27 Jul 2026, 11:45 UTC300 views17 reactionsread 8 August 2026 رویای مُرده
سنگها را ریخت جلوی پایم و گفت مفتِ چنگت که مفت هم نمیارزی. مفت هم نمیارزم. نمیارزد که مجانی همهچیزم را بگذارم وسطِ سفره و بقیه نوشِ جان کنند.
صدایش کردم که ببینم چه شد که اینشکلی شد و از کی انقدر بیارزش شدم، ولی دیدم فرسنگها دور شده و از همه بدتر زبانم بود که نمیچرخید به حرف زدن. خواستم بدوم سمتش که دیدم پاهایم نیستند. وای. پاهایم نبودند و وای اگر پاهایم نباشند من هیچ نمیارزم. پای ارزش که میآ…
❤12💯3👌1👏1
27 Feb 2026, 11:45 UTC490 views14 reactionsread 8 August 2026 File
File, posted without a caption
❤9💯5
17 Feb 2026, 20:30 UTC597 views22 reactionsread 8 August 2026 پول بده، تحویل بگیر
همانروز گفته بودم که باید کاری کنی برای خودت، فلکزدهی بینوا، چه غلطِ بزرگی به اینجا کشاندهَت و حالا پِلک که باز میکنی خونآبه است و کنارِ چشمت آبیرنگ است و آنقدر درد داری که دوایش دیوانهَت میکند و دیوانگی هم جوری آدمیت است، ولی از جنس ِویرانی و ویرانی خودش پایهی اَندیشههای کیهانی.
حیرانم از اینهمه غم که ماند و خشم شد و راستی من خیلیوقت است گریه نکردهَم. گریه نکردهَم و اشک نمیآید …
❤11👏4💯3🕊2😢2
14 Feb 2026, 06:40 UTC494 views13 reactionsread 8 August 2026 ترانهی آخر
بلند میخوانی. آنقدر که همسایه شاکی میشود. اهمیت نمیدهی. نخوانی صدایت کپک میزند و ترانههایت شپش. کارت همین است، و تنها دلخوشیات.
امروز با ملینا قرار داری. ساعت ده، کافهکتاب. کافهکتاب را با سارا که بودی کشف کردی. جایِ دنجیست. جان میدهد برای حرفهای دونفره. حمام میکنی. ریشهایت را میزنی. پیراهنِ سفیدت را میپوشی با شلوارِ مشکی. باید مخِ ملینا را بزنی. میدانی هیکل و قیافهات با این لباسهای مرد…
❤8👍2💔2❤🔥1
6 Jan 2026, 18:52 UTC626 views15 reactionsread 8 August 2026 زغالاَختهی پلاسیده
دو قدم که میرفتم میایستادم و زانویم را میمالیدم. لپهایم قرمز بود و پیشانیام خیسِ عرق. دست میکشیدم و آبش را میتکاندم و به ثانیه نرسیده دوباره قطرههای شور از بالای اَبرو و کنارِ شقیقههایم میریختند پایین. کوچه خلوت بود. فقط من بودم و چندتایی بچه که نمیدانم دقیقن کجا داشتند بازی میکردند، ولی صدایشان از دور میرسید. دستهگلِ نرگسِ توی دستم مچاله شده بود. دلم آشوب بود. همیشه گلها که می…
❤9👏4🕊2
23 Dec 2025, 09:43 UTC505 views19 reactionsread 8 August 2026 زمستان نیامده من چاییدم
سرما نشسته بهجانم. توی سرم داغ شده و قلبم میسوزد، ولی تمام تنم میلرزد. میلرزم. شالگردنم را میپیچم دورِ دهانم. چشمهایم میسوزند. چقدر میسوزم. اینهمه سوزش از کجاست؟ وقتی میگویند فلانی فلانجایش سوخته حکایت من است. منی که دارم میسوزم و میلرزم. کاشک نمیلرزیدم. چطور میشود هم سوخت و هم لرزید؟ کاشک نمیلرزیدم.
حاجی آتشی بهپا میکند و دورش میایستد به مالیدنِ بازوهایش.
حاجی آتشت افز…
❤12💯3👏2💔2
11 Dec 2025, 09:30 UTC515 views18 reactionsread 8 August 2026 یواشتر بخوان، صدای مادرم را نمیشنوم
شمع. دود. برگ. باد. باد. باد.
باد به صورتم میخورد و میبینم که دورترین نقطهی شهر روشن است. پل. پل برای عبور. پل برای سقوط. یک، دو، سه، از اینبالا تا آنپایین همینقدر است. سقوط سریع اتفاق میاُفتد. اولش توی دلِ آدم را خالی میکند ولی بعد دیگر چیزی نیست که خالی شود یا پُر.
خواب. شب. مه. یاد. یاد. یاد.
بادِ سردی از غرب میوزد و تنم را میلرزاند. یادم همیشه آلوده است. آلوده ب…
❤12💯3💔2👏1
30 Nov 2025, 10:44 UTC482 views15 reactionsread 8 August 2026 شبی برای هول
فخری. فخری بغلم میکند و شروع به ماچمالی. بوسهایش میچسبند به لپِ قرمزم که از هوای آلوده و تبِ درونم افتاده به گزگز. جوری بغلم کرده انگار پنج سالم است. نمیدانم پنجسالگیام چه دارد که تا تقی به توقی میخورد میروم آنجا. آنجا که فخری مامان بود و مامانم نبود. مامان خودش بچه بود ولی فخری مادر بود. مادرِ درستحسابی که بدوی دنبالش و هی بگویی گرسنهای و او چیزی بچپاند توی دهانت. مثل جوجه میاُفتادم پشتِ…
❤9💯3👍1👏1💔1
15 Nov 2025, 11:45 UTC393 views19 reactionsread 8 August 2026 ناکجاآباد لو رفت
مرضیه. اسمم مرضیهس. چندساله اینجام. میگن اگه برم بیرون خطریه. بیرون مگه خبریه؟ واقعیتش من اینجا رو دوست دارم. حالم همیشه همین بوده. همینم میمونه. حالم چجوریه؟ یهجوریه. عادی نیست. عادی یعنی حالِ شماها. غیرعادی میشه حالِ ما. بههرحال من یهورِ قصهام. شما شاید اونورِ قصه، یا اینکه هیچجاش.
سالِ آخر دانشگاه بودم که فهمیدم یهچیزیم هست. شبها موقع خواب صدای گورپگورپ میاومد که خیالم بود مالِ هم…
❤9❤🔥4💯3👌2👏1
8 Nov 2025, 20:30 UTC571 views11 reactionsread 8 August 2026 File
File, posted without a caption
❤4👌3👏2💯2
24 Oct 2025, 07:41 UTC733 views20 reactionsread 8 August 2026 اگر فهمیدی، مرا هم شیرفهم کن
زلزله میآید. میدوم بچه را بغل میکنم و داد میزنم که فرار کنید تا سقف نیامده پایین. طبقهی پنجم، یا ششم. پله میریزد بعد از اینکه پایم را برمیدارم و روی بعدی میگذارم. میرسم به حیاط، خانه با خاک یکسان شده. کسی آنجاست هنوز. نمیدانم کیست. فکر میکنم. فایده ندارد. حافظهام از دست رفته. خیلی چیزها یادم نیست. مثلن روزی که رفتیم توی جنگل و یکهو گم شدی و یکساعت بعد آشولاش برگشتی را تا…
❤12💯4👌2👏2
13 Oct 2025, 07:41 UTC548 views21 reactionsread 8 August 2026 تخمِ جنم بکارید تا غیرتتان به جوش آید
اسب صورتی رنگی روی تراس بود یا نبود و نمیدانم دقیقن واقعی بود یا عروسکی و نمیدانم که هوا چرا گرم بود، آن هم اواخر مهرماه. پلهها را دوتا یکی بالا میرفتم و حس میکردم که باید باد بوزد و آتشِ صورتم را خاموش کند. صورتم میسوخت، چندروزی بود که میسوخت و صدایم دورگه شده بود و حتا یادم هست که تو چقدر سردت بود و داغیِ من آرامت میکرد و نمیدانستم باید بگیرمت توی بغلم یا پس بزنمت …
❤13💯5👍1👏1😍1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @nasimhpr_a. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.