24 Nov 2024, 05:29 UTC114 viewsread 8 August 2026 از جایش برخاست و در را باز کرد: چه خبر شده؟
احمد که رنگ و رخسارش پریده بود و دستانش را مدام به هم می مالید و اینپا و آنپا میکرد با وحشتی رو به فزونی گفت: آقا جنازه. یک جنازه رو تخت خانومه!
رسول با کف دستش محکم زد روی پیشانیاش و گفت: الله اکبر. خدایا رحم کن. دوباره شروع کرد.
نفهمید چطور و با چه سرعتی خودش را به اتاق مادر رساند. مادرش با چشمانی که نشان از وحشت داشت روی تخت یک نفرهی سیار، به بیرون از اتاق، انتقال د…
Signed س اكبري✏️
30 Oct 2024, 11:05 UTC117 viewsread 8 August 2026 روبروی دریاچهی زالیاد دراز کشیده بود و به آسمان نیلگون و کمی ابری آن بالا نگاه میکرد. بوی عود و مشک از داخل کلبهی چوبی کنار درختچههای گز به مشام میرسید. منصور داشت نزدیک میشد که صدای شکستن چیزی از پشت سر شنیده شد. رسول از جایش برخاست و منصور هاج و واج به دستهای معتمد خیره شده بود. رسول داد کشید: اینجا چه خبره؟ چه اتفاقی افتاده؟ این چه جهنمیه؟
معتمد ناله کرد: به خداوندی خدا نمیدونم. من وقتی رسیدم، مرده بود! آو…
Signed س اكبري✏️
30 Oct 2024, 11:05 UTC84 viewsread 8 August 2026 - سید آب دستته بذار زمین خودتو برسون. از طرف اعجوبه پیام داریم.
نیم ساعت بعد رسول، منصور و معتمد خیره به مانیتور و در قعر سکوتی معنادار سیرالطریق میکردند. صدای درب اتاق آمد و مابعدش صدای سرباز وظیفه: قربان سرهنگ عیوضی امر فرمودن برید خدمتشون.
معتمد، نام سرهنگ را که شنید رو کرد به رسول و منصور گفت: خدا به خیر کنه.
معتمد از جایش برخاست: من میرم ببینم چی شده.
معتمد که از در خارج شد، رسول دوباره به جملات روی مانیتور خیر…
Signed س اكبري✏️
22 Sept 2024, 14:00 UTC84 viewsread 8 August 2026 به دست بیاری!
دکتر اقبالی گل را به داخل گلدان استوانه شکل برگرداند و تکیه داد به صندلی: و این قبول مسئولیت، اولینقدم برای برگشت به بهشتِ. توی قانونهای غربی و کتابهای روانشناسی که بر پایهی مذهب بارها و بارها نوشته شد و تو سمینارهای مختلف تاکید دارن در ظاهر مذهب مدرن و در پوشش اسامی جدید به خورد مغزها بدن همین عصارهی برگشته، قبولِ مسئولیت! تا زمانیکه قلباً مسئولیت مشکلاتی رو که داریم نپذیریم محکومیم به اینکه بمونی…
Signed س اكبري✏️
22 Sept 2024, 14:00 UTC80 viewsread 8 August 2026 در را باز کرد و نشست روی مبلهی کنار سبزینه و کمی نیمخیز شد به جلو: حالا میخوای بگی چه اتفاقی افتاده که خانم دکتر سبزینه الوند، برای خودشون مجوز خروج از حریم امنشون رو صادر کردن یا خودم پروسهی حدسیاتو شروع کنم؟!
سبزینه به جلو خم شد و دمنوش را برداشت: توی برزخم. پر از تردیدم! پر از شک، پر از دودلی، تو یه...
چشمانش را دوخت به چشمان دکتر اقبالی: نمیدونم چی درسته چی غلط؟! نمیدونم کیام؟ نمیدونم از کی اینطوری شدم؟ ن…
Signed س اكبري✏️
4 Sept 2024, 10:31 UTC66 viewsread 8 August 2026 پیاده رفته بود تمام راه از ولیعصر تا ستار را... هوای آغاز زمستان با نگرانیهای تازهجوانهزدهاش همخوانی داشت. رسید به جلوی درب سفید رنگ و بعد از کمی مکث زنگ آیفون را زد. در باز شد و حیاط را پیمود و چهار پلهی مقابل درب سفید رنگ ورودی خانه را. چهرهی خانم دکتر اقبالی جلوی در با یک شنل کرمرنگ قلابدوزیشده روی شانههایش حس گرمابخش دوستداشتنیای را به قلب سبزینه تزریق کرد. همیشه بود.همیشه جای خالی مامانمثنویاش را …
Signed س اكبري✏️
4 Sept 2024, 10:30 UTC55 viewsread 8 August 2026 جلوی کوچه ی شهید خواندری نگه داشت: رسول پیاده شد. در ماشین را باز کرد و دوباره التماس کرد: ببرمت بیمارستان؟
سبزینه سر تکان داد: نه خوب میشم!
سبزینه پیاده شد و رسول به قد و بالایش خیره ماند. هنوز محرمش بود. محرمی که قهر بود! سبزینه داشت دور میشد. رسول درست مانند بچهای که دوباره وصال محبوب را چشیده بود و دوست نداشت دوری نصیبش شود، پشت سرش راه افتاد. سبزینه ایستاد. رسول هم... سبزینه بدون اینکه سر برگرداند گفت: ممکنه …
Signed س اكبري✏️
18 Aug 2024, 06:22 UTC60 views0 reactionsread 8 August 2026 سبزینه سرش را به سمت پنجره چرخاند: شاید من عجله داشته باشم. وقتم برام مهم باشه.
رسول سرعتش را کندتر کرد: شاید من از مسیرای شلوغ خوشم نیاد، مجبور باشم از خلوتترین مسیرها تردد کنم!
سبزینه سعی کرد نفسش را حبس نکند: وقتی مسافرداری باید به فکر خواستهی مسافرتم باشی!
رسول متوجه معنای باطنی جمله شد: وقتی راننده اونقدر احمقه که ناخواسته مسافر رو ناراحت میکنه، اونوقت حکم اعدامه؟
سبزینه پوزخند زد: ناخواسته! چه کلمهی موجهی!
…
Signed س اكبري✏️
9 Aug 2024, 12:51 UTC56 viewsread 8 August 2026 سبزینه زخمی بود و اخم بین ابروانش، اشک داخل کاسهی چشمانش و نبض ضعیفی داخل جانش وادارش کرد به حرف زدن: انتظار همهی این حرفا رو داشتم. هر زمان اومدم اینجا حقایقی رو شنیدم که ازشون خبر نداشتم. کتمان نمیکنم که همیشه متعجبم کردی. همیشه از من جلوتر بودی. ولی اینم کتمان نمیکنم که من کسی نیستم که در آیندهی رسول موسوی نقشی نداشته باشه! من عقب نمیکشم. چه با امیرارسلان، چه بی امیرارسلان. اونی که در نهایت باید اقرار کنه که…
Signed س اكبري✏️
26 Jul 2024, 07:52 UTC50 viewsread 8 August 2026 سبزینه نمیتوانست نفس بکشد و یا واکنشی نشان دهد. چند ثانیهای بدون اینکه پلک بزند به گلچهره خیره شد. و بعد زبانش را به زحمت به گفتن کلمهها مجبور کرد در حالی که کاسهی چشمانش پر و خالی میشد: داری دروغ میگی. من اون موقع تو عمارت نبودم.
گلچهره بلند و طولانی خندید و بعد: پس مونس خانومی که از عمارت اومده بود تا امانتیهای مثنوی خانومو خدمتتون بده چه کاره بود؟! اینا رو بهت نمیگم که عصبانی بشی! اینا رو دارم بهت میگم که بد…
Signed س اكبري✏️
13 Jul 2024, 07:00 UTC56 viewsread 8 August 2026 صدای گلچهره را شنید: همه بیرون میخوام با میهمانم تنها باشم!
دیدن گلچهره با همان چهرهی مملو از اعتماد به نفس و در این قلمرو با شکوه و زیبا و مجلل آزارش میداد ولی خودش را نباخت و روی بهترین مبلهی داخل اتاق نشست. تکیه داد و پا روی پا انداخت. بهترین لباسهایش را پوشیده بود و بهترین عطرش را که سالها زیر صندوق یادگار مثنویخانم، بدون استفاده مانده بود را به سر و کولش کشانده بود. نه بهخاطر رسول و دیدار و قرار موقتیشان،…
Signed س اكبري✏️
3 Jul 2024, 15:10 UTC57 viewsread 8 August 2026 رسول در حال هضم حرف های گوهر شاد بود و صدای جلال الدین امیر رفت بالا: شنفتی یا نه؟!
رسول به خودش آمد: بله بله سمعا و طاعتا!
جلالالدینامیر چند ثانیهای همانجا ایستاد و به رسول نگاه کرد و بعد رفت به سمت میز وسط اتاق و نشست پشتش: با آراد چه کردی؟ قولنامهها اکی شد؟
رسول انگشت شستش را به انگشت سبابهاش فشار داد: بله حله آقا. فقط اینکه...
جلالالدینامیر پرید وسط حرفش: فقط نداریم رسول. اگر حله، اطلاعاتی که ازش درآوردیو …
Signed س اكبري✏️
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @s_akbary_roman. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.