9 Jul 2026, 01:32 UTC44 views2 reactionsread 19 August 2026 یک وزغی را دیده بودم زمانی دور که یادم نیست کی بود. حالتی عجیب و غریب داشت. روی پشتش سوراخ های ریزی بود و زیر آن سوراخ ها بچه هایش میلولیدند و مانند کرم خاکی تکان میخوردند. مورمورم شد وقتی آن صحنه را دیدم. پوستم میخارید و احساس ناراحتی داشتم. میخواستم گوشت تنم را از داخل بخارانم.
حس میکنم که خیلی وقت است وزغ شده ام. چیزهایی ازم میزند بیرون، از پشتم. نمیدانم چیست. حس لزجی دارد. شاید بخش هایی از خودم است که میخواهند ف…
🔥2
7 Jun 2026, 14:02 UTC79 views2 reactionsread 19 August 2026 همیشه تعجب میکنم از استعدادم برای یافتن روش های عجیب و غریب که میتوانند زندگی ام را توضیح بدهند،یا لااقل آن را برایم به اندازه ای توجیه کنند که به جای روانی شدن و مانند جانوری گوشه ای دست و پا زدن و تشنج کردن،لااقل به این نتیجه برسم که دلیل این همه مصرف شدن چیزی غیر از یک تصادف مسخره اتفاقات همزمان است.
یک جدول کج و معوج ساخته بودم ، همراه مقیاس و معیارهای مضحک که ایده آن را ناگهان حس کرده بودم, ولی حالا که به جدول …
❤2
4 Dec 2025, 15:51 UTC141 views9 reactionsread 19 August 2026 نمیدانم چقدر است که اینجا هستم. ده هزار سالی میشود فکر کنم. ابدا مهم نیست. خودم را حس میکنم. از طریق در و دیوار. از طریق کوچک ترین چیزها. بودن با وجود داشتن فرق دارد. این دو خودشان فارغ از بینشی هستند که آدمی را نسبت به کثافت خویش آگاه میسازد. آن که هست، صرفا وجودی اجباری است، حاصل توله پس انداختن و خودش هم هدفی جز این ندارد. آن که وجود دارد هم مستثنی از این نیست، لیکن تلاش میکند برای پوچی اش رویا تراشی کند و با خوا…
🔥5❤2👍1👏1
4 Dec 2025, 15:51 UTC100 views2 reactionsread 19 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
❤2
26 Apr 2025, 11:21 UTC229 views7 reactionsread 19 August 2026 آن لحظه ای که بر روی زانوهایم افتادم، برای چندمین بار، به زانو هایی که خراشیده و سیاه شدند توجهی نکردم. روزی دیگر که بر زمین خود را میکشیدم، برای چندمین بار، به آرنج ها و پوست دست کبره بسته خودم توجه نکردم. هرگز به هیچ چیز توجهی نکردم، اگر پوست خراشیده بود یا انگشتان فرسوده، یا زانوهای ترکیده و پاهای فرتوت، هرگز عواملی مورد توجه نبودند. آنچه بود، بودنش مهم تر از دو عامل بدنی از بین رفته و جبران ناپذیر بود. آنچه بود، …
👏6👍1
23 Feb 2025, 00:15 UTC300 views9 reactionsread 19 August 2026 +++آفتاب که خیلی وقت است مرده است و جسدش را جایی دور تکه تکه کردندو الان دوران سرمایی است که من را میسوزاند.
زمانی که زالوها در حال برگشت به کیش و خانه خود هستند، من در حال ضجه زدن هستم درحالیکه در کثافت و لیزابه تشکیل شده از ترکیب زالوهای مرده و نفس های آخر خورشید غرق شده ام. اما به طور معجزه آسایی، تنم خود را ترمیم میکند. در اوج سرمایی که جای خالی نباتی ام را بیشتر میسوزاند، نقاطی که عوام گاز گرفته اند کم کم …
❤9
23 Feb 2025, 00:15 UTC236 views6 reactionsread 19 August 2026 از آخرین باری که تنم را بی زالو دیدم، هزاران سال میگذرد. نکره های بدترکیب طوری چسبیده اند که انگار ارث پدرشان را خورده ام! هربار که آنها را میکَنی سمج و کنه تر برمیگردند. آخر تصمیم گرفتم که لباس بکنم و میان شان بنشینیم تا که هرچه دارم و ندارم بمکند و بروند. عجیب است چگونه این همه عصاره و جوهر دارم و تمام نمیشوم. یا که این بی مصرفان در خوردنم بد عمل میکنند یا که چنان از این بلعیدن و لمباندن لذت میبرند که وسطش میتر…
❤6
2 Jan 2025, 21:51 UTC271 views8 reactionsread 19 August 2026 +++ من اما، در این بالا، همه چیز دارم و هرگز نخواهم مرد، تا زمانی که غذا از بیرون می آید و منظره ام را میان کاغذ پاره ها دارم، خوش بختم، مگر زندگی همین نیست؟ همین نیازهای اولیه و خس خس کردن در گرگ و میش ها، شمردن مرد های زن ذلیل و زن های چتر به دست و تکرار این چرخه ها؟ آزاد ترین هستم، چرا که برده هیچ نیستم، نه برعکس آن بدبختان و نفلگان آن پایین و روز به روز بیشتر به ادامه دادن این چرخه خوردن و خوابیدن و کشیدن بر دو و…
🔥8
2 Jan 2025, 21:51 UTC245 views7 reactionsread 19 August 2026 چند وقتی هست که اینجا هستم. حقیقتا یادم نمی آید از چه زمانی، میتواند بسیار طولانی یا کوتاه باشد. در هر صورت، در این مخیله دیگر روزها و تاریخ ها نمیگنجد. جزییات اتاقم را حفظ هستم، این چهاردیواری که انگار بخشی از تن من است و کار دیگری هم جز بر و بر نگاه کردن به دیوارهایش ندارم. پنجره اش بزرگ است با سه شیشه که یکی را کاغذ پاره و روزنامه ای گرفته، یادآور دورانی که یکی را سرما اینجا آزار میداده است. اگر کاغذ پاره ای هم بر…
🔥6👍1
30 Oct 2024, 21:50 UTC504 views10 reactionsread 19 August 2026 پاک کردن را همیشه دوست داشتم، نه به پاکیزگی، بلکه به معنای از بین بردن چیزی که وجود داشت. ابدا از مراحل درست کردن چیزی لذت نمیبردم و تنها به دلیلی آن را کامل میکردم که میدانستم بعدها در خلوت و جای امنی، فرصت ناوجود کردنش را خواهم یافت. مشق هایی را که مینوشتم، احساس نیاز بسیار شدیدی میکردم که همان لحظه تک به تک کلمات را از صفحه کاغذ و روزگار محو کنم. چه انگشتانی که توسط خودکار معلم لای استخوان ها سر مشق ننوشتن خرد نش…
❤5👍3🔥1😴1
30 Oct 2024, 21:50 UTC567 views11 reactionsread 19 August 2026 +++نیازی که زمانی از محو کردن نوشته های خودم، مشق های دیگران و وسایل شروع شده بود،اکنون داشت به مراحل نهایی میرسید، مرحله محو کردن پوسته ها. آن که نطفه من را در وجودش داشت، اکنون پوسته ای شده بود برای زنده ماندنم. اولی بود ولی ابدا ممکن نبود که آخری باشد، چرا که زیر دندانم مزه کرده بود، شکستن پوسته ها مرحله بعدی من بود.
انسان هارا پوسته میدیدم، قشرهایی برای محو شدن. اکنون که لب مرز هستم، ابدا یادم نمی آید که چگونه …
❤6👍3🔥1😴1
18 Sept 2024, 00:21 UTC638 views11 reactionsread 19 August 2026 نمیدانم چه شد، ولی شبی تصمیم گرفتم ناگهان پرده اتاق را، بعد از قرن ها در تاریکی پوسیدن کنار بزنم. همه چیز خود به خودی به خودی بود. همیشه از نور و هم پالکی هایش همچون لامپ و چراغ و شمع و کوفت و زهرمارهای دیگر تنفر داشتم. پرده را لای پنجره میگذاشتم و با پوشاندن هر سوراخ سنبه ای، جلوی آمدن نور و هرگونه مزاحم لعنتی به اتاق را میگرفتم. اتاق مانده بود. بویش بوی ماندگی و عادت کردن بود. از آن حالت ها که به اتاق کسی میروید. ک…
❤5🔥3👍2🖕1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @hollow_struggle. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.