21 Jul 2026, 18:07 UTC32 viewsread 8 August 2026 منشور (۹)
گیج شده بودم. «ای بابا! قبول کنم هم از بین میروند. فقط میخواهید از خودتان رفع تکلیف کنید. به فرض هم چند سال آنها را یک گوشهای بگذارم. در سنوسال من مرگ خبر نمیکند. وراث عزیزم که بستگان درجهی دو و سه هستند، قبل از هر چیز کاغذها و نوشتههایم را میریزند دور. این مسئولیت سنگینیست. ترجیح میدهم که دخالت نکنم.»
بدنش جمع شد و وا رفت. مدتی از پنجره به خیابان نگاه کرد. «شما کتابخوانید. اگر اشتب…
Signed Nahid Anvari
21 Jul 2026, 18:07 UTC27 viewsread 8 August 2026 منشور (۸)
جوابم قانعکننده بود. «آهان! متأسفم. این جنگ طولانی میشود. مراقب خودتان باشيد. از من خرده نگیرید. من هم وطنم را دوست دارم، ولی توی همین چند هفته مصیبتی کشیدم که برای تمام عمرم کافیست. دارایی و شهرداری به مفهوم واقعی کلمه دیوانهام کردند. تازه بار اصلی روی دوش وکیلم بود. یک ایرانی در تصور ماست که دیگر وجود ندارد. یک یمن و افغانستانی موجود است که در ذهنمان نمیگنجد. بابا حاضر نبود این حقیقت را بپذیرد…
Signed Nahid Anvari
21 Jul 2026, 18:07 UTC16 viewsread 8 August 2026 منشور (۷)
دوزوکلک کارهای فرهنگی کثیفتر از شغلهای دیگر است. کدام رسانه یا آدم مرجعیست که با کمی پول یا فشار از طرف صاحبان قدرت خبر جعلی و تحلیل آبکی ننویسد؟ چندان تعجب نکردم. «ای بابا! یعنی هیچکس اعتراض نمیکرد؟»
شانهها را بالا انداخت. «خوشنامی بزرگترین سرمایهی یک کاسب است. شک نمیکردند. همیشه فهرست کتب در دست انتشار را در آخرین صفحهی کتابهایمان میگذاشتیم. بقیهی کتاباولیها با دیدن اسم خودشان …
Signed Nahid Anvari
21 Jul 2026, 18:06 UTC15 viewsread 8 August 2026 منشور (۶)
بطری و لیوان جدید روی میز گذاشتند. توی لیوانها آب ریخت. صبرم داشت لبریز میشد. «این مربوط میشود به ملاقات ما؟»
لبهای نازکش را بعد از خوردن آب با پشت دست پاک کرد و سر تکان داد. «عرض میکنم خدمتتان. نمیدانم چقدر در جریان بودید. بابا بیشتر با سه تا نویسنده کار میکرد. آنها کلاس داستاننویسی هم داشتند. طبیعتاً دورهها را در شرایط آن روزها بدون مجوز توی خانههای خودشان برگزار میکردند. مثل بابا…
Signed Nahid Anvari
21 Jul 2026, 18:06 UTC17 viewsread 8 August 2026 منشور (۵)
این همه مقدمهچینی برای چی بود؟ جلالی اگر ده دقیقه رودهدرازی میکرد، یک خورجین کتاب میزد زیر بغلم. پسرش دیگر چی داشت برای فروش؟ موتوری که یک زمانی وسیلهی رفتوآمد جلالی بود؟ من و موتور؟ با این هیکل نحیف و موی سفید و استخوان پوک؟ هیچ تصوری نداشتم از این که پسرش چه خوابی برایم دیده. «نه، متشکرم. آن خدابیامرز یک آدم حرفهای و کارکشته بود. بهش میگفتم که تو ذبیحالله منصوری ناشرها هستی. نصف ایرانیها …
Signed Nahid Anvari
21 Jul 2026, 18:06 UTC24 viewsread 8 August 2026 منشور (۴)
نفس عمیقی کشید. فنجان خالی قهوه را کنار زد و عینک را با فشار انگشت به چشمها نزدیکتر کرد. «بابا این ده سال آخر چیزی منتشر نکرد. آن سازوکارهای نیمبندی که کتابها را معروف و پرفروش میکردند، از کار افتادهاند. چند تا نهاد بیخاصیت باقی مانده که بودجهی دولتی فاسدشان کرده. هیچی دیگر! یک گوشه کز میکرد و کتابش را میفروخت. نان و ماستش را میخورد. جای شکرش باقی بود که آتیش نزد به مالش. با این هزینهها و …
Signed Nahid Anvari
6 Jul 2026, 17:55 UTC50 views1 reactionsread 8 August 2026 منشور (۳)
صبحانهی میز بغلی را آوردند. مردکِ کجسلیقه همچنان روی موبایلش قوز کرده بود. همراه بازیگوشش سبد نان را برداشت و توی سر او زد. جوان چشم دراند و فک لجوجش را جلو داد. بشقاب املت را به طرف خودش کشید و توسری دیگری خورد. عقلش سر جا آمد. لقمهای به شکل گل شیپوری گرفت و تقدیم دخترک کرد. من چی بکوبم توی سر رایان تا بیاید روی خط؟ دلش خیلی پر بود یا بیماری کمبود گوش شنوا داشت؟ «شانزده تا دفترچهتلفن داشتیم. باور…
🙏1
Signed Nahid Anvari
6 Jul 2026, 17:54 UTC46 viewsread 8 August 2026 منشور (۲)
انگشتهای باریک بیقرارش را روی تیشرت نخی سیاهش کشید. «وااای! از این شانسها ندارم. کاش منهدم شده بود. خریدار در هر حال دیوارها را برمیدارد که ویترین بسازد. خیال بقیه هم راحت میشد. چه توقعاتی دارند مردم! پس چرا چهار نفر پا نشدند بیایند سر خاک بابا؟ از حراجمان چهار تا کتاب نخریدند که مجبور نشوم همه را مفتکی بدهم به دستفروشها و بازیافتیها. فقط بلدند توی رسانهها غر بزنند و برای دیگران رهنمود صادر ک…
Signed Nahid Anvari
6 Jul 2026, 17:54 UTC43 viewsread 8 August 2026 منشور (۱)
در مغازهی پدرش بزرگ شده بود. از هنگامی که توانست یک گوشه بنشیند و نقاشی کند تا وقتی که پشت دخل ایستاد. در نوجوانی کنار دست جلالی مینشست و با آن دندانهای سفید و درشت به مشتریها لبخند میزد. پدرش با غرور و افتخار روی موهای ماشینشدهی او دست میکشید. پشت گردن را میگرفت و تکانش میداد. رابطهی پدروپسری غبطهبرانگیزی داشتند. من دور میز کتابهای جدید میچرخیدم و دزدکی نگاهشان میکردم. از مواقعی بود …
Signed Nahid Anvari
26 Jun 2026, 11:45 UTC78 views1 reactionsread 8 August 2026 سلام
بعضی از داستانهای موردعلاقهام از نویسندگان معروف را در گروه داستانهای ناهید میگذارم و دربارهی آنها صحبت میکنم. اعضای گروه نیز نظر خودشان را میگویند. از طریق لینک زیر میتوانید وارد این گروه بشوید.
https://t.me/+p6NZg6kyuFkyNTY0
از حمایت شما تشکر میکنم. لطفأ کانال و گروه داستانهای ناهید را به دوستانتان معرفی کنید.
❤1
Signed Nahid Anvari
24 Jun 2026, 18:41 UTC230 viewsread 8 August 2026 File
داستان کوتاه “مدار ازهمگسیخته”
Signed Nahid Anvari
5 Jun 2026, 18:13 UTC93 viewsread 8 August 2026 مدار ازھمگسیخته(۱۳)
آقای دکتر لبخند زد و روی صندلی چرخانش جابجا شد. «نه بابا! توپ تکانش نمیدهد. گرگ بالان دیدهست. خب! باید این حرفها را میزدم. خوشحالم که قبول نکردی، اما مجبور بودم. باید وانمود میکردم که برایم اهمیتی دارد. قبل از رسیدن به آن مرحلهای که دیگر نخواهم حتی ادایش را دربیاورم. بله! زندگی همین است. ادا و ادا و ادا! حقهبازی و ظاهرسازی در برابر یک هیچ بزرگ! این درسی بود که از منصوری گرفتم. شاگ…
Signed Nahid Anvari
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @Naanahita. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.