9 May 2021, 21:03 UTC942 viewsread 10 August 2026 #نمیشه
#پارت۸
اجازه ندادم هیچ حرفی بزنه و وارد اتاق دلسا شدم
هوا روشن شده بود
حس میکردم هر دفعه ای که امیر رو میبینم ضعیف تر میشم
باید یه فکری برای این شرایط بکنم وگرنه دووم نمیارم
نگاهم رفت سمت دلسا که مظلومانه خوابیده بود
آخ دلسا...این همه آدم، صاف رفتی عاشق این شدی؟
بهترین راه حل این بود که برم
موندنم همه چیز رو ویران میکرد
با باز شدن چشم های دلسا افکارم رو نصفه نیمه رها کردم
لبخند محوی زدم و گفتم:صبحت بخ…
Signed M
8 May 2021, 20:46 UTC729 viewsread 10 August 2026 نظرا و حرفاتونو بنویسید 💓👇 صحبت کنیم
https://t.me/BiChatBot?start=sc-28652-QZzjK2w
اینجا جواب میدم👇
@naashenasss
Signed M
تصادف شیرین👑💎 pinned «#نمیشه #پارتاول 🌸🌸🌸🌸🌸 با بغض و لبخند به دلسایی که هیچ شباهتی به قبلش نداشت خیره شدم آخه اون دختر کجا و اینی که الان با لباس عروس جلوم ایستاده کجا! دلسا:هوی چقدر نگام میکنی، آقامون ناراحت میشه ها -برو بابا بخاطر دانشگاهم هنوز فرصت نشده بود شوهر عتیقشو ببینم…»
8 May 2021, 20:32 UTC735 viewsread 10 August 2026 #نمیشه
#پارت۷
کلید انداختم و وارد خونه شدم
سریع خودم رو به اتاق رسوندم و بدون لباس عوض کردن رفتم توی تخت خواب
انگار یه انفجار عظیم توی ذهنم رخ داده بود
دلم میخواست تمام اتفاقات امروز یه خواب باشه
چرا بعد از ۷ سال یهو جلوم سبز شد؟!
اونم به عنوان شوهر بهترین دوستم!!
چشمام رو محکم روی هم فشردم و سعی کردم بهش فکر نکنم، حداقل امشب...
کم کم داشت خوابم میبرد که صدای زنگ گوشیم مانع شد
با گیجی به شمارهی دلسا نگاه کردم …
Signed M
17 Apr 2020, 11:36 UTC≈3,890 viewsread 10 August 2026 #نمیشه
#پارت۶
راست میگفت
آرین اصلا اهل دختر بازی نبود!
بعد از دلسا نزدیک ترین فرد به من آرین بود
آرین:هی با توما
از فکر بیرون اومدم و گفتم:ببخشید، چیزی گفتی؟
خندید و گفت:گفتم این شاه دوماد چرا انقدر بد به من نگاه میکنه
به امیر نگاه کردم
با عصبانیت به من خیره شده بود!
نقطه ضعفش همین بود، غیرتش
لحظه ای خواستم از آرین جدا شم و برگردم سر جام اما پشیمون شدم!
من دیگه بهار ۷ سال پیش نبودم
هوا رو بلعیدم و گفتم:ولش کن، به …
Signed ᬼ⃝⃡🦄⃝⃡ᬼ꙰𝌛𝆺𝅥◌⃘⃨ᷟ◌⃘⃨ⷷ◌⃘⃨ᷞ◌⃘⃨ᷝ◌⃘⃨ᷜ◌⃨⃨ⷶ𝆺𝅥𝌛ᬼ⃝⃡꙰🦋⃝⃡ᬼ
14 Apr 2020, 12:13 UTC≈2,380 viewsread 10 August 2026 #نمیشه
#پارت۵
آهنگ مخصوص رقص دو نفرشون پخش شد اما امیر پیداش نبود
دلسا از عصبانیت و ناراحتی تمام صورتش سرخ شده بود
پری تو گوشم لب زد:دلسا که میگفت امیر خیلی خاطرشو میخواد
چشمام رو ریز کردم و گفتم:خب؟!
-من فکر نمیکنم اینطوری باشه، از اول مجلس تاحالا محل سگم به دلسا نداده
سرزنشگر نگاهش کردم که شونه ای بالا انداخت و گفت:چیه؟
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم
امیر داری چیکار میکنی؟!
دلسا مضطرب از جاش بلند شد و رفت توی سال…
Signed ᬼ⃝⃡🦄⃝⃡ᬼ꙰𝌛𝆺𝅥◌⃘⃨ᷟ◌⃘⃨ⷷ◌⃘⃨ᷞ◌⃘⃨ᷝ◌⃘⃨ᷜ◌⃨⃨ⷶ𝆺𝅥𝌛ᬼ⃝⃡꙰🦋⃝⃡ᬼ
4 Apr 2020, 01:19 UTC≈2,190 viewsread 10 August 2026 #پارت۱۴۳
#فصلدوم
آرایشگر:خب عزیزم، کارمون تموم شد، میتونی بری خودت رو توی آیینه ببینی
با ذوق و هیجان بلند شدم و به سمت آیینه رفتم
لبخندی به خودم زدم!خوشگل شده بودم
سحر:اووووو چه از خودش خوشش اومده
-ببر صداتو، مزاحم
هانا خندید و اومد بغلم کرد:ای خدا، چه زود داری عروس میشی
منم خندیدم و گفتم:کو تا عروسی ،فعلا که نامزدیه
یکی از خدمه نزدیکمون شد و با هیجان گفت:آقا داماد توی ماشین منتظر شماست
چادر خوشرنگمو به کمک سحر …
Signed ❄
29 Mar 2020, 12:25 UTC≈1,980 viewsread 10 August 2026 #نمیشه
#پارت۴
اما در نهایت بلهی ضعیفی گفت و پشت بندش صدای کل و دست جمع بلند شد!
دیگه نمیتونستم اونجا بمونم.
تند از جام بلند شدم و وارد ویلا شدم
خودمو به یکی از اتاق های طبقه بالا رسوندم
در رو محکم کوبیدم بهم و همون لحظه هم با صدای بلندی زدم زیر گریه!
زخمم سر باز کرده بود، اونم به بدترین شکل ممکن!
قرار بود عقد دلسا بشه یکی از بهترین روزای زندگیم، اما...حالا چیشد؟!
مشتام رو محکم روی تخت میزدم! خوبیش این بود صدای…
Signed .
2 Mar 2020, 15:56 UTC≈2,720 viewsread 10 August 2026 #نمیشه
#پارت۳
وارد باغ شدم و چشم چرخوندم تا میز دوستامو پیدا کنم اما اولین چیزی که توجه آدمو جلب میکرد عروس و داماد بودن!
پوزخندی توی دلم زدم
کاش مجبور نبودم پامو توی این خراب شده بذارم
با صدای پری از فکر بیرون اومدم
پری:چِتیا، سه ساعته داریم جلوت بال بال میزنیم ببینیمون
لبخند بی جونی زدم و گفتم:داشتم دلسا رو نگاه میکردم، خیلی ناز شده
پری چشمکی زد و گفت:شوهرشو ببین، صد برابر دلسا ناز تر شده
شاید اگه شوهرش اون نب…
Signed 𝓐𝔂𝓵𝓲𝓷۰🌸
6 Feb 2020, 22:20 UTC≈3,460 viewsread 10 August 2026 #پارت۱۴۲
#فصلدوم
با صدای غرغرهای مامان چشمام رو باز کردم
مامان:کدوم دختری روز نامزدیش مثل خرس میخوابه آخه، خدایا من چه گناهی کردم که اینو نصیبم کردی
چشمام رو کمی مالش دادم و گفتم:اوف مامان، چقدر بلند غر میزنی، نذاشتی بخوابم
چشماش سرخ شد و اومد حرفی بارم کنه ولی مزاحم های بعدی مانع شدن!
سحر:ما اومدیممم
هانا:خاک تو سرت کنن تو هنوز خوابی؟
پاهام رو توی شکمم جمع کردم، ژست خاصی گرفتم و گفتم:عزیزم من باید استراحت کنم
سحر…
Signed 𝓐𝔂𝓵𝓲𝓷۰🌸
4 Feb 2020, 11:35 UTC≈2,540 viewsread 10 August 2026 #نمیشه
#پارت۲
صدای فیلمبردار بلند شد
-شروع کنیم؟
دلسا با هیجان سر تکون داد
فیلمبردار:امیر برای اولین صحنه پیشونیه خانومت رو ببوس
حرفش رو زد و با اکیپش مشغول تنظیم دوربین ها شدن
من نمیتونستم!
نمیتونستم بمونم و همچین چیزیو ببینم
با صدای ضعیفم رو به دلسا گفتم:عزیزم من میرم دستشویی
دلسا:باشه خواهریم، برو
بهشون پشت کردم و راه دستشویی رو پیش گرفتم
بخاطر لرزش پاهام به سختی قدم برمیداشتم
بالاخره رسیدم!
تو آیینه به خودم …
Signed 𝓐𝔂𝓵𝓲𝓷۰🌸
3 Feb 2020, 17:28 UTC≈1,960 viewsread 10 August 2026 #پارت۱۴۱
#فصلدوم
از سیامک هم خون گرفت و گفت:۳ روز دیگه جواب آزمایشتون حاضره
با ناراحتی به سیامک چشم دوختم که چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت
بی حوصله کیفم رو برداشتم و من هم از اتاق خارج شدم
هر چقدر اطرافم رو نگاه کردم خبری از سیامک نبود که نبود
ای بابا، الان تکلیفم چیه!
سیامک:اینجام
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم با لبخند جذابِ کنج لبش بهم خیره شده
وقتی دید عکس العملی نشون ندادم جلو اومد و گفت:جواب آزمایش ت…
Signed 𝓐𝔂𝓵𝓲𝓷۰🌸
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @romanetasadofeshirin. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.