27 Dec 2025, 20:02 UTC451 views4 reactionsread 12 August 2026 Forwarded from @hiddenpartofme
آیا نمینگری…؟
آینه ی رازدار خاموش…
برای ابریشم سیاه موهایت…
که از بامداد تا غروب…
به سپیدی برف بدل شد…
سوگوار است…؟
گوش نمیسپاری…؟
آب رود زرد دروغ…
که از آسمان بی نور زبان سرخ فرو میریزد…
تیره و لزج…
بی هیچ شکوهی به سوی قلب رنگینت میشتابد…
و به دریای گرسنه ی روحت میریزد…
بی آنکه به دریای احساس، بازنگرد…
تاب نمی آوری…؟
تنها تویی که گرمای احساس را میسوزانی…
چه از گذر زمان افشاگر…
چه از فروپاشی ایمان لرزان بر لب پرتگا…
❤4
Signed •°𝒷𝒶𝓃ℴℴ°•
22 Jul 2025, 15:58 UTC≈1,140 views2 reactionsread 12 August 2026 Forwarded from @romnbdsm
پیج اینستای من هک شده…
پیج اس امیم…
طرف عکس پروفایل رو هم عوض کرده پلیس فتا گذاشته ولی اکانت سر جاشه و داره فعالیت هم میکنه…
میشه لطفا پیجمو بلاک و ریپورت بزنین زودتر بسته بشه…؟
ممنون :)
@miss_authority_
https://www.instagram.com/miss_authority_?igsh=cXZhNTUzMjFvdGd1
❤1👍1
Signed •°𝒷𝒶𝓃ℴℴ°•
28 Jul 2024, 17:24 UTC≈3,800 views27 reactionsread 12 August 2026 پنجاه و یک...
لبخندی ساختگی روی لبهام نشوندم و بعد از روبوسی اجباری، چایی توی سینی رو برداشتم و روی مبل مقابلشون نشستم.
_ فکر کنم اون چایی مال من بودا !
صدای نه چندان مردونه و صافش که از پشت سرم بلند شد، لبخندم رو به نیشخند تبدیل کرد.نمیدونستم اون هم اینجاست ! احتمالا توی بالکن داشته سیگار میکشیده.
_ من از تو سینی برداشتمش از دستت که نگرفتم. نسبت به لیوان چایی هم حس مالکیت داری؟
اشاره ی مستقیم به جوگیر بودن و تعص…
👍18❤7🔥2
Signed •°𝒷𝒶𝓃ℴℴ°•
26 Jul 2024, 14:38 UTC≈3,040 views26 reactionsread 12 August 2026 پنجاه...
حرصی که مثل خوره، توی وجودم افتاده بود رو با هیچ کلمه ای نمیشد توصیف کرد. هشت و نیم صبح ! چرا باید خونه کس دیگه ای مهمونی برین ؟ حتی مادر هم خونه نبود ! اصلا خبر داشت که این عتیقه های بنجُل خونه ی ما اتراق کردن...؟ امکان نداشت بدونه و من رو مطلع نکنه... امکان نداشت بدونه و خونه نمونه ! مگر میشد؟ آرام بانو مهمونش رو با من تنها بذاره ؟ اونم پیش موگه !
اخ موگه...
دختره ی خود شیرین! جز جلب توجه چیز دیگه ای نمیخ…
❤13👍12🔥1
Signed •°𝒷𝒶𝓃ℴℴ°•
23 Jul 2024, 20:56 UTC≈1,740 views27 reactionsread 12 August 2026 چهل و نه...
از تیزی آفتابی که بصورت خطی روی صورتم افتاده بود و پوستم رو میسوزوند، چشم باز کردم.
تخت خالی و مرتب موگه اولین چیزی بود که بعد از بیدار شدن توجهم رو جلب کرد.
چه اتفاق عجیبی باعثِ زودتر بیدار شدن اون نسبت به من شده بود...؟ که حتی پرده هارو بکشه و روتختیش رو هم صاف و مرتب کنه !
سکوتِ حاکم ، خبر از خونه نبودنش میداد.
یادِ سوالی که دیشب، قبل از ورودم به خونه ازش پرسیدم افتادم و میتونستم بگم کمی نگران کننده…
😍18❤6👍2😱1
Signed •°𝒷𝒶𝓃ℴℴ°•
20 Jul 2024, 20:07 UTC≈1,400 views43 reactionsread 12 August 2026 روزی یدونه پارت چطوره...؟
بعد یه یه وقفه ی طولانیِ چند ساله...؟
الانی که دارم سعی میکنم دوباره نوشتن رو شروع کنم... به حمایت و حضورتون بیشتر از قبل نیاز دارم... :)
👍32❤🔥5🥰5❤1
Signed •°𝒷𝒶𝓃ℴℴ°•
20 Jul 2024, 19:47 UTC≈1,410 views35 reactionsread 12 August 2026 چهل و هشت...
نگفت صبوره، ادعا نکرد که حتما دووم میاره ! ولی اشتیاقش رو دوست داشتم. انگار اون هم میخواست کنار من، مثل من، خودش رو محک بزنه ...
_ باشه پس خواستم برم خبر میدم بهت که بیای. من همینجا پیاده میشم. ممنونم بابت امشب.
سرعتش رو کم کرد و با سر به آدمهایی که مقابل خونه ایستاده بودن اشاره ای کرد:
_آشنان ؟ دردسر نشه از ماشین من پیاده میشی؟ میخوای یه دور دیگه بزنم یا یه جای دیگه پیاده ات کنم ؟
نگاهم رو از نگاه خی…
❤31👍4
Signed •°𝒷𝒶𝓃ℴℴ°•
19 Jul 2024, 07:33 UTC≈1,130 views33 reactionsread 12 August 2026 چهل و هفت...
برای لحظه ای از به زبان آوردن هر جوابی عاجز موندم. باید لبخند میزدم یا ناراحت میشدم ؟ چرا انگار دلم در عین ناراحتی، قنج رفته بود...؟
باید خشمگین میشدم و دعوا به پا میکردم
یا خودم رو به نشنیدن میزدم و میگذشتم ؟
شاید هم میشد که همه چیز رو به زمان بسپارم و در لحظه، سعی کنم بعد از حفظ ظاهر، کمی منطقی تر فکر کنم؛ پس طبق عادت دستی روی زخم صورتم کشیدم و به نیمرخ نسبتا استخونی و کشیدش خیره شدم.
_ میدونی چرا د…
❤29👍4
Signed •°𝒷𝒶𝓃ℴℴ°•
26 Apr 2023, 19:39 UTC≈3,720 views4 reactionsread 12 August 2026 Forwarded from @hiddenpartofme
جلد دوم خونگرآ، رمانِ " نیمِ پنهآنِ من"
داستانِ جدید من رو بخونین در کآنآلِ زیر...♡
#خرگوش_دیوونه
https://t.me/hiddenpartofme
👍4
Signed •°𝒷𝒶𝓃ℴℴ°•
3 Nov 2022, 19:52 UTC≈5,400 views50 reactionsread 12 August 2026 چهل و شش...
نیهاد، از سرویس خارج شد و بعدِ صحبت کوتاهی با گارسون، سمت میز اومد ؛ نگاهی به میز انداخت و با صدایی اهسته، اما محزون و جدی لب زد؛
_اینا دیگه واقعا از دهن افتادن. شمام که هیچی نخوردی گرسنت بود.
_ مهم نیست. چی میگفت؟
دوباره نگاهی به گارسون انداخت و بی رمق ادامه داد ؛
_ هیچی گفتن وسایلشون تموم شده نمیتونن سرویس کودک رو بیارن. نه بادکنک نه خوراکی نه ازون فینگری خوشگلا.
خندیدم. اگر این دیدار، اینده ای داشت،…
❤37👍10💔2😐1
Signed •°𝒷𝒶𝓃ℴℴ°•
3 Nov 2022, 18:56 UTC≈4,170 views30 reactionsread 12 August 2026 چهل و پنج...
دست راستش از روی میز وِل شد و دست دیگرش رو، روی قفسه سینش گذاشت. شُل شده بود. سیب گلوش بالا و پایین میشد و دیدم که پلکهاش با لرزش بسته شدن.
قبل از اینکه بتونه توی ذهنش کلمات رو با بافتن افکار منفی کنار هم بچینه، حرفم رو با نیشخندی که کنار لبم بود، کامل کردم.
_ کلمه مادر رو ترجیح میدم. برای من دوست داشتنی تره و بنظرم احترام بیشتری داره. مامان خیلی صمیمیه ! مشکلی که نداری ؟ نظر تو چیه؟
صورتش رو با دستهای…
❤26👍4
Signed •°𝒷𝒶𝓃ℴℴ°•
11 May 2021, 19:21 UTC≈9,930 views23 reactionsread 12 August 2026 چهل و چهار...
با خودم فکر کردم " جرأتش رو دارم همین الان بلند شم و توی بغلم لهش کنم و بچلونمش ؟ یه فسقل بچه چطور میتونه انقدر بامزه باشه ؟ خب دلم غش رفت ! "
تغییر حالت های نیهاد برام جذاب بود. وقتی از اون چهره ی بانمک و مسخره ، به چهره ای جدی میرسید ، وقتی میخندید و خیلی ناگهانی سر پایین مینداخت و خجالتش رو به نمایش میذاشت... این پسر سراسر حیرت و جذابیت بود برای من!
سعی کردم ذوقم رو به روی خودم نیارم و به صحبت ادا…
❤16👍7
Signed •°𝒷𝒶𝓃ℴℴ°•
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @lier_mirrors. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.