16 Jun 2026, 21:05 UTC89 views7 reactionsread 8 August 2026 خانهای دیگر، مسیری تازه
از شدت درد مچ پا بیدار شدم. آنقدر گیج بودم که نمیفهمیدم کجا هستم و این درد چرا سراغم آمده. پایم افتاده بود روی چوب تخت و چرا روی تخت دخترم خوابم برده بود. چرا هیچکس سر جای خودش نیست. انگار همه بیهوش شده بودیم. تنها چیزی که یادم میآمد، این بود که با کتاب صوتی بابالنگدراز خوابم برده بود. برای من، بدی کتاب صوتی همین است که زودتر از بچهها خوابم میبرد.
درد پا و صدای افکارم که آرام گرفتند…
👍4❤3
Signed Maryam Abdollahi
8 Jun 2026, 22:41 UTC101 views6 reactionsread 8 August 2026 ریشههایت را قوی کن
از صبح که بر روی تخته، جزو یکی از برنامههایم "انتشار یادداشت روزانه" را گنجاندهام، تا به الان چندین بار چشمم به آن برخورده است و در همین ساعتهای پایانی روز دیگر باید که رویم را کم کنم و در برابر همهشان یعنی اهمالکاری، تنبلی، نداشتن تمرکز، مشغله و یا هرچه که میخواهد اسمش باشد، کوتاه بیایم.
و فقط بنویسم. از صبح در ذهنم با هزاران جمله این یادداشت را شروع کردهام اما الان هیچ کدامشان نمیشود،…
❤6
Signed Maryam Abdollahi
28 Feb 2026, 04:27 UTC121 views3 reactionsread 8 August 2026 هنوز هم مسرتبخش است، نوشتن را میگویم
چقدر برایم عجیب است. گاهی تعجب میکنم، گاهی دلتنگ میشوم،گاهی از پشت سر گذاشتنش خوشحال میشوم. اما در هر صورت میدانم که برای برههای از زمان بود و دیگر برنمیگردد.
عکسهای همین کانال را نگاه میکردم. از گلهای بنفشه، از کلاسهای آنلاین نویسندگی، از کتابهایی که میخاندم، از بوکمارکها، از نردبانهای نویسندگیام، از چالشهایی که شرکت میکردم، از طبیعت زیبای سرکارم، از قهوهها…
❤3
Signed Maryam Abdollahi
26 Feb 2026, 04:29 UTC113 views4 reactionsread 8 August 2026 قرارِ دل بیقرار
احساس مفید بودن را وقتی تجربه میکنم که حسابی سرم شلوغ باشد، دوست داشته باشم کمی بیشتر کش بیاید، روزم را میگویم، حداقل دو سه ساعتی بیشتر از ۲۴ ساعت.
وقتی در کنار کارهای خودم، خانه هم برق که نه اما شسته رُفته باشد. وقتی حداقل نیم ساعت کتاب خانده باشم، زمان زیادی را صرف بیهودهگردی در فضای مجازی نکرده باشم. وقتی نوشته و منتشر کرده باشم و حواسم پرت همینها باشد.
این احساس مرا از ناآرامیها و استرسه…
👍3❤1
Signed Maryam Abdollahi
25 Feb 2026, 04:36 UTC72 views4 reactionsread 8 August 2026 تصاعد
اینکه در ابتدای صبح قرار گرفته است، عامل موفقیت شده است. همیشه ابتدای روز را دوست داشتهام، به آن انرژی خاصش ایمان دارم. شاید مهمترین چیزی که مرا برای استعفا مصمم میکرد این بود که بهترین ساعات روز یعنی همین ساعات طلایی ابتدای روز را از آنِ خودم کنم.
از گرگ و میش تا حوالی طلوع آفتاب. خاص است. همیشه خاص بوده و هست برایم. اما وقتی شاغل بودم بیشتر اوقات این ساعتها را خواب بودم چون دیگر فرصتی تا پایان شب برای خو…
❤3👍1
Signed Maryam Abdollahi
24 Feb 2026, 06:56 UTC61 views6 reactionsread 8 August 2026 از زاویهای دیگر بنگر
گاهی یک جمله، یک سخنرانی، یک کتاب، یک فیلم نگاه آدم را تغییر میدهد و دوست داری تا چند روز با همان نگاه زندگی کنی. نگاهی که با خودت میگویی چرا تا به حال به ذهن خودم نرسیده بود، چرا فکر نمیکردم شاید و الان که به این نگاه جدید رسیدهام، قطعا اشکالی در زاویهی دید وجود داشت که باوری که من به آن دارم که نجات دهنده است از دید دیگران مردود است.
شاید و الان، قطعا اصل رابطهی من با آن موضوع اشتباه …
❤3👍3
Signed Maryam Abdollahi
23 Feb 2026, 03:01 UTC62 views7 reactionsread 8 August 2026 دوباره بنفشهها جان گرفتند
تعدادشان کم شده، اما همینهایی که دارم، جانِ تازه گرفتهاند. خیلی وقت است، درست از زمانی که در خانه گل و گلدان داشتم متوجه شدم گلها حالِ آدم را میفهمند، اگر ناخوش باشم آنها هم حال مرا پیدا میکنند و اگر خوش باشم سرحالند.
دوباره سری زدم به نوشتههای قبلی، نوشته بودم اما در انتشارش که تردید پیدا کردم همانجا گذاشتمش ماند تا امروز که چشمم به آن خورد.
عنوانش این بود "بنفشههایم تب کردهان…
😍4❤3
Signed Maryam Abdollahi
22 Feb 2026, 02:44 UTC55 views5 reactionsread 8 August 2026 شاید موهبت زخمها
مراسم چهلم پدر برگزار شد. دیگر مادرم را کمتر میدیدم. شنیده بودم پسرعمویش به خواستگاریاش آمده است. حس و حال خاصی نداشتم. برایم طبیعی بود. شاید هم دلیلش سن و سالم بود. به تازگی وارد هشت سالگی شده بودم، اما تصویری واضح از مراسم عروسی مادرم به یاد دارم. مادرم و پسرعمویش که چند سالی از او کوچکتر بود با هم ازدواج کردند و به روستایی دیگر در نزدیکی روستایمان رفتند.
من و خواهرم در خانهی مادربزرگم زندگ…
❤5
Signed Maryam Abdollahi
21 Feb 2026, 03:12 UTC51 views7 reactionsread 8 August 2026 آدمِ استمرار نمیشوم که نمیشوم
نمیدانم که چه شد دوباره شروع کردم. بیهیچ قرار قبلی شروع کردم. بیهیچ تصمیم جدی برای نوشتن. بیهیچ فکر جدیدی برای انتشار.
همیشه چیزی در وجودم برای انتشار نوشته مرا قلقک میدهد، مخصوصن نوشتن زندگینامهی پدرم، یه حس خاص، یه احساس و انگیزهی قشنگ.
دیروز که نگاهی به کانالم انداختم چسبیدم به همان حس خاص. سراغ نوشتههای ذخیره شدهام رفتم، یکیشان را دوست داشتم، با کمی ویرایش و اصلاح، من…
❤5👏2
Signed Maryam Abdollahi
20 Feb 2026, 03:24 UTC51 views6 reactionsread 8 August 2026 از پسِ گذر از پیچ و تاب
در ادامهی زندگینامه...
بعد از چند سال کار در کارخانه، به واسطهی رشتهای که در آن درس خوانده بودم، در ادارهای دولتی استخدام شدم. دیپلم برق داشتم به همین دلیل در واحد برق و الکترونیک مشغول به کار شدم.
در همان حوالی تازه استخدام شدنم سه نفر از دوستانم برای ساختن کارخانهای به من پیشنهاد کار دادند اما شرط شراکت این بود که از اداره بیرون بیایم. قدرت ریسک کردن را نداشتم، آن هم چنین ریسک بزرگی…
❤3👍3
Signed Maryam Abdollahi
19 Feb 2026, 06:44 UTC64 views9 reactionsread 8 August 2026 لمس* میخاندم
بیبی خدا بیامرز، لباسها یا کلاه و شالهای آقابابا را میشکافت و برای ما لباس میبافت. آقابابا هیچوقت متوجه نمیشد، انگار هیچوقت لباس آقابابا نبوده، انگار از همان اول برای ما بوده.
گاهی تغییر میدهیم، چیزی را جابهجا میکنیم، بخشی از نوشتهای را حذف میکنیم انگار هیچوقت آن مدل قبلی نبوده است، انگار همیشه همین بوده که الان هست و میبینیم.
نوشتهای را که مینویسم، بعد از چند روز به آن باز میگردم،…
❤9
Signed Maryam Abdollahi
19 Oct 2025, 21:45 UTC266 views14 reactionsread 8 August 2026 سالپارههای خودسازی
در ادامهی زندگینامه...
با صدای اذان صبح بیدار شدم. انگار تازه خوابم برده بود. چند دقیقهای در رختخوابم نشستم. چارهای نبود باید از جا بلند میشدم. وضو گرفتم و نمازم را خواندم. خاب از سرم پریده بود. فرصت زیادی نداشتم. ترجیح دادم آن زمان کم را بیدار بمانم. همان پای سجادهام نشستم و دوباره غرق در افکارم شدم.
حاجخانم سفرهی صبحانه را آماده کرده بود. بر سر سفره نشستم. چند لقمهای خوردم و راهی کا…
❤14
Signed Maryam Abdollahi
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @Maryam_abdollahi_am. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.