8 Aug 2026, 21:52 UTC11 views2 reactionsread 9 August 2026 قلب زرد
سالواژهام: نظم
داستانکوتاه کوهنوردان را خواندم از رضا فرخبال. راوی ما بود. کسی داشت از طرف گروه توضیح میداد و اویی هم بود که تغییر میکرد. اینکه او ثابت نبود جالبترش میکرد.
انیمهی Wolf Children تمام شد. یکی از شاهکارهای دنیای انیمه. دربارهی نقشپذیری اجتماعی هم بود. اینکه حتی گاهی به ژنتیک غلبه میکنند. آدمها خصوصا دخترها شاید قدرتهایشان را کمتر نشان میدهند تا شبیه بقیه باشند.
وبینار نویسندهسا…
❤2
7 Aug 2026, 21:53 UTC19 views3 reactionsread 9 August 2026 روزی که شاید جمعه باشد
سالواژهام: نظم
چرا جمعهها خاص باشند؟ حتی یادم نبود جمعهست. همهش تقصیر امتحاناست. زندانیام کردهاند. خب:
داستان کوتاهم را کامل کردم. البته نیازمند بازنویسیست. اما حسی خوب دارم به اینکه به جایی رسید.
درس خواندم.
چندتا ۵ دقیقه آزادنویسی کردم. بیشتر برای بررسی عملکرد روزانه.
کمی از انیمهی Wolf Children دیدم. خیلی بانمک بود. خصوصا اینکه با جزئیات به زندگی متفاوت گرگینهها توجه کرده بود.
…
❤2❤🔥1
7 Aug 2026, 15:02 UTC22 views3 reactionsread 9 August 2026 روز دهم
امروز یک قرص برداشتم و طعم تلخش را قورت دادم پایین. میشنیدم که همه از دیروز حرف میزدند. از بارانی که باریده بود. و میدیدم که گلها پلاسیده شده بودند. درختها جان گرفته بودند. همهجا هنوز خیس بود. و زنده.
اما من لم دادم روی ابرم. دست کشیدم رویش. همیشه فکر میکردم باید نگهش دارم. ابر تکانی خورد. چند قطره بارید. گریه میکرد؟ من خندیدم. و دستم را عقب نکشیدم. نگذاشتم باران بیاید. نگذاشتم باران نیاید. کاری نکرد…
❤🔥3
7 Aug 2026, 14:34 UTC22 views3 reactionsread 9 August 2026 روز نهم
اینبار من کاری نکردم. نه حالم بد بود که دارویی خورده باشم. نه گریه کرده بودم. ابرها اما چرا. خودبهخود شروع کردند به باریدن. چهجور هم. نگاهی به پایین انداختم. چترهای رنگی یکییکی باز شدند. اول برگها. بعد چند جفت کفش. به دنبالشان سطل زبالهای چرخان با آب رفت. خیلی بد بود. تمام نیرویم را گذاشتم تا ابرها را عقب بکشم. اما فقط رعدوبرق بیشتری ازشان بلند شد. نمیدانم چرا حس میکردم ربطی به او دارد. داشتم میرفت…
❤🔥3
6 Aug 2026, 22:12 UTC28 views5 reactionsread 9 August 2026 روز هشتم
گفت: «آسمون حالش خوب نیست. این تنها چیزیه که فهمیدم.»
این جوابش به کسی بود که ازش نتیجهی تحقیق میخواست. خب. فهمید. انتظارش را نداشتم.
من بالاخره قایق را به دختربچهام رساندم. با نوک انگشتان تپلش آن را از گوشهاش گرفت و بلندش کرد. اخمهایش رفت تو هم. چشمهایش ریز شد. اینور و آنورش را نگاه کرد و بعد پرتش کرد روی زمین. دستهایش را دراز کرد سمت اسباببازی جدیدش و گربه رفت تو بغلش.
چقدر شبیه همانی بود که آنر…
❤🔥3🔥2
6 Aug 2026, 21:50 UTC26 views4 reactionsread 9 August 2026 روز هفتم
امروز هم آمد. با چتری سیاه. روی نیمکت چوبی پارک نشست. دفترچهاش همراهش نبود. میخواستم اذیتش کنم. شاید خسته بشود و برود. پس یک بند باریدم. همهجا پر گل و چالههای پرآب شد. نرفت. وقتی باران بند آمد، دست توی جیبش برد. چیزی را بیرون آورد و با یک دستش آرام صافش کرد. چتر نمیگذاشت ببینمش. خم شد و آن را روی نیمکت گذاشت. بعد بلند شد تا برود. آنوقت بود که دیدمش. قایق کاغذی بود.
❤4
6 Aug 2026, 21:32 UTC24 views4 reactionsread 9 August 2026 روز ششم
او میگوید آسمان رفتارش عجیب شده. گیر داده به ابر من. همیشه میآید توی پارک، با آن دفترچه و عینک گردش، زل میزند به من. ابری که من پشتش هستم. حال خوبی نداشتم. اما تمام نیرویم را جمع کردم و بارانی باراندم. او رفت و من رفتم سراغ کارهای خودم.
سراغ قایق کاغذی. که مثل روز اولش ساخته بودمش. روانهاش کردم به سوی دختربچه. میخواستم خودش پیدایش کند. اما او پیدا کرد. میخواستم داد بزنم بگذار سرجایش. داد نزدم. اما ابر…
👌4
6 Aug 2026, 20:00 UTC26 views4 reactionsread 9 August 2026 سبکتر
سالواژهام: نظم
موهایم را خیلی کوتاه زدم چون بهم میآید. احساس رهایی و پرواز کردن بعدش را دوست دارم. زودتر از همیشه هم این کار را کردم. بهخاطر گرما.
از این راهش نیست خواندم. دربارهی اهمیت مربی داشتن بود. فعلا فقط مثال بود.
درس خواندم. ویسها را گوش دادم و سوال دیدم.
بین پارتهای درسی چندتا ۵ دقیقه آزادنویسی کردم.
وبینار نویسندهساز را بودم. از داستانکنویسی گفته شد. که جالب بود.
چندتا آهنگ خفن پیدا ک…
❤🔥4
5 Aug 2026, 20:43 UTC32 views4 reactionsread 9 August 2026 واقعی بودن
سالواژهام: نظم
دوتا داستانکوتاه از چخوف خوندم. جوراب صورتی و مسافر واگن درجه یک. هردو طنز داشتن.
تو اتوبوس وبینار بودم و قصهقصه و خواب. تو وبینار سعی کردم کاری که میکردن رو تو ذهنم انجام بدم که موفق نشدم. بعدا این کارو میکنم. و تو قصهقصه داستانهای جالبی معرفی شد که میخوام بخونم.
دو روز از داستان خودمو نوشتم. صحنهدارش کردم. همین بالا هستن برین بخونین. آفن.
برا فردا برنامهریزی انجام دادم و بع…
❤4
5 Aug 2026, 20:29 UTC31 views3 reactionsread 9 August 2026 روز ششم
او میگوید آسمان رفتارش عجیب شده. گیر داده به ابر من. همیشه میآید توی پارک، با آن دفترچه و عینک گردش، زل میزند به من. ابری که من پشتش هستم. حال خوبی نداشتم. اما تمام نیرویم را جمع کردم و بارانی باراندم. او رفت و من رفتم سراغ کارهای خودم.
سراغ قایق کاغذی. که مثل روز اولش ساخته بودمش. روانهاش کردم به سوی دختربچه. میخواستم خودش پیدایش کند. اما گربه پیدا کرد. بعدش نمیدانم چی شد. این هم از این. اصلا باید …
❤3
5 Aug 2026, 20:00 UTC28 views2 reactionsread 9 August 2026 روز پنجم
چه گرمای لذتبخشی بود رو پوستم. گذاشتم بقیه هم ازش بهره ببرند. بهخاطر سیلی که دیشب راه انداخته بودم. امروز به استراحت گذشت. دراز کشیدم رو ابرم و داشتم با انگشت روش نقاشی میکشیدم. سیب، اژدها، یک آدم. او را کشیدم. همانی که از صبح دارد آسمان را تحلیل میکند و دلایل علمی برای تغییرات آبوهوایی میتراشد. با علم از کجا میخواهد بفهمد عوارض داروها بود که دیشب سیل شد؟
خیره شده به آسمان. به تنها ابر. ابر من. من هم…
❤2
4 Aug 2026, 20:09 UTC37 views6 reactionsread 9 August 2026 شبکهی دوستان
سالواژهام: نظم
📚از این راهش نیست خواندم. ادامهی بحث درونگرا و برونگرا بودن. برونگراها شبکهسازی میکنند. این نقطهی قوتشان. اما درونگراها اگر شبکهسازی بکنند حتی بهتر عمل میکنند. حس بدی پیدا میکنید با این کلمهی شبکهسازی؟ پس اینطور فکر کنید که دوست پیدا میکنید. صرفا با دهنده بودن و کمک کردن بدون چشمداشت. با نشان دادن نقاط مشترک و زمان گذاشتن و دعوت کردن به یک فنجان قهوه.
👩💻وبینار بودم. …
❤5👏1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @lineswriter. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.