26 Jun 2026, 18:52 UTC22 views1 reactionsread 14 August 2026 شرارهٔ خاموش آن چشمها و لبخند محوی که تنها چند بار نصیب من شد، در زندگیام همیشه ماند. چگونه میتوانستم او را فراموش کنم؟ من حتی او را نداشتم که از دستش بدهم؛ با این همه، نبودنش گاهی چنان بر دلم سنگینی میکرد که گویی سالها پیش چیزی عزیز را از من ربودهاند. هنوز نیز گاه به یاد آن موهای تیره میافتم که رگههایی روشن در میانشان گم میشد و گاه سایهای آبی بر آنها مینشست؛ همچون آسمانِ واپسین دقایق غروب که نه کاملاً رو…
🕊1
26 Jun 2026, 12:30 UTC22 views1 reactionsread 14 August 2026 The End?
Maybe one day she'll read this.
Maybe she never will.
But this story was always meant for her.
🕊1
26 Jun 2026, 11:05 UTC22 views1 reactionsread 14 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
🕊1
26 Jun 2026, 11:00 UTC22 views1 reactionsread 14 August 2026 فصل پنجم
فکر میکنم بعضی تصمیمها خیلی قبلتر از لحظهای که گرفته میشوند، در ذهن آدم شکل میگیرند.
آن روز هم همینطور بود.
از لحظهای که خانه را ترک کردم، چیزی در درونم میدانست که قرار نیست یک روز معمولی باشد.
اتوبوس مثل همیشه از میان خیابانهای آشنا عبور میکرد. آدمها سوار میشدند و پیاده میشدند. مغازهها از پشت شیشه میگذشتند. شهر همان شهر همیشگی بود.
اما من آرام نبودم.
روی صندلی نشسته بودم و کتابی مقابلم…
🕊1
24 Jun 2026, 14:10 UTC19 views1 reactionsread 14 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
🕊1
24 Jun 2026, 14:05 UTC20 views1 reactionsread 14 August 2026 فصل چهارم
بعد از آن عصر، دیگر نمیتوانستم خودم را قانع کنم که همه چیز عادی است.
از یک جایی به بعد، هفتههایم را با روزهایی که ممکن بود ببینمش اندازه میگرفتم.
این اتفاق آرام افتاد.
آنقدر آرام که خودم هم متوجهش نشدم.
مثل ساعتی که هر روز چند ثانیه عقب میماند و تا مدتها هیچکس تفاوتش را احساس نمیکند. اما بالاخره روزی میرسد که میفهمی زمان دیگر مثل قبل حرکت نمیکند.
برای من هم همینطور بود.
روزها میگذشتند. ک…
🕊1
23 Jun 2026, 20:52 UTC20 views1 reactionsread 14 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
🕊1
23 Jun 2026, 20:50 UTC19 views1 reactionsread 14 August 2026 فصل سوم
بعضی دیدارها آنقدر کوتاهاند که اگر بخواهی تعریفشان کنی، در چند جمله تمام میشوند.
اما عجیب است که گاهی همان چند جمله، بیشتر از یک روز کامل در ذهن آدم میمانند.
آن روز مثل روزهای دیگر گذشت.
کلاسها برگزار شدند. آدمها آمدند و رفتند. ساعتها آرام سپری شدند و من، مثل همیشه، سرگرم کار خودم بودم.
تا زمانی که تصمیم گرفتم بروم.
هیچ چیز غیرعادی به نظر نمیرسید.
وسایلم را جمع کردم. از جایم بلند شدم و به سمت ر…
🕊1
23 Jun 2026, 11:10 UTC18 views1 reactionsread 14 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
🕊1
23 Jun 2026, 11:05 UTC18 views1 reactionsread 14 August 2026 فصل دوم
مشکل از روزی شروع شد که فهمیدم دیدنش دیگر برایم اتفاق نبود؛ انتظار بود.
چند روز از آن عصر گذشته بود. نه آنقدر زیاد که خاطرهاش محو شود و نه آنقدر کم که هنوز بتوانم خودم را در همان لحظه تصور کنم.
زندگی مثل همیشه ادامه داشت. کلاسها برگزار میشدند. اتوبوسها میآمدند و میرفتند. روزها یکی پس از دیگری سپری میشدند. و با این حال، هر از گاهی، بیدلیل به یادش میافتادم. نه به خاطر اینکه چیزی میان ما اتفاق افتا…
🕊1
22 Jun 2026, 20:35 UTC18 views1 reactionsread 14 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
🕊1
22 Jun 2026, 20:30 UTC18 views1 reactionsread 14 August 2026 فصل اول
آن روز، مثل بسیاری از روزهای دیگر، با این تصور آغاز شد که تا غروب چیزی در حافظهام باقی نخواهد گذاشت.
اتوبوس پر بود. نه آنقدر که نتوان نفس کشید و نه آنقدر خلوت که آدم بتواند در افکار خودش گم شود. آدمها کنار هم نشسته بودند؛ هرکدام درگیر مقصدی که برای دیگری هیچ اهمیتی نداشت. چهرهها شبیه هم بودند؛ خسته، بیحوصله و گرفتار روزمرگیهای خودشان. از پشت شیشه، خیابانها یکی پس از دیگری میگذشتند و در هم محو میشد…
🕊1
Showing the 12 most recent of 15 posts we hold for @vlocu. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.