21 Aug 2026, 21:21 UTC≈1,380 views20 reactionsread 3 September 2026 من نوشتن را دوست دارم؛
نه فقط برای آنکه چیزی برای خواندن باقی بگذارم،
برای اینکه بعضی چیزها را تنها وقتی مینویسم، درست میفهمم.
برای من نوشتن از یک جمله شروع نمیشود؛
گاهی از یک نگاه،
از صدای باران،
از بوی یک کوچهی قدیمی،
از خاطرهای که سالهاست گوشهای از ذهنم نشسته
و ناگهان، نیمهشبی، خودش را به یادم میآورد.
کلمهها را جمع میکنم،
کنار هم مینشانم،
پاک میکنم،
دوباره مینویسم،
تا بالاخره جملهای پیدا شود که ش…
❤20
21 Aug 2026, 21:16 UTC≈1,230 views9 reactionsread 3 September 2026 مدتی بود شاهنامه کنار دستم مانده بود؛
نه از آن کتابهایی که آدم میخواند تا فقط بگوید خوانده،
از آن کتابهایی که باید آهسته خواندشان؛
گاهی چند صفحه،
گاهی چند بیت،
و بعد کتاب را بست و مدتی به چیزی که خواندهای فکر کرد.
تا رسیدم به رستم و سهراب.
عجیب است که آدم میداند قرار است چه اتفاقی بیفتد،
اما باز هم امیدوار است شاید این بار داستان طور دیگری تمام شود.
رستم، آن همه پهلوانی و شکوه،
در برابر پسری ایستاده بود که نم…
❤9
21 Aug 2026, 21:08 UTC≈1,060 views10 reactionsread 3 September 2026 گاهی فکر میکنم آدمها یکشبه عوض نمیشوند؛
آرامآرام چیزی درونشان کم میشود.
یک روز میبینی کمتر حرف میزنی،
کمتر توضیح میدهی،
کمتر منتظر میمانی،
و حتی چیزهایی که زمانی میتوانستند تمام روزت را بسازند، دیگر فقط چند دقیقه نگاهت را نگه میدارند.
شاید اسمش بزرگ شدن باشد،
شاید خستگی،
شاید هم آن بخش از زندگی که آدم مجبور میشود دست از خیالِ بعضی چیزها بکشد.
من هنوز همان آدمم،
فقط دیگر برای هر رفتنی پشت سر کسی نمیدوم…
❤6💔4
19 Aug 2026, 21:33 UTC≈1,530 views25 reactionsread 3 September 2026 امشب از آن شبهاییست که حوصله ندارم چیزی را برای خودم توضیح بدهم.
نه اینکه اتفاق تازهای افتاده باشد؛
اتفاقاا انگار همهچیز همان چیزهای قدیمیست که یک شب تصمیم میگیرند دوباره از جایی درون آدم سر بلند کنند و بگویند: «هنوز اینجاییم.»
به چیزهایی فکر میکنم که از کنارشان گذشتهام و وانمود کردهام تمام شدهاند.
به غمهایی که یاد گرفتم با خودم حملشان کنم، بیآنکه هر بار زمین بگذارم و نگاهشان کنم.
به آدمهایی که روزی بو…
💔18❤7
31 Jul 2026, 22:15 UTC≈3,040 views29 reactionsread 3 September 2026 Video
برگردیم... نه فقط به سال ۱۳۸۳، به روزهایی که غروبها بوی خانه میداد، نه دلتنگی.
به روزهایی که بزرگترین نگرانیِ ما، تمام شدنِ کارتونها بود و نه تمام شدنِ امید.
آن روزها، نمیدانستیم زمان، چه بیرحمانه از کنارمان خواهد گذشت. نمیدانستیم یک روز، برای دیدنِ همان کوچهها، همان صداها و همان آدمها، باید چشمهایمان را ببندیم.
چه عزیزانی که کنار سفرههایمان میخندیدند و امروز، سهمشان فقط قابِ عکس و خاطره است. چه رؤیاهایی …
❤16💔13
31 Jul 2026, 21:45 UTC≈2,610 views14 reactionsread 3 September 2026 امشب، بیش از هر شب، دلم به سوی تو برمیگردد، خدا.
نه از آن رو که دنیا بر وفق مرادم نیست؛
از آن رو که دیگر خودم، پناهِ خودم نیستم.
خستهام...
از جنگی که هر روز، بیصدا درونِ من برپا میشود.
از لبخندهایی که به دیگران میبخشم و سهمِ خودم از آنها، تنها سکوت است.
از اینکه گاهی آنقدر در خودم گم میشوم که راهِ رسیدن به دلم را هم فراموش میکنم.
خدایا...
رحمتت را بر من فرو بریز.
من خوب بلد نیستم هوای خودم را داشته باشم.…
❤14
28 Jul 2026, 11:48 UTC≈3,220 views20 reactionsread 3 September 2026 «تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا داده است چرا باید تو بستانی؟»
#فریدون_مشیری
❤20
28 Jul 2026, 11:46 UTC≈2,920 views14 reactionsread 3 September 2026 بعضی سرزمینها را جنگ ویران نمیکند؛
سکوتِ طولانیِ آدمهایی ویرانشان میکند که هر روز تکهای از رویاهایشان را به خاک میسپارند و وانمود میکنند هنوز چیزی برای از دست دادن نمانده است....
تلخ است که روزی برسد که جوانی، به جای ساختنِ آینده، تمام توانش را صرفِ دوام آوردن کند.
تلخ است که آرزوها، پیش از آنکه به دنیا بیایند، پیر شوند.
و تلختر از همه، وقتی زندگی آنقدر سنگین شود که بعضی آدمها، آسودگی را نه در زیستن، که د…
💔14
28 Jul 2026, 11:39 UTC≈2,590 views7 reactionsread 3 September 2026 جهان، همیشه از شمشیر زخم نخورده است؛
گاهی از سکوتِ کسانی زخمی شده که میتوانستند انسان بمانند و نماندند.
سنگینترین اندوهِ تاریخ،
نه ویرانیِ شهرها،
که ویرانیِ وجدانهاست.
وقتی عدالت، راهش را گم میکند،
نان، از سفرهها کوچ میکند،
لبخند، از صورتِ کودکان،
و خواب، از چشمِ مادرانی که هر صبح
با هزار امید بیدار میشوند
و هر شب،
با هزار حسرت به خواب میروند.
بعضی زخمها خون ندارند؛
با گرانیِ نان آغاز میشوند،
با شکستنِ ر…
❤7
28 Jul 2026, 11:34 UTC≈2,040 viewsread 3 September 2026 میترسند...
نه از فریاد،
که از اندیشهای که آرام، بیصدا، در دلِ انسان ریشه میدواند.
زنجیر، پیش از آنکه به دست بسته شود،
به خیال بسته میشود.
و زندان،
سالها پیش از آنکه دیوار داشته باشد،
در ترس ساخته شده است.
اما هیچ زمستانی
نتوانسته به درخت بیاموزد
که از شکوفه کردن دست بکشد.
آدمی،
تا وقتی رؤیای روشنایی را در سینه حمل میکند،
شکست نخورده است.
حتی اگر تمام پنجرهها را ببندند،
حتی اگر تمام چراغها را خاموش کنند.…
28 Jul 2026, 11:29 UTC≈2,250 views6 reactionsread 3 September 2026 گاهی تاریکی، از غروب نمیآید؛
از روزهایی میآید که حقیقت، آرامآرام از میان واژهها تبعید میشود.
بعد، آنقدر سکوت را تمرین میکنند که دیگر کسی نمیپرسد:
«چه شد؟»
کمکم، آدمها یاد میگیرند به جای اعتراض، شانه بالا بیندازند؛
به جای دیدن، چشم ببندند؛
و به جای اندیشیدن، فقط عبور کنند.
اندوهِ بزرگِ یک جامعه، خاموش شدنِ صداها نیست؛
عادی شدنِ خاموشیست.
ترس، زمانی پیروز نمیشود که دهانها بسته شوند؛
وقتی پیروز میشود …
❤5🕊1
9 Jul 2026, 10:18 UTC≈3,700 views25 reactionsread 3 September 2026 من بیش از اندازه به آدمها دقت میکنم.
به سکوتهایی که میانِ جملههایشان جا میماند،
به لبخندهایی که فقط روی لب هستند،
به «خوبم»هایی که بوی خستگی میدهند،
و به چشمهایی که چیزی را پنهان میکنند.
شاید بزرگترین دردِ من همین باشد؛
اینکه همیشه آنچه را کسی تلاش میکند پنهان کند،
زودتر از آنچه باید میبینم.
و از همان لحظه،
دیگر هیچچیز برایم مثل قبل نمیشود.
مشکل این است که
خیلی زود میفهمم.
از تغییرِ لحن،
از کوتا…
❤16💔5🕊4
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @eyvaan_channel. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.