7 Aug 2026, 17:07 UTC52 views4 reactionsread 8 August 2026 بستهی پستی، حاوی کلمات
فکر کن یک جعبه کلمه بهت بدهند، بگویند بنویس. همه را هم به کار بگیر.
اولین کاری که میکنی چیست؟
من اول همه را میریزم رو زمین. بعد میچینمشان دور خودم.
خب بعدش چی؟
با هر چی جلو دستم است، جمله بسازم؟
بچسبانمشان به ریش هم؟
پایهیید چالشش را راه بیندازیم؟
بریزیم وسط کلمهها را ببینیم چی درمیآید؟
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
❤4
Signed Zahra Kordevaly
6 Aug 2026, 16:48 UTC67 views2 reactionsread 8 August 2026 خونهسازی
بیآشیان بودند.
دیدمشان.
آشیان ساختم.
جا دادم. هر چند تا را تو یکی.
خیالآسوده شدند.
شدیم.
باید درود فرستاد.
به این گالری.
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
❤2
Signed Zahra Kordevaly
5 Aug 2026, 19:28 UTC60 views1 reactionsread 8 August 2026 شور میدهند به زندگیم، بچهها
-سالواژهام: تدریس.
-صبح رفتم مدرسه. اتوبوس واحد نبود. ده دقیقه دیر رسیدم. از آنور ده دقیقه بیشتر ماندم برای کلاس.
بچهها هر چی نوشته بودند، خواندند. از دلقکی که بستنی خورده بود تا جوجهیی که نامه نوشت. کلی خیال. کلی حال خوب.
نقاشیهایشان را دادم. خوشحال شدند. خیلی. منم ذوق کردم.
تمرین اول جورچین کلمات بود. با کلمههای به هم ریخته جمله ساختند.
دومی نقاشینویسی بود. باید جملهی …
❤1
Signed Zahra Kordevaly
4 Aug 2026, 17:44 UTC81 views5 reactionsread 8 August 2026 از موج داستانک رسیدم به موج داستان
-سالواژهام: تدریس.
-ویرایش نهایی داستانک. دل به دریا زدم و ارسالش کردم.
-سه تا نقاشی باقیمانده را کشیدم.
-سری به کانالهای تلگرامی دوستان زدم. دَمتان گرم که هر روز مینویسید. آنهم با این کیفیت.
-چند صفحهیی از «بچهها من هم بازی» علامت زدم. برای کارگاه فردا.
-«مردی که در غبار گم شد» را آغازیدم. محو خودگوییاش شدم. خودافشاییاش. فروپاشیاش.
حس کردم جلوم نشسته و برام تعریف…
❤5
Signed Zahra Kordevaly
3 Aug 2026, 16:51 UTC92 views7 reactionsread 8 August 2026 رفوگریِ مَش بیپوست و پسران
رُفو میکرد.
قلب.
روده.
معده.
هر جا را که زخم داشت.
اگر پوست اضافه هم لازم بود، از خودش مایه میگذاشت.
بعد، رفت سراغ بچههایش.
پینوشت: خیلی دارک شد، نه؟😅
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
#داستانک؟
❤3💔2😁2
Signed Zahra Kordevaly
2 Aug 2026, 18:42 UTC95 views6 reactionsread 8 August 2026 داستانک بود و من
-سالواژهام: تدریس.
-بار دیگر نسخهی اول داستانکم را دیدم. نه. تغییر یک کلمه یا جمله کمکی نمیکرد. به دلم نمینشست. باید میکوبیدمش.
گوشی را خاموش کردم و کاغذ برداشتم.
یک بار دیگر با همان ایده، سعی کردم بنویسم.
داستانکی جدید شکل گرفت.
-این هم نسخهی اول بود و کلی کار داشت. مخصوصن پایانش. بیشتر از ده بار بازنویسی کردم. نرسیدم به آنچه میخواستم.
-عصر مامان را بردم دکتر. تو راه خیلی فکر کردم …
❤5👍1
Signed Zahra Kordevaly
1 Aug 2026, 18:32 UTC51 views6 reactionsread 8 August 2026 به من چه، از خودش بپرسید عنوانو
-سالواژهات: تدریس.
-صبح رفتی دکتر. ششمین آمپول را زدی. جاآمپولیات درد گرفت حسابی.
-ظهر نوبت داروهاست. میخوری و خوابت میگیرد. متنفری از این بخش. هستهی روز را خوابی و به هیچکاری نمیرسی.
-عصر که بیدار میشوی، مینشینی پای داستانک. نسخهی اولش را مینویسی. چند باری بازنویسی میکنی. به دلت نمینشیند.
-شام میخوری. به این میاندیشی که چرا گلودرد ولت نمیکند.
-گزارش نیک را تکم…
❤6
Signed Zahra Kordevaly
31 Jul 2026, 17:39 UTC91 views8 reactionsread 8 August 2026 کلیشهکُشی برای داستانک یا
راه بسیار مانده تا نوشتن؟
-ایدهریسی: با «کوچه» ترکیب ساختم. زیاد. نامعمول. باید از اولین ایدهها دور میشدم.
-ایدهنویسی: ۱۰ تا ایدهی اولیه نوشتم.
-ایدهگزینی: ۵ تا را انتخاب کردم. رفتم جلو. رسیدم به دو تا. رفتم جلوتر. یکی نهایی شد.
-ایدهپروری: تکایده را پَروار کردم.
-ایدهپُرسی: سوالهای پیش آمده را نوشتم. دنبال جوابشان گشتم. تو پشت صحنه.
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
#گزارش_ن…
❤8
Signed Zahra Kordevaly
30 Jul 2026, 17:59 UTC103 views3 reactionsread 8 August 2026 چالش، آمپول، داستان
-سالواژهام: تدریس.
-تا ظهر خوابیدم. به جبران این چند روز.
-ناهار خوردم. داروها را هم.
-دستگاه بخور را روشن کردم و دراز کشیدم.
-چالش «داستانکنویس ماه» را دیدم. باید از فردا شروع کنم.
-رفتم نویسندهساز. بلاخره.
-ساعت را دیدم. نزدیک ۶ بود. باید میرفتم دکتر. از نویسندهساز زدم بیرون. آمپولی انتظارم را میکشید.
-تا برگشتم فایل جلسه را گوش دادم.
-«واقعن داشت میرفت؟
کیفپولش را درمیآورَ…
❤3
Signed Zahra Kordevaly
29 Jul 2026, 18:35 UTC114 views5 reactionsread 8 August 2026 یا تو
-سالواژهات: تدریس.
-دیشب دو ساعت خوابیدی. سه تا پنج. حواسم بود.
-پنج و نیم بابا و آجی را راهی کردید بیمارستان. امروز نوبت آنژیو بود.
-دیگر خوابت نبُرد. صبحانه خوردی. گوشی را دست گرفتی. بیخودی. بلکه حواست پرت شود.
-ساعت هشت شد. خودت را جمعوجور کردی. قرص و شربت را خوردی. لباس پوشیدی. باید میرفتی مدرسه. ماسک هم زدی البته.
-ساعت نُه مدرسه بودی. در بسته بود. صبر کردی. یکی از معلمها آمد. رفتی تو. نشستی…
❤4👏1
Signed Zahra Kordevaly
28 Jul 2026, 17:58 UTC105 views3 reactionsread 8 August 2026 امیدوارم صدا داشته باشم، فردا
-سالواژهام: تدریس.
-دیشب نیم ساعت خوابیدم کلن. حالت تهوع امان نمی داد.
-صبح دوباره رفتم دکتر. دو تا آمپول داشتم.
-ناهار را زدم. قرص و شربت را هم. نشستم پای طرح درس. فردا جلسهی سوم کارگاه است.
-نقاشیها را تکمیل کردم.
-کارتِ کلمه ساختم برای نوشتن جمله.
-داروها اثر کرد. چند ساعتی خوابم برد.
-بیدار که شدم طرح درس را نهایی کردم.
-شام زدم و گزارش نیک را نوشتم.
-لعنت به آبریزش بی…
❤3
Signed Zahra Kordevaly
27 Jul 2026, 18:21 UTC112 views5 reactionsread 8 August 2026 یادداشتم ویروسی نشده باشه؟
-سالواژهام: تدریس.
-تا صبح نخوابیدم. یعنی درست نخوابیدم. نفسم بالا نمیآمد.
-تا بیدار شدم، رفتم دکتر. یعنی مامان بُردم. دو تا آمپول زدم. چند تا هم مانده برای فردا و پسفردا.
-ناهار خوردم و پشتبندش قرص و شربت. خوابآور بود. سر روی بالش نگذاشته خوابم برد.
-سرِ شب بیدار شدم. میز کوچکم را گذاشتم و نشستم پای نقاشیها.
-شام زدم و نقاشیها را تکمیل کردم.
-گزارش تقریبن نیکم را نوشتم.
-دا…
❤4😢1
Signed Zahra Kordevaly
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @ZahraKordevaly. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.