25 Aug 2026, 10:35 UTC840 views13 reactionsread 9 September 2026 مناجات نامه
پروردگارا، تو آفرینندهٔ ماه و خورشیدی. بازتاب خورشیدت را چنان بر موهایش بتابان که از برق آن، روشنایی تازهای جهان را دربرگیرد؛ و چنان بر چشمانش بنشیند که سبزیِ آنها از رنگِ سبزِ گیلان سبزتر شود. ماهت را نیز هر شب، قرصِ کامل در آسمان بنشان؛ درست به گردی و زیباییِ صورت او.
༺۱༻
پروردگارا، تو به وجودآورندهٔ همهٔ میوههایی. از تو میخواهم توتفرنگیها را چنان به عمل آوری که بزرگ و آبدار باشند؛ تا آنگاه که …
😍7❤4🥰2
31 Jul 2026, 23:03 UTC208 views17 reactionsread 9 September 2026 نیمهشب است. چراغ اتاق روشن مانده و صدای پنکه با فکرهای من قاطی شده. «وی» مثل همیشه روی صندلی روبهرو نشسته؛ انگار سالهاست از ذهنم بیرون نرفته.
من: فکر کنم اگه به بعضی خواستههام نرسیدم، واسه این بود که اندازه کافی نجنگیدم.
وی: یعنی خیال میکنی دنیا نشسته بوده منتظر غیرت تو؟
من: حداقل تقصیر رو گردن قسمت نمیاندازم.
وی: آدم وقتی زمین میخوره، اول خاک شلوارش رو میتکونه، بعد فلسفه میبافه. تو هنوز روی زمینی و داری…
❤12👏3👍2
31 Jul 2026, 08:40 UTC298 views14 reactionsread 9 September 2026 اگر این موجود زن بود، باید میان دوگانهی به رخ کشیدن زیباییهایش و مأخوذ به حیا بودن سرگردان میماند؛ باید کوتاهی قدش را با کفشهای پاشنهبلند جبران میکرد و رنگپریدگی لبهایش را با رژ.
اما اکنون مرد است. شاید آن دو راهی را نداشته باشد، اما باید خالیِ جیبش را با قرض پُر کند و ناتوانی بازوانش را با «چشم گفتن» به دیگران.
گاهی جنسیت، دو راهی را عوض میکند؛ اما بارِ جبران کردن را نه.
هر چه باشد آدمیزاد است؛ موجودی که…
💔6❤4👍2👎1🔥1
29 Jul 2026, 05:31 UTC436 views14 reactionsread 9 September 2026 گاهی فکر میکنم مذاکره بر سر حقوق، گفتوگوی دو انسان نیست؛ معاملهی دو نیاز است.
صاحبکار به این فکر میکند که من چقدر برایش کارایی دارم و چقدر میتوانم برایش پول بسازم.
من اما به این فکر میکنم که قرار است بهترین ساعتهای روزم را به او بدهم تا زنده بمانم؛ تا فردا دوباره همان ساعتهای طلایی را به او یا صاحبکاری دیگر بفروشم.
انگار عمر، واحدی شده برای پرداخت هزینهی ادامهی عمر.
---
وقتی چیزی در توانم نیست، قسطی می…
❤11👏2😢1
17 Jul 2026, 21:25 UTC370 views11 reactionsread 9 September 2026 .
بریدهای از داستان «سنگ زیرن آسیاب»
جلال خودش را داخل قبر انداخت. کسی جرئت نمیکرد دنبالش برود. فقط صدای نفسهای بریدهاش از ته گودال میآمد. دست برد و گره کفن را باز کرد. آرام از قبر بیرون آمد. صورتش سفیدتر از برف شده بود. سیگارش را خواست روشن کند. سه بار کبریت کشید و هر سه بار خاموش شد.
دوباره پایین رفت. این بار من هم رفتم. بوی نمِ خاک با بوی پارچهی خیس قاطی شده بود. اول پیشانیاش را دیدم. پوستش درست بالا…
❤9😢1😨1
17 Jul 2026, 06:39 UTC328 views11 reactionsread 9 September 2026 Forwarded from @gusannPhoto
گوسان| یکشنبه ۲۸ تیر ۰۵
داستان: امیرحسین راستی
شعر: وندا سعیدا
متن: سلمان حمیدیان
با پژواک: سعدیخوانی
به میزبانی حمید سلیمی
هر یکشنبه از ساعت ۱۸ در عمارت ژرفا
خ مطهری خ لارستان خ پورفلاح پلاک یک
بلیت حضوری ارائه میشود.
به امید دیدار❤️
@gusann
❤9👏2
15 Jul 2026, 06:18 UTC265 views13 reactionsread 9 September 2026 Photo
کودکِ ترسخورده و مضطربِ درونم سرفههای چرکین میکند؛ انگار در دل تاریکی، با صدایی نحیف، زیر لب میگوید:
«گاهی بر بلندای غمهایت بایست و به سالهایی که از تو گذشته نگاه کن. بگذار خاطرهها از برابرت عبور کنند تا یادت بیاید:
سالهاست زندهای.»
گمانم حق با اوست. تردیدی دستوپای ذهنم را بسته است؛ تردیدی از جنس نوزادی که تازه چشمش به شگفتیِ بقا باز شده، از جنس کودکی که هنوز باور ندارد زندگی، حتی از دل تاریکترین رحمها،…
❤10💔2😢1
22 Jun 2026, 13:35 UTC288 views16 reactionsread 9 September 2026 Photo
در بیابانِ فنا همچو گلی روییدی،
مثلِ یک چشمه ز دلمردگیام جوشیدی.
گفتم این نیمهجان است، ولی کمکم تو
به دگر نیمهٔ جان و تنِ من چسبیدی.
هر قدم ترسِ زمین خوردنِ تو در جانم؛
باورم نیست چنین راحت و خوش خوابیدی.
برفِ آرامِ زمستانِ منی، میدانم؛
گرچه زود است، ولی بر سرِ من باریدی.
با امیدِ بدرخشیدنِ تو میخندم،
لابد از پشتِ همین قاب به من خندیدی.
سهمِ من بود اگر راهِ تو از رنج گذشت،
برسد لحظهٔ آخر که مرا بخشیدی.
زی…
❤12🔥3🥰1
11 Jun 2026, 06:45 UTC261 views13 reactionsread 9 September 2026 من: جامجهانی رو میبینی؟
وی: جامِ چه جهانی؟
من: ...
وی: جهانی که بچهها قبل از نوشتن اسمشون، اسم دشمنهای پدرومادرشون رو یاد میگیرند؟
من: ...
وی: جهانی که مادرها به بچههاشون یاد میدن گرگ باشن؛ حق گرفتنیه!
من: ...
وی: جهانی که یک طرفش مردم برای گل زدن فریاد میکشند و طرف دیگرش برای زنده ماندن.
من: ...
وی: جامِ چه جهانی؟ وقتی خودِ جهان هنوز داره با خودش میجنگه.
... وی از جنگ گریزان بود.
https://t.me/AmirHosein_…
❤9💔3👍1
10 Jun 2026, 23:57 UTC241 views10 reactionsread 9 September 2026 چرا با خیال راحت نمیشه؟
کتابهامو بخونم،
فیلمهامو ببینم،
دوستهامو دوست داشته باشم
بشینم و فقط بنویسم.
انگار توی بعضی روزهای دنیا،
آروم زندگی کردن
خودِ رؤیاست.
#دلآشوب #اضطراب #استرس #آتشبس #جنگ #خاورمیانه
https://t.me/AmirHosein_Rasti_Del_Ashoub
❤6😭4
5 Jun 2026, 18:45 UTC241 views10 reactionsread 9 September 2026 یک روز وی لابهلای حرفهایش گفت: «شکست.»
یادم نیست چه چیزی شکست. شاید از شکستن یک لیوان حرف میزد. شاید از شکست خوردن یک لشکر. شاید هم از قلب کسی که تا دیروز محکم میتپید.
اما خودِ کلمه در ذهنم ماند.
شکست.
از آن روز، هر وقت به این کلمه فکر میکنم، حس میکنم پشتش یک زندگی خوابیده است.
هیچ چیز ناگهان شکسته نمیشود.
پیش از شکستن، چیزی کامل بوده؛ شکلی داشته، جایی را پر میکرده، به دردی میخورده. بعد اتفاقی افتاده ک…
❤5💔3😢2
5 Jun 2026, 09:35 UTC195 views10 reactionsread 9 September 2026 از چه نگاه تلخ را سویم نشانه میرود
من به کناری رفتهام، او در میانه میرود
در سر سرای محبسم، او را تنفس میکنم
بی عطر من عازم شد و در بیکرانه میرود
در خلوت تنهاییام چنگی به مویش میزنم
آهنگ رفتن میشود صدها ترانه میرود
حدّم چرا جاری کند وقتی که مست او شدم
از پشت من تا گردنم چون تازیانه میرود
دیدار روز اولش، همچون گذار آب بود
دیدم کز آن کوه آمد و با رودخانه میرود
گفتم که او با باد نیست، گاهی توقف میکند
چو…
❤6🔥2🥰2
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @AmirHosein_Rasti_Del_Ashoub. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.