1 Sept 2026, 15:43 UTC149 views2 reactionsread 5 September 2026 #من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستوهشتم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
علی با این که بیشتر از خندهی بچهها خندهاش گرفته بود و در دل از همین خندیدنش هم پشیمان بود، اما طرفِ کریم را گرفت و گفت:
- چیزِ بدی نگفت که…
کریم هم گفت:
- سید مجتبا! تو خودت هم دیروز جریانِ آشپز را گفتی…
مجتبا ساکت شد، فکری کرد و آرام گفت:
- البته راست میگویی. من هم اشتباه کردم، اما اولاً اون واقعیت بود، ثانیاً قصدم دست انداختنِ قاجار نبود…
در همین لحظه ناظم واردِ ک…
❤1👍1
26 Aug 2026, 19:01 UTC292 views2 reactionsread 5 September 2026 #من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستوهفتم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
با قیافهای مظلوم از قاجار پرسید:
- واقعا چانهی شما مثل انگلیسیهاست.
قاجار سر تکان داد و دوباره با دو انگشت چانهی باریکش را گرفت. کریم انگار که فیلسوفانه مسألهای را حل کرده باشد، گفت:
- پس بگو! من گفتم از آن آغا محمد خانِ مخنث کاری بر نمیآید! پس کار، کار انگلیسه!
یکی زودتر از بقیه فهمید و پقی زد زیر خنده. کمکم بقیه هم فهمیدند و شروع کردند به خندیدن. قاجار بدجوری ا…
👏2
18 Aug 2026, 21:56 UTC462 views3 reactionsread 5 September 2026 #من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستوششم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
کریم و قاجار و بقیه، ساکت و متعجب علی را نگاه میکردند. هیچکس از حرفِ او سر در نیاورده بود. مجتبا، با اینکه ساکتِ احوال بود، سکوت را شکست و گفت:
- البته همهی زندهگی خوش گذراندن نیست، ولی بابجونِ علی، حاج فتاح، درست گفتهاند. اینها نمیتوانند حتا یک روز به خودشان خوش بگذرانند!
بین بچهها همهمهای در گرفت که: «یعنی چه؟» حتا کریم هم متوجه نشده بود. اما مجتبا و علی به هم …
🙏2👍1
11 Aug 2026, 15:40 UTC570 views6 reactionsread 5 September 2026 #من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستوپنجم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
بچهها خندیدند. قاجار که تک افتاده بود، چیزی نگفت. چند دقیقهای گذشت. قاجار که از تنهایی و همینطور خندیدنِ بچهها به خشم آمده بود، از جد و آبائش میگفت:
- ما طایفهای هستیم که با پیروزی به سلطنت رسیدیم. نه مثلِ این جدیدیها! پیروزیِ مطلق. حالا یک گودی متلک بارِ آدم کند، زور دارد. همهمان یک اسطقسی داریم که در شاهان و سلاطین هست. میتوانیم شاهانه زندگی کنیم. شازده که میگو…
❤5👍1
5 Aug 2026, 13:21 UTC602 views3 reactionsread 5 September 2026 #من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستوچهارم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
علی هم تندتند به هر کدام جوابی میداد. عاقبت با ده دقیقه تأخیر به مدرسهی حکیم نظامی رسیدند. پیشآهنگها سرود را خوانده بودند و بچهها، صف به صف به کلاسها میرفتند. کریم و علی دویدند و تهِ صفِ ششمیها ایستادند. کریم زانوهایش را خم کرده بود که ناظم نبیندش. علی قدش کوتاهتر بود. از کنارِ سرسرای ورودی که میگذشتند، ناظم با آن سبیلِ چخماقی، به سمتِ کریم و علی آمد. حسابی ترسید…
❤1👍1🙏1
2 Aug 2026, 15:11 UTC499 views3 reactionsread 5 September 2026 #من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستوسوم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
علی خندید. در دل نگران بود. امروز هم دیر به مدرسه میرسیدند. لباسِ پیشآهنگی هم نپوشیده بود. به کریم تشر زد که تندتر قدم بردارد. هفت کور را دید که از دیروز کلی جلو آمده بودند. هر چه شاهی در جیب داشت به آنها داد و گفت:
- من نمیتوانم صبر کنم تا شماها دانهدانه جا عوض کنید. خودتان نفری یکی بردارید و جا عوض کنید…
هفتتایی با هم گفتند:
- حق عوضت بده.
شروع کردند جا عوض کردن.…
❤2👍1
Channel photo updated
Channel photo removed
30 Jul 2026, 09:03 UTC616 views2 reactionsread 5 September 2026 #من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستودوم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
علی که از شرّ شلوارکِ سورمهای و کلاهِ نقابدار خلاص شده بود، با کریم از درِ چوبیِ خانه بیرون زدند. کریم نگاهی به موهای خیسِ علی کرد.
- خره! انگاری مغزِ خر خوردهای و پاچهی مادیان! چرا پریدی توی حوض؟
-برای این که پهلوی قاجار ننشینم… حالا دیگر پیشآهنگ نیستم!
کریم سری تکان داد و «آهان»ی گفت. از کنارِ مغازهی دریانی که میگذشتند، به اصرارِ کریم، مثلِ دیروز یک پاکتِ دوسریِ ر…
❤1👏1
Posted without readable text
26 Jul 2026, 17:05 UTC798 views9 reactionsread 5 September 2026 #من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستویکم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
مریم به خود آمد. بیبی توی حیاط با چکش به ورقهی آهنی میکوبید. بچهها از کلاس بیرون ریختند، بدون رعایت حال مسیو وارطان، که مزغانش را جمع کرده بود و با احتیاط میخواست خارج شود.
«حالا فهمیدم چرا یاد مهمانی افتادهام... تقصیر سرکار عزتی عزباوغلی بود، صبحمان را خراب کرد... به حق چیزهای نشنیده! کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی! با آن مادر ندید پدیدش، امریه گرفته بیاید نوهی…
❤6🤩2👌1
27 Dec 2025, 18:31 UTC≈2,310 views12 reactionsread 5 September 2026 #من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
- آی خانم فاتاح! خارج میخوانی جانم! حاواس نداری!
مریم به خود آمد. پیرمرد با احساس آواز میخوانده، که متوجه میشود مریم خارج میخواند. مریم دستش را به نشانهی معذرت بالا آورد و لبخند زد. بچهها همچنان داشتند داد و فریاد میکردند. پیرمرد سری تکان داد و گفت:
- عیب نداره بعض اوقات حاواس نمیمانه.
«اما کی بود؟ چرا من به یادش افتادم؟ قاجار که هفتقلم آرایش کرده بود، پیر بود. مادر…
❤9👍2👏1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @taaribedastani. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.