10 Aug 2026, 13:27 UTC5 views2 reactionsread 10 August 2026 تو را صدا میکنم،
نه با زبان،
با ریشهای که از گلویم
در سنگروارگی شب میروید.
زمین،
مثل زنی پیر
با تنی از زخمهای بیسروصدا،
به بازوانم نگاه میکند.
من اما هنوز بوی شور شانههایت را
در ریهی خیابان حس میکنم.
پرچمها در باد،
مانند موهای خستهی معشوقی تبعیدی،
به رقص افتادهاند
و نام تو
در ترک دیوارهای سکوت
خون میچکد.
دستم را بر نبض جمعیت میگذارم
میفهمم عشق،
یک اتفاق خصوصی نیست.
مانند سیلیست
که خواب سنگ را میدر…
💯1🔥1
10 Aug 2026, 06:11 UTC16 views5 reactionsread 10 August 2026 Photo
ای طــــنین گام هایت
بهترین آواز عشـــــــق
صبـــــح من در انتظارِ
یک سبد لبخند توست
#شهرام_حسینی
https://t.me/Shahramhosseini55
🥰5
9 Aug 2026, 19:05 UTC370 views8 reactionsread 10 August 2026 پدرم هنوز هست
و این
اتفاق کوچکی نیست.
هنوز صبحها
جهان
با صدای باز شدن در
از خواب بیدار میشود
و کفشهای پدر
راه رفتن را
به حیاط یاد میدهند.
پدرم هنوز هست؛
با همان دستها
که انگار
سالهاست
مشغول تعمیر چیزی در جهاناند.
پیچِ شُلِ ماه را سفت میکند،
میخ افتادهی دیوار را جا میاندازد،
و اگر باران کمی کج ببارد
پنجره را
به اندازهی باران باز میگذارد.
پدرم
گاهی ساکت است.
سکوتش
اما خالی نیست؛
پر است از پیچگوشتی،
نا…
❤6👏1💔1
9 Aug 2026, 09:24 UTC453 views6 reactionsread 10 August 2026 عشق
خطای هندسی نور بود
وقتی میخواست
نام تو را
روی سکوت بنویسد.
از آن لحظه
آب
به حافظه موج تبدیل شد
و دریا
خواب خودش را
در دهان ساحل
فراموش کرد.
من
در چین آخرین نفس آینه
ایستادهام،
جایی که تصویر
پیش از آنکه دیده شود
از خودش عبور میکند.
تو
زن نیستی،
انحنای پنهانی هستی
که جهان
هر صبح
دور آن میچرخد
بی آنکه
جرئت کند
نامش را جاذبه بگذارد.
دستهایت
دو پنجره نیستند،
دو جهتاند
که باد
برای رسیدن به آنها
تمام نقشههایش…
❤5🔥1
8 Aug 2026, 20:50 UTC408 views7 reactionsread 10 August 2026 Photo
مادر
نخستین واژه ای بود
که جهان
پیش از اختراع زبان
در دهان سکوت گذاشت.
تو
از پنجره ای وارد زندگی من شدی
که هنوز
هیچ دیواری آن را محاصره نکرده بود.
شب ها
ماه
سرش را روی شانه هایت می گذاشت
و خواب
با دست های تو
چین های تاریکی را صاف می کرد.
من بزرگ شدم؛
اما کودکی ام
هنوز
در جیب پیش بندت
دکمه ای گمشده است.
زمان
بارها
خانه را عوض کرد،
ساعت ها
پیر شدند،
آینه ها
نام مرا فراموش کردند؛
اما تو
هنوز
در حافظه نان،
در بوی چ…
❤5💯2
8 Aug 2026, 14:30 UTC395 views6 reactionsread 10 August 2026 Photo
جهان
امروز
از دهان یک «اگر»
افتاد.
و واقعیت
آن قدر خودش را تا کرد
که در جیب یک احتمال
جا شد.
من
سال هاست
با انگشت اشاره هیچ کس
به سمت نرسیدن رکاب میزنم؛
آنجا
که جهت
از حافظه قطب نما استعفا داده است.
کلمات
پوست می اندازند؛
از «سنگ»
پرنده بیرون می آید،
از «پرنده»
وزنی که هرگز پرواز نکرده،
و از «سکوت»
دهانی
که تمام فریادها را
بی صدا صرف می کند.
من
فعلی ساخته ام
به نام «ناشدن»؛
نه مرگ،
نه تولد،
فقط خم شدن نور
زیر بار…
❤5👍1
8 Aug 2026, 09:32 UTC450 views9 reactionsread 10 August 2026 Photo
باد
امشب
با دهان یک ماهی حرف می زند،
و پنجره ها
یکی یکی
از قاب خودشان بیرون می آیند
تا کمی
به تاریکی تکیه بدهند.
من
سال هاست
در جیب یک باران
گم شده ام؛
هر کس مرا پیدا می کند
تنها
چند قطره سکوت
به خانه می برد.
عشق
پرنده ای نبود،
سنگی بود
که آن قدر در آب ماند
تا شنا کردن را
به موج ها یاد داد.
نام تو
روی هیچ زبان
جا نمی شود؛
برای همین
درخت ها
هر بهار
شکوفه می کنند
تا کمی
به تلفظت نزدیک شوند.
گاهی
دلم می خواهد
مرگ را…
❤8👍1
7 Aug 2026, 06:36 UTC37 views10 reactionsread 10 August 2026 آدینه از جیب تقویم افتاد
و خیابان،
مثل فکری که به نتیجه نرسیده
زیر پاهایم چین خورد.
من
با قلبی که بیکاری میکشد
و زبانی که اضافهکاری سکوت است
از میان آدمها عبور کردم؛
آدمهایی که هر کدام
یک «اگر» نیمسوز در مشت داشتند
و یک «اما» در گلویشان گیر کرده بود.
عشق
نه شبیه بوسه بود
نه شبیه آغوش؛
عشق
مثل آژیر خاموش کارخانهای متروک
در سرم میچرخید
و هر بار که نامت را صدا میزدم
دیوارها
کارگر میشدند
و فرو میریختند.
تو
ب…
❤5🔥5
6 Aug 2026, 20:54 UTC476 views10 reactionsread 10 August 2026 تو را
از سمت بارانی یک واژه پیدا کردم؛
جایی که پرندهها
از شانههای درخت بالا میرفتند
و سایه،
لباس روشن آفتاب را
پنهانی میپوشید.
نامت را که گفتم،
دهان پنجره
پر از انار شد؛
انگار جهان
سالها بود
گرسنگی سرخ تو را
تمرین میکرد.
دوست داشتنت
شبیه آبیست
که خودش را
در کوزهای از تشنگی
حمل میکند؛
هرچه بیشتر مینوشمش،
بیشتر
به کام کویر من
باران میآورد.
گاهی خیال میکنم
قلبت
ساعتیست
که عقربههایش
به جای زمان،
پرستو نش…
❤7🔥3
5 Aug 2026, 11:36 UTC89 views8 reactionsread 10 August 2026 کسی مرا ندزدیده است.
فقط
روزها
آنقدر از کنارم گذشته اند
که دیگر
خودم را
به خاطر نمی آورم.
صبح
از خواب برمی خیزم،
چند پرنده
از پنجره ام پر می کشند
و یکی از آنها
بی صدا
در سینه ام
لانه می گذارد.
بعد،
تمام روز
احساس می کنم
کسی در من
آرام آرام
آسمان می سازد.
مردم می گویند:
«خوش به حالت،
هنوز نفس می کشی.»
و من به درختی فکر می کنم
که سالهاست ایستاده است،
اما سایه اش
دیگر او را به جا نمی آورد.
عجیب است؛
گاهی
آدم
نه در …
❤6👏2
5 Aug 2026, 10:58 UTC418 views8 reactionsread 10 August 2026 سالهاست
کسی از من
نشانی دقیقی ندارد.
حتی پیراهنم
گاهی مرا
با چوبلباسی اشتباه میگیرد.
درختی کنار خانه بود
که هر بهار
چند برگ سبز
به نام من درمیآورد.
امسال
بیآنکه خشک شده باشد
مرا از حافظهاش انداخت.
چه چیز
آدم را
مفقودالاثر میکند؟
جنگ؟
نه.
گاهی
یک عصر بلند تابستان
که هیچکس
نامت را صدا نزند.
گاهی
فنجانی چای
که تا سرد شدنش
کسی روبهرویت ننشیند.
گاهی
پنجرهای
که سالها
رو به یک کوچه باز شود
و کوچه
هیچوقت
…
❤8
5 Aug 2026, 08:35 UTC426 views9 reactionsread 10 August 2026 من به این شهر اعتراض دارم،
به خیابان هایی
که هر صبح
آدم ها را می بلعند
و شب
با دهان پر از سکوت
پس می دهند.
به پنجره هایی
که آن قدر بسته مانده اند
که پرنده ها
آدرس پرواز را
فراموش کرده اند.
من به ساعت ها اعتراض دارم؛
به عقربه هایی
که از کنار قلب ما می گذرند
بی آنکه حتی
یک لحظه
برای تپیدن ما بایستند.
اما تو...
تو تنها اعتصاب آرام منی
در برابر این همه فراموشی.
وقتی دستت را می گیرم،
دیوارها
کمی کوتاه تر می شوند،
چرا…
❤7👌1👏1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @Shahramhosseini55. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.