7 Aug 2026, 12:47 UTC79 views9 reactionsread 8 August 2026 من و پجان
قسمت هفتاد
واشجار ( ۱۰ )
...کارهای واشجار، عینِ قصههای مادربزرگ بود؛ هر وقت فکر میکردی تمام شده، تازه یک فصل جدیدی شروع میشد.
نزدیک غروب بود آفتابِ زرد، آرام آرام پشت کوه ها مخفی میشد.
پِجان علوفهها را با لافندی (طنابی) که پیشتر گفتم با موی بز درست کرده بودند را بارِ الاغ کرد و با افتخار گفت:
«مَمَّد، نگاه کن چه صندوقچهای بارِ الاغ کردم.»
پِجان هر وقت ، بارِ الاغ را مرتب و خوشفرم میبست، می…
❤4👏4👌1
6 Aug 2026, 07:01 UTC112 views14 reactionsread 8 August 2026 من و پجان
قسمت شصت و نه
واشجار (۹)
دَلاکها (سلمانیها یا آرایشگرها)
...یکی از شیرینترین خاطرات واشجارهای کلور در فصل علفدرونی، دلاکهای دورهگرد بودند؛ مردهایی که با یک کیف چرمی رنگ و روفته، اما اعتباری به بزرگی همه واشجارهای کلور، از سوسان و علیان گرفته تا پلنگاندِله، یوزبنان، خرسهامانهخل و... هرجایی که صدای داس و درگز بلند بود، سر میزدند.
آن روزها کشاورزها پانزده، بیست روز، گاهی هم یک ماه تمام بالای کوه…
👏7❤4👌1💯1😁1
4 Aug 2026, 18:59 UTC150 views16 reactionsread 8 August 2026 من و پجان
قسمت شصت و هشت
واشجار ( ۸ )
....ظهر که میشد، نانها دیگر به جای نان، بیشتر شبیه مصالح ساختمانی بودند.
آن وقت پِجان آنها را داخل دوغ میریخت، اگر اوضاع مالی خوب بود کمی ماست، مغز گردو، کشمش، پونه، خیار، پیاز و سیر هم به آن اضافه میکرد.
اما در بیشتر مواقع همان آبدوغخیار بود و والسلام.
بعد از مخلوط کردن هم فوری نمیخورد. دوباره ظرف را گوشهای میگذاشت تا نانها نرم شوند.
البته نرم که چه عرض کنم، آنق…
❤7👏5😁3👌1
2 Aug 2026, 19:28 UTC208 views25 reactionsread 8 August 2026 من و پجان
قسمت شصت و هفت
واشجار( ۷ )
... فردای آن روز از سَنجَرهبَرَگا کوچ کردیم و رفتیم به علفزار خودمان در یوزَبِنان،
هر سال بیست تا بیست و پنج روز باید اونجا چادر میزدیم تا برای زمستانِ دامها علوفه جمع کنیم.
ولی واشجار یوزبنان واقعا فرق میکرد. اگر سَنجَرهبَرَگا برای پِجان مهم بود، علفزار یوزَبِنان در پلنگاندِله برای پدرم حکم گنج قارون را داشت.
انگار نه انگار فقط یک تکه علفزار است؛ آدم فکر میکرد…
❤17👏3😁3👌1🤣1
1 Aug 2026, 04:54 UTC239 views20 reactionsread 8 August 2026 من و پجان
قسمت شصت و شش
واشجار ( ۶ )
... من و پجان هر دو روی سنگی چمباتمه زده بودیم و ساکت به تاریکی خیره شده بودیم که ناگهان صدای چند گنجشک به گوش رسید.
همان چند جیکجیک کوچک، مثل روشن شدن چراغ امید بود.
کمی بعد هوا خاکستری شد و کمکم روشن شد.
تازه از دور صدای مردم به گوش رسید که دسته دسته، مثل قطار، پشت سر هم به طرف واشَجار(علفزار) میآمدند.
آنجا بود که فهمیدیم پِجان از حول حلیم افتاده تو دیگ، پجان طبق عادت همیش…
❤13👏6👌1
28 Jul 2026, 20:41 UTC285 views15 reactionsread 8 August 2026 من و پجان
قسمت شصت و پنج
واشجار ( ۵ )
… ۲۰ روزی از دعوای پجان و مشدی عباد گذشت و نزدیک قرق شکستن بود ،
چند روز که مانده بود به شکستن قُرق،
کلور کلاً عوض میشد.
آبادی به حالت آمادهباش کامل درمیآمد.
مردم با دیدن یکدیگر حتی اول که صبح سلام میکرد، بلافاصله میپرسید:
«کی قرق چَکی؟»
انگار زمان شکستن قرق از اذان، تقویم و حتی از لحظه سال تحویل هم مهمتر بود.
من آنقدر این سؤال را تکرار میکردم که پِجان با حرص می…
👏7❤4👌2😁2
28 Jul 2026, 09:19 UTC249 viewsread 8 August 2026 سلام
امشب در کلاب هاوس داستان «دختری با کفشهای زرشکی» نوشته خانم قویدل توسط منتقدان نقد میشه. دوستانی که کلاب نصب کردند در اتاق«سهشنبههای داستان» میتوانند ما را همراهی کنند. 🙏🙏🙏🙏
28 Jul 2026, 09:15 UTC256 views1 reactionsread 8 August 2026 Forwarded from @Notices3shDastanPhoto
"سهشنبههای داستان"
نشست یکصدونودونهم
با آثاری از:
#منیژه_قویدل_کلور و #فهیمه_مردانی
برای ورود به نشست بر بستر کلابهاوس، اینجا را کلیک کنید.
برای دسترسی به کانال ما، اینجا را کلیک کنید.
لطفا با علاقمندان به ادبیات #به_اشتراک_بگذارید.
سهشنبههای داستان؛
پنجرهای به جهان مخاطبان
@Notices3shDastan
❤1
26 Jul 2026, 04:32 UTC498 views4 reactionsread 8 August 2026 من و پجان
قسمت شصت و چهار
واشجار ( ۴ )
(پَتَر آو ایدای)
.. آن روزها در کلور، زندگی ما بیشتر شبیه کارتن تلویزیونی حنا دختری در مزرعه بود و هر روز یه اتفاق جدیدی می افتاد؛ که هر صفحهاش را باز میکردی یا دعوای آبیاری بود، یا با چوپان بحث میشد یا بیچاره مادر بزرگ مقصر بود یا پجان حرفی میزد که باید سه روز فکر میکردی تا شاید بفهمی یعنی چی؟
من هر وقت خرابکاری میکردم، پجان با همان قیافه جدی و صدای کشیدهاش میگفت: «…
❤3😁1
24 Jul 2026, 09:08 UTC304 views13 reactionsread 8 August 2026 من و پجان
قسمت شصت و سه
واشجار ( ۳ )
...پجان می گفت «امسال مشهدی هیبت یا مرحمت دَشتَوان بشن، خیالمون راحته. چشماشون عین عقابه؛ جنبنده از زیر نگاه اینا رد نمیشه.»
البته من شخصاً این نظریه پِجان را با تمام وجود تأیید کردم؛ چون خودم از دست همین دَشتَوانها کتک خورده بودم.
خدا نکند کسی گیر دَشتَوان میافتاد... وای به حالش.
بیشتر متخلفها را در گلوگاه باغهای پلنگاه دستگیر میکردند. اول کمی بازجویی صحرایی انجام میش…
❤7👏4👍1😁1
23 Jul 2026, 07:40 UTC305 views13 reactionsread 8 August 2026 من وپجان
قسمت شصت و دو
واشجار ( ۲ )
...بعد نخ ها را با کف دست، با زور بازو و مهمتر از همه با حوصله، چند نفری در چند جهت عین درخت تبریزی که شاخه های آن بصورت افقی قرار گرفته باشه ، میپیچاندند و میکشیدند تا کمکم تبدیل به نخ های کلفت و محکم شوند.
این مرحله فقط امتحان دست نبود؛ امتحان اعصاب هم بود. چون اگر یکی حواسش پرت میشد یا نخ را بد میپیچاند، همه زحمات هدر میرفت و باید از نو شروع میکردند.
اینجا دیگر زو…
👏7❤3👌2😁1
22 Jul 2026, 04:16 UTC≈2,500 views24 reactionsread 8 August 2026 File
@shadkhater
❤13🤣4👍3👏3👌1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @shadkhater. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.