6 Aug 2026, 08:15 UTC35 views6 reactionsread 6 August 2026 گفتم:
-نه ننه، به خدا فقط میترسم درد سرش ادامه پیدا کنه؛ به خدا ننه من اصلا تو این خطا نیستم .
ننه گفت:
-آروم کردن آقات ققط کار انیس، اگه بلد باشه مثل آب روی آتیش عمل میکنه.
عمو گفت:
-اَه چقدر حرف میزنید، میخوام بخوابم، سارا خفه دیگه.
ننه به سمت او برگشت و گفت:
-اِ... نگفتم حرف زشت نزن؟
عمو پشت به ننه کرد و گفت:
-از بس حرف میزنید.
ننه روبه من گفت:
-بگیر بخواب، خدا بزرگه...
ننه رو به آسمان چند دقیقهی بیشتر ط…
❤🔥6
6 Aug 2026, 08:13 UTC35 views5 reactionsread 6 August 2026 📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل سوم
🔻قسمت چهارم
ننه میان من و عمو دراز کشید، رو به او کردم و گفتم:
-ننه چقدر آسمون اینجا قشنگه!
ننه همانطور که به آسمان نگاه میکرد، گفت:
-آره جانم، این آسمون کویر، دروغ نداره که بگه. آدمای شهر عادت کردن به نورای مصنوعی، اما اینجا هر چی هست واقعیه، ستارهها رو که میبینی، میفهمی که مشکلات کوچیکن، ولی دلتنگیت بزرگ، بذار امشب چشمات به این همه نوری که از هزاران سال پیش اومده، عادت کنه.
به سمت او ت…
❤5
5 Aug 2026, 20:33 UTC46 viewsread 6 August 2026 Forwarded from @tabadolat_farhangian
🛑تا حذف نشده عضو بشید
📌برای داشتن مجموعه کانالهای علمی فرهنگی آموزشی در مدت محدود، وارد شوید.🎲
5 Aug 2026, 18:28 UTC53 viewsread 6 August 2026 Forwarded from @tabadolat_farhangian
💙برترین کانالهای علمی فرهنگی تلگرام 💙
⭐️🌈⭐️🌈⭐️
📖 سرکتاب قرآنی نیت کن و بیا اینجا 👇👇
@jazbaramashh
📕 دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
🧠 ذهن درمانگر ، روح شفاگر ، جسم توانگر
@Shafayezendegiii1
🌿 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🌱 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
🏥 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🌍 عجایب جهان
@Ajayibat_j
❤️ عشق ناب
@asheghnh58
📜 شعر بهانهای برای ع…
5 Aug 2026, 09:02 UTC70 views7 reactionsread 6 August 2026 📚رمان #خانم_بس
🔺 فصل سوم
🔻قسمت سوم
روی زیلوی که کنار دیوار پهن کرده بودیم نشستم و گفتم:
-عمو زود بیا تا یه قل، دوقل بازی کنیم.
عمو در حالی که کش شلوار خود را گرفته بود دستی برای من بلند کرد و گفت:
-از خلا که برگشتم بازی میکنیم
پنج سنگی که جمع کرده بودم را روی زیلو مقابل خود گذاشتم، یکی از آنها را در مشت گرفتم و شروع به پرت کردن به بالا و یکی دیگر از روی زمین برداشتن کردم، که ننه گفت:
-سارا بیا این چراغ نفتی رو …
❤6👍1
5 Aug 2026, 09:02 UTC71 views9 reactionsread 6 August 2026 گفتم:
-وای پاک یادم رفته بود، فردا مراجعه کننده داریم؟
مکثی کرد وگفت:
-اِ... خانم چندتای هستند، میخواهید زنگ بزنم بگم یکشنبه بیاند.
دوست داشتم بازهم در خانه بمانم، گفتم:
-امکانش هست؟ یکشنبه خیلی شلوغ نشه؟
گفت:
-نه خانم دکتر، مراجعه کنندههای هفته پیش رو سرشکن کردم داخل روزهای این هفته، تقریبا یکشنبه بیست تا مراجعه کننده میشند.
گفتم:
-آره پس هماهنگی با خودت.
گفت:
-چشم خانم دکتر، دستوری ندارید؟
گفتم:
-نه، شبت بخ…
❤8👍1
4 Aug 2026, 06:30 UTC79 views13 reactionsread 6 August 2026 ننه لقمهی به دهان برد و گفت:
-اونم با نون خشکهی تنور گلی و ماست گوسفندی مشدی باقر.
اولین لقمه را که به دهان گذاشتم، مثل این بود که از جهنم وارد یهشت شده باشم.
خون در زیر پوستم به جریان در آمدم و یک حسی مثل مستی به من دست داد.
تمام کاسه رو سر کشیدم وگفتم:
-ننه بازم میخوام.
ننه از کاسه سفالی آبی رنگ که کنارش گذاشته بود، چند ملاقه آب دوغ برای من ریخت وگفت:
-قاطق کن تا کم نیاد.
عمو قاشق را پشت سر هم به دهان میبرد…
❤10❤🔥2😍1
4 Aug 2026, 06:28 UTC73 views9 reactionsread 6 August 2026 📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل سوم
🔻 قسمت دوم
چشمهای خود را بسته بودم و باد گرم با فشار به صورتم میخورد، در حالی که نبات را از این طرف دهان به آن طرف میآمدم، ننه گفت:
-آقای راننده ما یکم جلوتر پیاده میشیم.
راننده صدای رادیو را کم کرد وگفت:
-دقیقا کجا؟
ننه گفت:
-سر سه راهی که رسیدی.
راننده گفت:
-میری علی آباد؟!
ننه گفت:
-اره مادر.
راننده گفت:
-مادر تو این گرما باید پیاده این جاده رو برید.
ننه بلند شد وگفت:
-چارهای ن…
❤6❤🔥2😍1
3 Aug 2026, 13:27 UTC72 views6 reactionsread 6 August 2026 📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل سوم
🔻قسمت اول
به سهیلا گفتم:
-سهیلا من دارم میرم، وقتی برگشتم دلم میخواد همه چیز رو مو به مو برای من تعریف کنی.
سهیلا کیف دستی من را برداشت و گفت:
-باشه، مواظب خودت باش.
صدای بابا داخل خانه پیچید:
-آی دختر،ذکجا موندی؟ بیا بریم دیر شد.
نگاهی به چشمهای او انداختم و محکم در آغوش کشیدمش و گفتم:
-تو این خونه، برای تنها کسی که دلم تنگ میشه تویی.
با صدای لرزان گفت:
-تو که داری میری، من تک و تنها …
❤5👍1
3 Aug 2026, 13:27 UTC74 views12 reactionsread 6 August 2026 از پلهی مینیبوس بالا رفتم، آنقدر طاق آن پایین بود که مجبور شدم گردن خود را خم کنم.
یک صندلی دونفر آخر مینی بوس خالی بود، عمو با انگشت به پنجره اشاره کرد وگفت:
-من اونجا میشینم.
ننه کنار رفت وگفت:
-برو بشین، توهم کنارش بشین.
گفتم:
-نه ننه، شما بشین من کنارتون روی این پله میشینم.
نگاهی به صندلی یک تکهی آخر مینی بوس کردم، سه مرد سیبیل در رفته شانه به شانهی هم نشسته بودند، که ننه گفت:
-لازم نکرده، تو اینجا بشین…
❤11👍1
2 Aug 2026, 18:01 UTC74 viewsread 6 August 2026 Forwarded from @tabadolat_farhangian
🎲✔️دسترسی ویژه به خبرهای داغ✔️🎲
☑️برای داشتن این مجموعه علمی پژوهشی در مدت ☑️محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🛡🧨
جهت هماهنگی در لیست🫱🏼🫲🏼
@HHo_bb
2 Aug 2026, 11:33 UTC85 views11 reactionsread 6 August 2026 هم زمان با حرکت دست، سری تکان داد وگفت:
این دختر رو هرچی میبینم یاد دوران جوونی خودم میفتم؛ من دختر رو با خودم چند روزی میبرم روستا؛ میخواستم خودم اینجا بمونم، اما این بچه دیگه خسته شده.
بابا گفت:
-بیخود، کجا ببریش؟
ننه گفت:
-تو خیلی گستاخ شدی یونس، خجالت بکش؛ بذارم اینجا تا تو و انیس بیفتی به جونش.
بابا گفت:
-کاریش نداریم.
ننه پوقی کرد وگفت:
-منم خر...
بابا یکدفعه فریاد زد:
-پس این چایی چی شد؟
با عجله به …
❤8❤🔥2😍1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @ravi_ghsehgoo1028. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.