29 Jul 2026, 16:07 UTC31 views1 reactionsread 11 August 2026 4️⃣0️⃣
گاه، نمیدانم چرا، گویی پیشنشانهای از مرگ مرا لمس میکند… یعنی نوعی بیماری مبهم که چون به دردی جسمانی بدل نمیشود، گرایش دارد که صورتی روحانی به خود بگیرد و به پایان بدل شود؛ یا به تعبیری، خستگیای چنان عمیق که خواهان خوابی است که خودِ خوابیدن نیز برایش کافی نیست. حقیقت این است که حس میکنم انگار در انتهای وخیمتر شدنِ حالِ یک بیمار، سرانجام بیهیچ خشونت یا حسرتی، دستهای ناتوانم را از روی روانداز برمیدارم.…
🕊1
13 Jul 2026, 10:16 UTC63 views1 reactionsread 11 August 2026 3️⃣9️⃣
ناگهان، گویی سرنوشت، چون پزشکی*، کوری دیرینهام را با نتایجی بزرگ و آنی جراحی کرده باشد، سر از زندگی گمنام خویش برمیدارم تا به شناختی روشن از کیفیتِ زیستنم دست یابم. و میبینم تمام آنچه کردهام، تمام آنچه اندیشیدهام، و تمام آنچه بودهام، نوعی توهم و دیوانگی است. از اینکه چطور توانستهام نبینم، شگفتزده میشوم. از #تمام آنچه بودهام، احساس بیگانگی میکنم؛ و اکنون میبینم که در حقیقت آن نیستم.
به زندگیِ گذشته…
🕊1
9 Jul 2026, 11:57 UTC75 views1 reactionsread 11 August 2026 3️⃣8️⃣
به همهٔ #انسانها غبطه میخورم، که من نیستند. از میان تمام محالات، این همیشه برایم بزرگترینِ آنها بوده است، بیش از هر چیز، بیتابی هرروزهام شد و مایهٔ نومیدیام در تمام لحظههای اندوه.
تندبادی کدر از خورشیدی تیره، حس فیزیکی دیدن را در چشمانم سوزاند. زردی گرما در سبزِ تیرهٔ درختان راکد شد. کرختی...
🕊1
6 Jul 2026, 11:46 UTC91 views1 reactionsread 11 August 2026 3️⃣7️⃣
#وقفهٔ دردناک
شیئی پرتابشده به گوشهای، کهنهپارهای افتاده در جاده، وجودِ حقیرِ من در برابر زندگی تظاهر میکند.
🕊1
1 Jul 2026, 08:36 UTC101 views1 reactionsread 11 August 2026 3️⃣6️⃣
نه دیوارهای محقّر اتاقِ معمولیام، نه میزهای فرسودهی آن دفترِ بیگانه و نه فقیری خیابانهای میانی پایینشهرِ همیشگی که آنقدر در آنها قدم زدهام که گویی ثباتِ امرِ جبرانناپذیر را غصب کردهاند؛ هیچکدام مسببِ آن تهوعی نیستند که مکرراً در من میجوشد، تهوعی برخاسته از روزمرگی چرکینِ زندگی. #مقصر، مردمانیاند که عادتاً مرا در میان گرفتهاند؛ جانهایی که با همنشینی و گفتگو روزانه مرا میشناسند، بیآنکه ذرهای مر…
🕊1
24 Jun 2026, 17:20 UTC109 views1 reactionsread 11 August 2026 3️⃣5️⃣
… و تحقیرى عمیق و ملالآلود نسبت به تمامِ آنان که برای بشریت کار میکنند، نسبت به تمامِ آنان که برای میهن میجنگند و جانِ خود را فدا میکنند تا تمدن ادامه یابد…
… تحقیرى آکنده از ملال نسبت به آنان، همانهایی که نمیدانند تنها واقعیتِ موجود برای هر کس، روحِ خودِ اوست، و مابقی — جهانِ بیرون و دیگران — کابوسی نازیباست، همچون پیامدِ سوءِهاضمهی روح در دلِ رؤیاها.
بیزاریِ من از تلاش، در مواجهه با تمامی اَشکالِ تقل…
🕊1
21 Jun 2026, 10:16 UTC108 views1 reactionsread 11 August 2026 3️⃣4️⃣
گاه با خود میاندیشم که هرگز خیابانِ دورادورِس را ترک نخواهم کرد. و همین که این را مینویسم، به نظرم میرسد که این یعنی ابدیت.
نه لذت، نه شکوه، نه قدرت… تنها #آزادی، و فقط آزادی.
عبور از اشباح ایمان به سایههای خرد، چیزی جز تغییرِ سلول زندان نیست. هنر، اگر ما را از بتوارههایِ صُلب و انتزاعی میرهاند، باید ما را از اندیشههای بزرگمنشانه و دلمشغولیهای اجتماعی نیز آزاد کند، که اینها خود نیز بتوارههایی بی…
🕊1
19 Jun 2026, 12:13 UTC109 views1 reactionsread 11 August 2026 3️⃣3️⃣
در نخستین روزهای پاییزی که ناگهان از راه رسیده است، هنگامی که تاریک شدنِ هوا حالوهوای چیزی زودرس به خود میگیرد و گویی در کارهایی که در طول روز انجام دادهایم، بیش از حد درنگ کردهایم؛ من، حتی در میان کار روزانه، از اندیشهی دست کشیدن از کار که خودِ تاریکی با خود میآورد، لذت میبرم؛ چرا که تاریکی یعنی شب، و شب یعنی خواب، خانه و رهایی. هنگامی که چراغها در دفترِ بزرگ روشن میشوند و فضا دیگر تاریک نیست، و ما ب…
🕊1
17 Jun 2026, 11:12 UTC104 views1 reactionsread 11 August 2026 3️⃣2️⃣
#سمفونیِ یک شبِ ناآرام
همهچیز چنان در خواب فرو رفته بود که انگار جهان یک اشتباه بوده است، و باد، نامطمئن و شناور، همچون پرچمی بیشکل بود برافراشته بر فراز پادگانی ناموجود. هیچچیز در هوای بلند و نیرومند تکهتکه میشد، و چارچوب پنجرهها شیشهها را میلرزاندند تا صدایِ لرزشِ لبهها شنیده شود. در عمقِ همهچیز، شبِ خاموش مزارِ خدا بود* (و روحم به حالِ خدا میسوخت).
و ناگهان — نظمی نو از امورِ جهان بر شهر فرود می…
🕊1
16 Jun 2026, 16:13 UTC97 views1 reactionsread 11 August 2026 3️⃣1️⃣
ساعتی که آنجا، در عمقِ خانهٔ خلوت (چون همه خوابیدهاند) جا خوش کرده، آهسته صدای روشنِ چهارگانهٔ ساعت چهارِ بامداد را فرو میریزد. هنوز نخوابیدهام و امیدی هم به خوابیدن ندارم. چیزی در ذهنم نیست که مرا از خواب بازدارد و هیچ باری بر تنم سنگینی نمی کند که آرامشم را بروباید، در سایه دراز کشیدهام؛ سایههایی که مهتابِ کمجانِ چراغهای خیابان، آنها را تنهاتر و سکوتِ کرختِ بدنِ بیگانهام را بیکستر کرده است. نه یا…
🕊1
14 Jun 2026, 08:50 UTC94 views1 reactionsread 11 August 2026 3️⃣0️⃣
با اندوه، یا شاید هم نه، اعتراف میکنم که قلبی خشک دارم. یک صفت برایم بیش از گریهٔ واقعی روح ارزشمندتر است. استاد من، ویهرا*…
اما گاهی متفاوت میشوم. گاهی اشکهای گرمِ کسانی را دارم که مادر ندارند و هرگز نداشتهاند؛ و چشمانی که از این #اشکهای مرده میسوزند، در درون قلبم میسوزند.
مادرم را به یاد نمیآورم. او وقتی من یک ساله بود مرد. حساسیتِ پریشان و سنگدلانهٔ من از نبودِ آن گرما و از دلتنگی بیهوده برای بوسه…
🕊1
12 Jun 2026, 09:22 UTC92 views1 reactionsread 11 August 2026 2️⃣9️⃣
پس از آنکه آخرین قطرههای #باران کمکم با فاصله از بامها فرو میافتادند و آبی آسمان آهسته در سنگفرش میانهٔ خیابان بازتاب مییافت، صدای رفتوآمد وسایل نقلیه آهنگ دیگری گرفت، بلندتر و شادتر، و صدای گشوده شدن پنجرهها علیه فراموشی خورشید به گوش رسید. آنگاه، از کوچهٔ باریکی در انتهای پیچِ نزدیک، بانگِ دعوتِ نخستین فروشندهٔ بلیتِ بختآزمایی برخاست، و صدای کوبیدن میخها در جعبههای دکان روبهرو در هوای روشن طنین ا…
🕊1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @fernando_pessoa_disquiet. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.