8 Nov 2025, 13:58 UTC122 views2 reactionsread 11 August 2026 بلدِ سوگ
زهرا دشتی
بخش چهارم
گفتم: «معنی حرفهای اون روزت رو دقیق فهمیده بودم.» خشم، لحنم را بُرّنده کرده بود. همان جا چنگ انداختم و بوتۀ خشکیدۀ ادریسی دوستیمان را از خاک بیرون کشیدم و به آتش انداختم. با ملایمت درخواست کرد: «من هنوز برای کار روی تو حساب کردم.» خشم در وجودم جایش را به خونسردی بیرحمانهای داد. با دست، دستمال کاغذیهای رشته رشته را جمع کردم. با ابروهایی بالا رفتم رو به او کرد: «بهت گفتم بودم که، برای…
❤1🔥1
8 Nov 2025, 13:58 UTC110 views1 reactionsread 11 August 2026 بلدِ سوگ
زهرا دشتی
بخش سوم
بعد از آن بود چم و خم سوگ دستم آمد و این چیزی بود که دوستم نمیدانست. شاید هم میدانست و برایش مهم نبود. هیچ وقت نفهمیدم. هیچ وقت نفهمیدم بعدش چه شد و به چه فکر کرد که چند روز بعد، در پایان یکی از دیدارهای کاری، کتابی را جلوی رویم گذاشت و رفت. به بهانه حرف زدن در مورد همان کتاب، بیهیچ توضیحی، آشتی کردیم. بیش از قبل برایش دوست شدم. هرچند در مقابل، جز مصاحبت، انتظاری نداشتم. سعی میکردم سر…
🔥1
8 Nov 2025, 13:58 UTC72 views1 reactionsread 11 August 2026 بلدِ سوگ
زهرا دشتی
بخش دوم
گلدان را بغل زدم و صورت در برگهای پهن فرو بردم. درست مثل مادری که کودک سنگین وزنش را بغل میکند و چادر دورش میپیچد و صورت در گردنش فرو میبرد که عطرش را در ریهها جاری کند. در راه خروجی، برایش زمزمه کردم: «میشه بمونی و گل بدی؟» نشان گرفته بودمش که اگر گل داد، حتما مصاحبتمان زنده میشود.
مصاحبی که روز قبلش، برای دومین بار تیشه خورده بود. در پایانِ یکی از آن مصاحبتهای عجیب و دلچسب بود. …
🔥1
8 Nov 2025, 13:58 UTC66 views1 reactionsread 11 August 2026 بلدِ سوگ
زهرا دشتی
بخش اول
-رکود زدم. یک روزه رسیدم به پذیرش!
روی مبل، کنارِ پنجرۀ استراحتگاهِ شرکت نشسته بودم و پیچ گلیسین روی دروازهی آن طرف حیاط را دید میزدم. نه گَسیِ چایِ سیاهِ تلخ و نه پنجهی کشیدن نتهای نالان موسیقی در گوشم، راه اشک را باز نمیکرد: «چه سرد و بیاحساس شدی! بعد اون همه زحمت که کشیدی، حالا این قدر شادی؟» شاد نبودم. در بُهت بودم. نه به خاطر سوگی که از سر گذرانده بودم، بلکه از سرعت گذشتنش. حال…
🔥1
Posted without readable text
31 Mar 2025, 16:14 UTC193 views0 reactionsread 11 August 2026 میخواستم بدوی بمانم
مرثیهای بر افسونهای از دست رفته
زهرا دشتی
بخش پنجم - پایانی
آن روزها برای یک ساعت مرخصی باید با مدیران شرکت محل خدمتم، میجنگیدم.
اسفند ماه بود که در اینستاگرام در صفحه مبنا - که یادم نیست چطور و چرا فالو داشتم - تبلیغ کلاسهای مقدماتی نویسندگی برای فروردین ۱۴۰۰ را دیدم. کلاس نیمه آنلاین و آن هم روز پنجشنبه بود و محتوا به صورت فایل ارائه میشد. برای من سرِ شلوغِ کارمندِ تمام وقت و بیتمرکز در …
31 Mar 2025, 16:14 UTC140 viewsread 11 August 2026 میخواستم بدوی بمانم
مرثیهای بر افسونهای از دست رفته
زهرا دشتی
بخش چهارم
با ترس و لرز و وحشت، در سن ۳۲ سالگی، ثبت نام کردم. خجولانه سر کلاس رفتم و همانطور که حدس میزدم کاملا پرت از اصطلاحات نویسندگی و آدمهای مشهور این عالم. من، کاملا مصرف کننده ادبیات بودم: برای این مصرفکنندگی هم فلسفهای داشتم. دکتر شریعتی جای در «شب کویر» میگوید: «و چنین بود که هر سال که یک کلاس بالاتر میرفتم و به کویر برمیگشتم، از آن همه…
31 Mar 2025, 16:13 UTC95 viewsread 11 August 2026 میخواستم بدوی بمانم
مرثیهای بر افسونهای از دست رفته
زهرا دشتی
بخش سوم
آن موقع، آموزش، آن هم نویسندگی، این قدر راحت و در دسترس نبود، من هم بچهای نبودم که بخواهم از خانوادهام که شرایط اقتصادی چشمگیری نداشت بخواهم برای هوسهای نوجوانانهام هزینه کنند و بدتر از همه، چطور باید تا کلاسهای احتمالی، دور تا دور شهر میرفتم؟ هیچ وقت از خانواده نخواستم، شاید اگر میخواستم، با هزینه معقول، همان اطراف محل زندگیام پیدا می…
31 Mar 2025, 16:13 UTC81 viewsread 11 August 2026 میخواستم بدوی بمانم
مرثیهای بر افسونهای از دست رفته
زهرا دشتی
بخش دوم
انس جدی من با کتاب یا بهتر است بگویم رمان، در یازده یا دوازده سالگی بود و رمان «هوشمندان سیاره اوراک» فریبا کلهر. به سن بلوغ رسیده بودم و دیگر فقط شاخکهای قصهی عشقیابم - که از کودک فعال و قوی بود- فقط به کشف روابط عاشقانه دور و برم - از آدمها و قصهها و کارتونهایی با عنوان خواهر و برادر- قانع نبود، بلکه شیرینی عشق را در قصهها مزمزه میکرد…
31 Mar 2025, 16:12 UTC92 views0 reactionsread 11 August 2026 میخواستم بدوی بمانم
مرثیهای بر افسونهای از دست رفته
زهرا دشتی
بخش اول
- کادو رو از درختِ هدیه چید و باز کرد، توش یه چیز شیشهای عجیب بود که نمیدونست چیه!
- اما اون دفعه یه چیز دیگه گفتی که!
در شبهای سرد زمستان، زیر لحافهای سنگین، روی پنج تشک که برای ما پنج بچه، کنار هم ردیف بود، خوابیده بودیم.
- عه؟ نه خوب این یه قصهی جدیده!
- من اون قبلی رو میخوام!
- اینم قشنگه، حالا گوش کن.
سکوت میکردم و همراه خواهر …
5 Mar 2025, 04:54 UTC165 views2 reactionsread 11 August 2026 تقصیر من نبود.
تقصیر من نبود که درخشیدن در فلان مهمانی و زیبا بودن برایم بیارزش بود.
تقصیر من نبود که داشتن فلان وسیله خانه و لوکس بودن دیگری به چشمم نمیآمد.
تقصیر من نبود که خانه و ماشین خریدن برایم هدف نبود.
تقصیر من نبود که کسب درآمد بیشتر راضیام نمیکرد.
تقصیر من نبود قبولی در فلان دانشگاه با اسم و رسم برایم افتخار نبود.
تقصیر من نبود گرفتن مدرک دکترا در فلان رشته برایم انگیزه نبود.
تقصیر من نبود که استاد شدن …
❤1💔1
16 Nov 2024, 14:36 UTC135 viewsread 11 August 2026 سمت تماشا
بخش دوم
چند وقت پیش بود که داشتم عزیزی را در حال انجام کارهای عادی و پیش پا افتاده، «تماشا» میکردم. در آن لحظات فکر میکردم هیچ وقت نوشتنش را «تماشا» نکردهام و چقدر دوست دارم ببینم چطور مینویسد؟ نوک قلم را میگیرد یا بالاتر؟ چقدر قلم را خم میکند؟ وقتی چیزی مربوط به کارش را مینویسد، حرکت قلمش با وقتی که شعری مینویسد فرق دارد؟ وقتی برای محبوبش نامه مینویسد چطور؟ اصلا برای محبوبش نامهای روی کاغذ با …
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @HojomeVazheha. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.