (@shahrzadgheseh), 573 subscribers as measured 16 September 2026. Telegram Register, tgregister.com/channel/shahrzadgheseh.
Full measurement history, CC BY 4.0. Every reading this register holds for this entry, not just the latest one, as a dated, downloadable record: CSV · JSON. Free to use with attribution to tgregister.com. Each file carries its own generation timestamp, which is the figure to cite for exactly when the data was retrieved.