4 Aug 2026, 19:38 UTC13 views2 reactionsread 12 August 2026 🎎 #معشوق_امپراتور
🌑 قسمت سوم_ پارت ۲
✍️🏻 نویسنده: شقایق
صدای بسته شدن در مینگی را از جا پراند.
پسر چند لحظه به پهلو و بیحرکت در برف دراز کشید. شاید هم واقعاً مرده بود. با دیدن این صحنه لرزی به جان مینگی افتاد. خواست تکانی بخورد که پسر کامل چرخید و کف دستهایش را روی زمین تکیهگاه کرد و با کمک زانوهایش تلاش کرد تا بایستد. سرش پایین بود. گردنبندی با طرح پروانه در گردنش تاب میخورد.
دست جونگین به... به ... . با چ…
🐳2
4 Aug 2026, 19:36 UTC12 views2 reactionsread 12 August 2026 🎎 #معشوق_امپراتور
🌑 قسمت سوم_ پارت ۱
✍️🏻 نویسنده: شقایق
منشی چو تا نزدیکی انتهای دید مینگی پیش رفت. «بیش از پنج روز وقت داشتین که مردی رو برای جایگاه نظرکرده معرفی کنین؛ اما شما این لطف رو نادیده گرفتین.»
در تالار همهمه بالا گرفت؛ اما مینگی صدای آشنایی را بهآرامی درست در کنارش شنید. «تو اینجا چی کار میکنی؟»
جیچول کنارش ایستاده بود؛ اما شباهتی به همان جیچولی نداشت که میشناخت؛ حتی شبیه یهسول هم نبود. ردای س…
🐳2
1 Aug 2026, 19:08 UTC16 views3 reactionsread 12 August 2026 🎎 #معشوق_امپراتور
🌑 قسمت دوم_ پارت ۴
✍️🏻 نویسنده: شقایق
مینگی در راهرو مسیری مخالف را در پیش گرفت. نگهبانهای ایستاده در راهروها با دیدن او احترام میگذاشتند. همه او را به یا داشتند، جز خودش! وقتی خواست در راهروی پشتی به سمت راهروی ورودی مخصوص امپراتور بپیچد، شنیدن اسمش او را متوقف کرد. امپراتور و منشی چو دربارهی او صحبت میکردند. سرکی کشید. هردو مرد در میانهی راهرو ایستاده بودند و چو بهآرامی خودش را باد میزد…
❤2🐳1
1 Aug 2026, 18:36 UTC17 views1 reactionsread 12 August 2026 Photo
گوشوارهی #افعی_ملکه #هدونگ
#معشوق_امپراتور
☕️ @Thedark_Story
🐳1
1 Aug 2026, 18:33 UTC17 views1 reactionsread 12 August 2026 Photo
گردنبند کتابدار #جی_چول
#معشوق_امپراتور
☕️ @Thedark_Story
🐳1
1 Aug 2026, 18:32 UTC16 views1 reactionsread 12 August 2026 Photo
بادبزن #جونگین (#منشی_چو )
#معشوق_امپراتور
☕️ @Thedark_Story
🐳1
1 Aug 2026, 18:30 UTC17 views1 reactionsread 12 August 2026 Photo
شمشیر فرماندهی سابق گارد سلطنتی #مین_گی
#معشوق_امپراتور
☕️ @Thedark_Story
🐳1
1 Aug 2026, 13:48 UTC22 views2 reactionsread 12 August 2026 🎎 #معشوق_امپراتور
🌑 قسمت دوم_ پارت ۳
✍️🏻 نویسنده: شقایق
عطر خوش تن هاجونگ فضا را پر کرده بود. با چشمهای بسته لبخند زد و به پهلو چرخید. دستش را به سمت دختر دراز کرد؛ اما به جای لمس بدن او، غباری از خاطراتش را روی کف چوبی اتاق جابهجا کرد. جای خالی کنارش، زمان و مکان را به او برگرداند. چشمهایش را باز کرد و بلافاصله نشست. نور، همراه حقیقت به چشمهایش هجوم آورد.
در اقامتگاهش بود و این یعنی هنوز هوای قصر را به ریه می…
❤1🐳1
1 Aug 2026, 13:33 UTC18 views3 reactionsread 12 August 2026 🎎 #معشوق_امپراتور
🌑 قسمت دوم_ پارت ۲
✍️🏻 نویسنده: شقایق
هوا گرگومیش بود. مینگی تلوتلوخوران پایش را از اقامتگاه امپراتور بیرون گذاشت. دستش را به درگاه گرفت و تا کمر خم شد. هوای جهان برای ریههایش کم آمده بود. با مشت به قفسهی سینهاش کوبید. کسی زیر بغل او را گرفت و کمک کرد تا صاف بایستد. به ناجیاش نگاهی انداخت. هنوز آنقدر عقل در سرش مانده بود که ناری را بشناسد. «باید از اینجا برم --- دارم اینجا خفه میشم.»
ناری …
❤2🐳1
1 Aug 2026, 11:55 UTC19 views2 reactionsread 12 August 2026 🎎 #معشوق_امپراتور
🌑 قسمت دوم_ پارت ۱
✍️🏻 نویسنده: شقایق
ماه هنوز در آسمان بود و بخشهایی از محوطهی قصر را روشن میکرد. نور فانوسها هم باقی تاریکی را تکهتکه میکرد.
مینگی هنوز دلنگران اسبش بود که آن را در مهمانخانهی گیسانگدونگ گذاشت تا جلب توجه نکند. خودش را در سایهی دیوارهای بلند سنگی پنهان کرده بود. انگشتهایش روی طرح شکوفههای گیلاس دستهی شمشیرش میلغزید و ناری را تماشا میکرد. ناری در لباسی مشکی دور …
❤1🐳1
31 Jul 2026, 19:13 UTC39 views4 reactionsread 12 August 2026 🎎 #معشوق_امپراتور
🌑 قسمت اول_ پارت ۲
✍️🏻 نویسنده: شقایق
جیچول چشمهایش در حدقه چرخاند. «زنهای محترم این طور حرف نمی...»
اما صدای محکم دختر حرفش را برید. «فرمانده!»
نگاه مینگی بین دو نفر دیگر در رفتوآمد بود. در جایش کمی تکان خورد. انگشتش را به سمت زن نشسته روی زمین نشانه رفت. «جیچول» و آن را چرخاند و به سمت مرد گرفت. «ناری؟»
جیچول یقهاش را مرتب کرد و دستی به موهای بافتهی کلاهگیسش کشید. «گفتم که من یهسولم.…
❤3🐳1
31 Jul 2026, 19:13 UTC36 views3 reactionsread 12 August 2026 🎎 #معشوق_امپراتور
🌑 قسمت اول _ پارت ۱
✍️🏻 نویسنده: شقایق
«امپراتور....»
مینگی با شنیدن این کلمه انگشتهایش را روی میز چوبی کشید. رگههای چوب و عطر ساکی دستنخورده در ظرف، حواسش را میگرفت؛ صدای نفسهای سنگینش مزاحم شنیدن صدای آرام دو مرد بود.
مرد کناری تا حد ممکن خودش را به مرد دیگر پشت میزش نزدیک کرده بود و پچپچ میکرد. مرد دیگر با چشمهایی درشت خودش را عقب کشید.
«ممکن نیست.»
مینگی کاسهی ساکی را در دستش گرف…
❤2🐳1
Showing the 12 most recent of 13 posts we hold for @thedark_story. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.