1 Jan 2025, 14:34 UTC≈1,450 viewsread 7 August 2026 اینجا برایتان نوشته بودم که تابستان گذشته را به خلوت با خودم گذراندم. بهتر بگویم به پیدا کردن زن درونم.
زنی که در دشواریها و ناملایمات سالهای عمرش فرصت زیادی برای زندگی و تنفس در کالبد من پیدا نکرده بود. جنگیده بود. درس خوانده بود. پول درآورده بود. زیرچکمههای بیرحم جامعهی مردسالار اطرافش له شده بود اما دوام آورده بود. زنی که حتی فرصت زیادی برای دختربچه بودن هم نیافته بود و خیلی زود از وسط کاسه بشقابهای رنگی …
Signed فاطمه کنعانی
8 Dec 2024, 22:04 UTC≈1,040 viewsread 7 August 2026 این کلمات را با انگشت کوچک دستم تایپ میکنم و شب از نیمه گذشته است.
انگشتهای دیگرم امشب موقع آشپزی دچار التهاب و سوزش شدید با فلفل تند شدهاند، فعلا هیچ درمانی افاقه نکرده و خواب به چشمانم نمیآید.
دیروز عصر هم میخواستم برایتان چند کلمه از دستانم بنویسم. وقتی سرویس، کنار اتوبان پیادهام کرد، خیال میکردم اسنپ گرفتن کنار اتوبان کار سادهای است. هوا برگشته بود و آسمان روز، تیره شده بود، ماشینها با سرعت بیرحمانهای…
Signed فاطمه کنعانی
6 Nov 2024, 22:11 UTC≈1,030 viewsread 7 August 2026 حالا چندروز میگذرد از روزی که در شناسنامهام به عنوان تاریخ تولد ذکر شده است. امسال را به پست و استوری و یادداشتنگذاشتن سپری کردم. عمدی هم در کار نبود. وقت پیدا نکردم.
تجربهی جدیدی بود. فارغ از گروههایی که به جبران اینکه در جشن تولدشان حاضر شدهای و یا رعایت مصالحی برایت جشنی ترتیب میدهند؛ تک و توک کسانی پیدا میشوند که "بهدنیا آمدن" و "وجود" تو واقعا یادشان هست و به پیامی و تماسی و تبریکی به یاد میآورند که زن…
Signed فاطمه کنعانی
9 Sept 2024, 23:50 UTC≈1,160 viewsread 7 August 2026 جایی در کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال نویسنده در مورد معنای تنهایی از موقعیتی میگوید که آدمی غافل از خود و درونیاتش، محو در انواع ارتباط با دیگران است. سرش پر از صدای آدمها است و از خواست و نیاز واقعی و ندای درونش گسسته شده و در یک جمله: "با خودش بیگانه شده است."
آمدم این چند خط را بنویسم و بروم بخوابم.
من در چند ماه گذشته که کمتر نوشتهام، کمتر دیده شدم و کمتر و گزیدهتر معاشرت کردهام؛ تنهایی کمتری را به این معنا…
Signed فاطمه کنعانی
9 Aug 2024, 23:02 UTC≈1,370 viewsread 7 August 2026 "کارسون مکالرز" در توصیف دلتنگی چنین مینویسد:
میچرخیدم و دست خودم نبود که چطور یا چه وقت یادش بیافتم. آدم فکر میکند میتواند یکجور سپر برای خودش درست کند؛ ولی خاطره همیشه از جلو سراغ آدم نمیآید، از پهلو میزند. یکمرتبه عوض اینکه من دنبال او سر به بیابان بگذارم، او توی جان من میافتاد دنبالم.
📚 یک درخت، یک صخره، یک ابر
@philodram
Signed فاطمه کنعانی
7 Aug 2024, 04:38 UTC≈1,060 viewsread 7 August 2026 محبوب من!
تو را دوست دارم بخاطر آن قطره اشک یواشکی که موقع تماشای کشته شدن لاگرثا، مشهورترین زن جنگجوی وایکینگها، گوشهی چشمت نشسته بود.
چرا که تو میدانی دنیا تا چه اندازه به نیروی زنان قوی و شجاع نیازمند است.
و من همیشه تصور کردهام: فقط قویترین مردان، میتوانند قدرت را در وجود زن تحسین کنند.
@philodram
Signed فاطمه کنعانی
1 Aug 2024, 01:15 UTC≈1,140 viewsread 7 August 2026 یکروزهایی درونم حفرهای بزرگ حس میکنم بلکه بهتر بگویم گمان میکنم تمامِ من، یکپارچه همان حفره است و بس.
آن حفره با اینکه هیچ است، عدم است، اما درد میکند. آن حفره خاطراتیست که گذشتهاند و دلم عمیقا برای آنها تنگ است.
آدمهاییست که رفتهاند یا دور شدهاند و وجودم با حسرتی وصفناپذیر حضور مجدد آنها را مصرّانه از من طلب میکند.
حافظهام در این روزها برای دامن زدن به این اوضاع با بدجنسی تمام، جزئیاتی را برایم یادآ…
Signed فاطمه کنعانی
25 Jul 2024, 00:25 UTC924 viewsread 7 August 2026 حالا که این کلمات را مینویسم نیمهشب است.
ظرفهای آشپزخانه شسته و خشک شده و چراغهایش را هرشب من خاموش میکنم. قبل از خوابیدن سری به آرزوها و رویاهایم و چرخی در شبکههای اجتماعی میزنم. یادم میآید میخواستم در مورد "دریدا" و فلسفهاش تحقیق کنم. همینکه اولین حرف آن یعنی دال را در گوگل مینویسم سابقهی سرچ به من دمی گوجه را پیشنهاد میدهد. مطمئنم دریدا هیچوقت فکر نمیکرد کسیکه آخرین دغدغهاش پختن دمی گوجه بوده به …
Signed فاطمه کنعانی
15 Jul 2024, 18:10 UTC872 viewsread 7 August 2026 به کلامی؟
به کتابی؟
به وعظی؟
به چه تعلیمشان دهم؟
_حماسهای بیافرین تمام و کمال!
با خونات!
با اشک بر سوگ تو تا ابد، جانهایشان به قدر ظرفیت، سیراب میشود.
@philodram
Signed فاطمه کنعانی
14 Jul 2024, 18:32 UTC919 viewsread 7 August 2026 امسال همهچیز برایم معنادارتر است.
تلفن زده بودم به مامان که برای قبولیام در فلان امتحان دعا کند.
آنتن وایفای هتل قطع و وصل میشد و صدایش به سختی میرسید.
گفت:"حالا که اونجایی تو باید برای همهی ما دعا کنی. پاشو برو حرم اباالفضل. عباس محاصره شد. تیر به چشمهاش خورد. عباس ناامید شد. برای همینه که بابالحوائجه!"
تازه بار و بندیلمان را در هتل گذاشته بودیم. دل توی دلم نبود. راه افتادم. خورشید وسط آسمان کربلا میسوخت و …
Signed فاطمه کنعانی
14 Jul 2024, 00:59 UTC755 viewsread 7 August 2026 حالا همیشه هم اینطور نیست که داستان روضهرفتنمان خیلی تمیز و قشنگ و فانتزی باشد. مثلا همین امشب چای روضه را چه کسی جلویم گذاشت؟
مدیر مدرسهای که یکسالِ تمام، سوهان به روح من و دانشآموزانم کشید و اعصاب و روانمان را سلاخی کرد و علیرغم اعتراضاتمان، دست آخر ترفیع گرفت و رفت.
در سرنوشت نسل ما بنویسید:
آنها در زمانهای زیستند که نام حسین(ع) بیش از همهوقت بر سر زبان منافقان و عَلَمش روی دوش نان به نرخروز خورها و ک…
Signed فاطمه کنعانی
24 Jun 2024, 13:43 UTC860 viewsread 7 August 2026 در ستایش دلخوشیهای کوچک پای سینک ظرفشویی
امروز ظهر وقتی مشغول کار نادلخواهم یعنی شستن ظرفهای ناهار بودم، یکهو برق خوشایندی در ذهنم درخشید که مقدار قابل توجهی هورمون شادی در رگهایم دوید. شیر آب را بستم و چند لحظهای در شفافیتِ سینی استیل روبهرویم خیره شدم تا علت را کشف کردم و مثل همیشه از ساختار عجیب و غریب مغز که گاهی اول احساس شادی یا غم را ایجاد میکند و بعدتر دلیلش را نشان میدهد؛ شگفتزده شدم.
دستکش ظرفش…
Signed فاطمه کنعانی
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @philodram. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.