10 Oct 2017, 07:05 UTC≈9,320 viewsread 10 August 2026 پـــــارت #پــنـجـاه_وپـنـجـم🌹
گاهی چه
دلگرفته می شوی ازخدا
گاهی از
حکمتش ناراضی
وگاهی شاکروخوشحال
گاهی مشکوک
وگاهی مجذوب عدالتش
گاهی بسیارنزدیک،گاه دور
خداهمان خداست
ای کاش مااینقدر
گاهی به گاهی نمی شدیم
ومن این روزها چقدر خدا رو به خودم نزدیک تر حس می کردم..چقدر به قدرتش اعتماد کرده بودم.
بالاخره بعد از مخالفت های بابام بخاطر تصمیمی که دراون مصمم شده بودم.
آماده رفتن به جایی بودم که دراون خاطرات تلخ وغم انگی…
Signed ♡ٍٍٍٍْدخٍــ◌͜͡◌͜͡ـٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍـیًِ💢 نٍـ♛ٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍْـو یسـ◌͜͡◌نـஹـدهٰ ♡
10 Oct 2017, 06:36 UTC≈6,900 viewsread 10 August 2026 پـــــــارت #پنــجـاه_وچـهـارم🌹
بعد از مشورت و دردودل با یکی از عالمان دینی خدا خیلی آروم شده بودم و ته دلم همش حرفا ونصیحتای اون رو مرور می کردم واز خدا می خواستم تا کمکم کنه..ته دلم می گفتم
-خدا جون همونجوری که خودت تو قرآن گفتی قبل از انجام کارها مشورت کنید منم با مشورت از کسی که تو و خیلی از مردم دوستدارش هستین به این زندگی اجباری تن می دم..من به تو توکل کردم و مطمئنم پشیمون نمی شم.
اون آرامش واعتماد به نفسی ک…
Signed ♡ٍٍٍٍْدخٍــ◌͜͡◌͜͡ـٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍـیًِ💢 نٍـ♛ٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍْـو یسـ◌͜͡◌نـஹـدهٰ ♡
10 Oct 2017, 06:00 UTC≈4,450 viewsread 10 August 2026 پـــــــارت #پنــجـاه_وســوم🌹
اون دعوا،اون تهدیدای ترسناک محمد ،وجود مازیار،وجود این بچه طفل معصوم ..همه وهمه باعث شده بود دیگه از همه چی دست بکشم..از عشقم ،از خوشبختیم ،از شهرم وخانواده ام و... برام خیلی سخت بود بتونم دوباره با محمد یه زندگی جدید رو شروع کنم..نمی دونم می تونم باهاش کنار بیام..با وجود اینکه محمد دیگه از احساسم نسبت به مازیار خبر داشت ..همین ترس به جونم انداخته بود و نمی دونستم چطور به این نگرانیم غ…
Signed ♡ٍٍٍٍْدخٍــ◌͜͡◌͜͡ـٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍـیًِ💢 نٍـ♛ٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍْـو یسـ◌͜͡◌نـஹـدهٰ ♡
18 Sept 2017, 05:16 UTC≈3,770 viewsread 10 August 2026 پــــارت #پنــجــاه_ودوم🌹
پیش محمد درخواست پول کردم و تهدیدش کردم که اگه به خواسته هام عمل نکنه بچه رو سقط کنم.
دعوامون بالا گرفته بود واون به هیچ عنوان حاضر نبود بهم پول بده..با این که می دونست این پول رو برای بچه اش می خوام بازم راضی نمی شد..با این حساب برخلاف میل باطنیم گفتم:
-من این بچه رو سقطش می کنم..خونش پای تو که براش پدری نکردی..!
از پشت تلفن نفسای عصبیش رو حس می کردم..با لحن تهدید آمیزی گفت:
-ببین نگ…
Signed ♡ٍٍٍٍْدخٍــ◌͜͡◌͜͡ـٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍـیًِ💢 نٍـ♛ٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍْـو یسـ◌͜͡◌نـஹـدهٰ ♡
5 Sept 2017, 13:33 UTC≈3,590 viewsread 10 August 2026 پــــــارت #پنــجـــاه_ویــکــم🌹
می خواستم بخاطر این بچه بی گناه قید همه چیزم رو بزنم و برای خوشحالی بچم تلاش کنم ولی با کدوم پشتیبان؟با کدوم پول؟
تنهای تنها مونده بودم..هیچ راهی نداشتم..تصمیم گرفتم ازمحمد با تهدیدای دروغ به اینکه بچه رو سقط می کنم ازش پول بگیرم وبرای بچه ام پس انداز کنم.
با این فکر دیگه خیالم راحت شده بود..ولی بازم از طرفی فکر مازیار برام آروم وقرار نگذاشته بود..!
************************
محمد…
Signed ♡ٍٍٍٍْدخٍــ◌͜͡◌͜͡ـٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍـیًِ💢 نٍـ♛ٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍْـو یسـ◌͜͡◌نـஹـدهٰ ♡
5 Sept 2017, 12:39 UTC≈2,860 viewsread 10 August 2026 پــــارت #پنــجـــاهــم🌹
با تکونای دستی از خواب پریدم..با وحشت چشمام رو باز کردم وقیافه بابام رو دراون نور کم اتاق دیدم..بابام با نگرانی گفت:
-چیزی شده دخترم چرا تو خواب داشتی گریه می کردی؟
سرم رو تکون دادم و پتو رو روی سرم کشیدم تا بابام بره.
اشکم رو گونه هام سرازیر شده بود..پس همش خواب بود..همش کابوس بود..یه کابوس ترسناک وشایدم واقعیتی که ازش خبر نداشتم..!
مدتی بود از همه چیز بریده بودم..تموم فکرم مشغول بود.
تو…
Signed ♡ٍٍٍٍْدخٍــ◌͜͡◌͜͡ـٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍـیًِ💢 نٍـ♛ٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍْـو یسـ◌͜͡◌نـஹـدهٰ ♡
5 Sept 2017, 12:04 UTC≈2,400 viewsread 10 August 2026 پــــارت #چــهـل_ونــهـــم🌹
با همون قیافه دوست داشتنی همیشگیش بهم زل زده بود..چشماش از شدت اشک قرمز شده بودن..از خودم وکارایی که درحقش کرده بودم متنفر شدم.
چطور می تونستم اونو به همچین روزی بندازم؟چطور می تونستم دلشو بشکنم وبرم !
حالم از خودم بهم می خورد.. با حالت غمگینی بهش نگاه کردم ولی دهانم قفل زده بود وقادر به هیچ حرفی بهش نبودم.
چی می تونستم بگم..همونجور داشتم نگاهش می کردم.
اشکاش رو پاک کرد وبا صدای گرفته و…
Signed ♡ٍٍٍٍْدخٍــ◌͜͡◌͜͡ـٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍـیًِ💢 نٍـ♛ٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍْـو یسـ◌͜͡◌نـஹـدهٰ ♡
14 Aug 2017, 11:54 UTC≈3,280 viewsread 10 August 2026 پـــــارت #چــهــل_وهـشــتــم🌹
درحالی که آهنگ رو گوش می کردم باهمون حال خرابم زمزمه کردم:
-چه جوری می تونم مال تو بشم؟دیگه راهمون از هم جداست عشقم..
قدرت کنترل اشکام رو نداشتم..داشتم دیونه می شدم..از شدت گریه وغصه سردرد بدی به سراغم اومده بود..به زور داشتم نفس می کشیدم..کسی خونه نبود وهمه رفته بودن خونه عموم..به آرومی خودم رو به لب حوض خونمون رسوندم وآبی به صورتم زدم..کمی حالم جا اومد ولی از غم درونم کم نمی کرد..…
Signed 💕زٍٍٍٍٍٍّْٓیٍٍٍُٖٖٓـٍٍٍٍٰٓـٍٰٓٓـٍـٍٰٓـٍٰٰٰٓٓٓـٍٰٰٰٓٓٓٓــٌٌٍٍ๏ٍ̯͡๏ٍـٍٍٍٍرًٌٌَِکـًًٌٍـ͜◌ٍٍــوٌٍ͜❂کـــٌَََِِّــٍٍُ◌ٍٍٍٍ💕
14 Aug 2017, 10:25 UTC≈3,160 viewsread 10 August 2026 File
آهنگی که تداعی گر خاطرات تلخ نگین ومازیار بود #خواب_محال😔
@romanzahranabashi
Signed 💕زٍٍٍٍٍٍّْٓیٍٍٍُٖٖٓـٍٍٍٍٰٓـٍٰٓٓـٍـٍٰٓـٍٰٰٰٓٓٓـٍٰٰٰٓٓٓٓــٌٌٍٍ๏ٍ̯͡๏ٍـٍٍٍٍرًٌٌَِکـًًٌٍـ͜◌ٍٍــوٌٍ͜❂کـــٌَََِِّــٍٍُ◌ٍٍٍٍ💕
14 Aug 2017, 10:24 UTC≈2,460 viewsread 10 August 2026 پــــــارت #چــهــل_وهـفــتــم🌹
داشتم دیونه می شدم..برای بار هزارم بودکه داشتم با این آهنگ گریه می کردم،آهنگی که مازیار هم باهاش گریه کرده بود..آهنگی که یه خاطره تلخ رو برای من وعشق ناکامم تداعی می کرد..
شبا که تنها می مونم و می شینم واسه چشمات می خونم و می دونم بی خیالی
وقتی می مونم تو این قفس/جای من همیشه پشت پنجرست تو یه خواب محالی
به تو می دونم نمی رسم/می دونم تو نباشی چه بی کسم تورو از من می گیرن
خدا کن…
Signed 💕زٍٍٍٍٍٍّْٓیٍٍٍُٖٖٓـٍٍٍٍٰٓـٍٰٓٓـٍـٍٰٓـٍٰٰٰٓٓٓـٍٰٰٰٓٓٓٓــٌٌٍٍ๏ٍ̯͡๏ٍـٍٍٍٍرًٌٌَِکـًًٌٍـ͜◌ٍٍــوٌٍ͜❂کـــٌَََِِّــٍٍُ◌ٍٍٍٍ💕
12 Aug 2017, 11:54 UTC≈2,250 viewsread 10 August 2026 پـــارت #چـهـل_وشـشـم🌹
بعد از چند دقیقه دکتر گفت:
- شانزده هفته
ترس به جونم افتاد..باید حرف دلم رو می زدم وخودم رو از این مصیبت خلاص می کردم..بعد از چنددقیقه با شک و نگرانی درحالی که صدام می لرزید گفتم:
-یعنی ام..امکان سقطش وجود داره یا نه؟
دکتر با تعجب نگاهم کرد وسپس با تأسف سری تکون داد:
- الان از وقت سقطش گذشته وهم اینکه سقط بدون رضایت پدر جنین انجام نمی شه متاسفم خانم..
از حرفای دکتر انگار از تمام دنیا بری…
Signed 💕زٍٍٍٍٍٍّْٓیٍٍٍُٖٖٓـٍٍٍٍٰٓـٍٰٓٓـٍـٍٰٓـٍٰٰٰٓٓٓـٍٰٰٰٓٓٓٓــٌٌٍٍ๏ٍ̯͡๏ٍـٍٍٍٍرًٌٌَِکـًًٌٍـ͜◌ٍٍــوٌٍ͜❂کـــٌَََِِّــٍٍُ◌ٍٍٍٍ💕
12 Aug 2017, 11:24 UTC≈2,100 viewsread 10 August 2026 پــــارت #چـهـل_وپـنــجــم🌹
-مبارکتون باشه جواب آزمایش مثبته..
با شنیدن حرفای دکتر احساس کردم زمین زیرپام خالی شد.
سریع روی صندلی مریض نشستم و نفس عمیقی کشیدم.
با ترس به دهان دکتر چشم دوختم..
-بچه اولتونه؟
به سختی سری تکون دادم..بعد از کمی این پا واون پا با ترس گفتم:
-ببخشید چ.. چندوقتش می شه؟
دکتر سری تکون داد وگفت:
-با توجه به آخرین عادت ماهانه تون حساب میشه..
سریع گفتم :
- بیست وهشتم بهمن
#ادامــــہ_دا…
Signed 👸دٍٍٍِْْٖٖٖٖٓٓٓخٍٰٓـٍٍٍٍْٰٖٖٖٓٓـٍـٍٰٓـٍٰٰٰٓٓٓـٍٰٰٓٓٓٓـ๏̯͡๏ــٍْٰٖٖٖٖٖٖٓٓتٍَٰٓـٍَٰٰٰٓٓٓـٍََٰٰٰٓٓٓـٍٍٍـٍَٰٰٓٓٓ➲رٍٍٍٰٰٰٰٖٖٖٖٖٖٖٖٖٖٖٖٖٖٖٖٖٖٖٖٖٕٖٖٖٖٖٓٓٓٓٓٓٓـًٍٍٍٰٖٖٓٓـًٍٍّٰٜٜٜٜٜٜۘۘـଁଁًٖؑؔؓ وًًٍٍٍٍٍٍُْٰٖٖٓٓٓ
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @romanzahranabashi. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.