19 Nov 2025, 10:29 UTC118 views5 reactionsread 9 August 2026 #پارت_۴۴
-چی شدی تو نازی؟ پات چی شده؟ این پسره اینجا چیکار میکنه؟
+چیز خاصی نیست پام پیچ خورده.
با حالت مشکوکی پرسید:
-تو با این پسره دیت میری؟
+من حال و روزم شبیه ایناییه که دیت میرن؟
مامان با دیدن من از جا پرید:
-یاخدا.
+چیزی نشده مامان، پام یه پیچ ساده خورده.
کیسهای که همراهم بود را نشانش دادم.
+دکتر هم رفتم، خیالت راحت.
بابا آمده بود و برای بار چندم داشتم قضیه را تعریف میکردم.
+رفته بودم بانک کارتمو عوض…
🔥5
11 Nov 2025, 19:42 UTC129 views3 reactionsread 9 August 2026 +ایشالا زود دورهم جمع میشین خونهاتون پر میشه.
-مامان راضی نمیشه بیاد.
+چرا؟
-میگه همهامون بریم کی بیاد به آرزو سر بزنه، سنگشو بشوره.
پیاده شد تا سیخ و ظرفها را تحویل بدهد و دیدم که از سرحالی امروزش هیچ اثری در چهرهاش نمانده. دلم میخواست میتوانستم ذرهای از این غمی که روی شانههایش سنگینی میکرد را بتکانم. برگشت و تمام مسیر را تا جلو در سکوت طی کردیم. زنگ زدم تا ملیکا بیاید دم در و در بالا بردن خریدهایم کمکم…
👍3
11 Nov 2025, 19:39 UTC111 views2 reactionsread 9 August 2026 #پارت_۴۳
دیدن چهره درهم رفتهام و اشکی که از شدت درد از چشمم چکید نگرانش کرد:
-چی شدی؟ بهت خورد؟ جاییت درد گرفت؟
+پام.
کمکم کرد به سمت لبه جدول بروم و روی آن بشینم.
-پات چی شده؟ درد میکنه؟
+فکر کنم پام پیچ خورده.
با اخم خم شد و به مچ پایم دست زد و جیغم درآمد. از توی کیسههای خرید بطری آبی باز کرد و به دستم داد، ماسکم را از روی صورتم پایین داد و گفت:
-بیا یه ذره آب بخور تا من ماشینو بیارم اینور.
درد مچ پایم به قد…
👍2
11 Nov 2025, 19:38 UTC47 views2 reactionsread 9 August 2026 #پارت_۴۲
هجدهم دی امید دایرکت داد که رسیده و پرسیده بود کیفم را کجا تحویل بدهد.
به اصرار من آدرس شعبه بانکی را که کار میکرد داد تا خودم کیف پولم را تحویل بگیرم. سر راه یک جعبه شکلات گرفتم تا دست خالی نروم. خوشبختانه توی همان بانکی کار میکرد که تاریخ انقضای کارتش سر رسیده بود و باید عوضش میکردم.
ساعتهای آخر کاری بود و بانک حسابی شلوغ بود، فیش نوبت گرفتم و منتظر ماندم تا شمارهام خوانده شود. خوشبختانه باجه شمار…
👍2
11 Nov 2025, 19:35 UTC43 views2 reactionsread 9 August 2026 سلام
بعد مدتها :))
😡2
11 Nov 2025, 19:34 UTC57 views2 reactionsread 9 August 2026 #پارت_۴۱
صبح با سر و صدای ظرف شستن مامان بیدار شدم. در حالی که داشتم دست و صورتم را خشک میکردم گفتم:
+میذاشتی خودم انجام بدم ولی خودت انقد با حرص ظرف نمیشستی.
خندهاش گرفت:
-بالاخره یه جوری باید بیدارتون کنم یا نه؟
+بابا رفت ماشینو بگیره؟
-آره صبح زود رفت.
در حالیکه لیوانم را پر میکردم پرسیدم:
+چایی بریزم؟
-نه تازه خوردم. ملیکا بیدار نشد؟
+نه. حالا حالا هم بیدار نمیشه. شبا میشینه زبان میخونه.
-من نمیدونم …
❤1👍1
17 Aug 2025, 10:41 UTC297 views7 reactionsread 9 August 2026 حتماً و لطفاً نظر بدید
نظر شما میتونه رو بهبود داستان، رو قلم من، پیشرفت من و همهچیز تاثیر بذاره پس دریغ نکنید❤️
👍5❤2
17 Aug 2025, 10:38 UTC264 views2 reactionsread 9 August 2026 #پارت_۴۰
با ورودم مورد حمله دخترداییها و دخترخالههایم قرار گرفتم و حتی فرصت احوالپرسی درست و حسابی با بزرگترها را ندادند. بهزور خودم را جدا کردم و به سمت دایی احمد و زندایی که نزدیکتر بودند رفتم و روبوسی کردم.
+وای ببخشید تو رو خداها، دیدین که چجوری دورهام کردن.
دایی دست روی شانهام گذاشت و خندید:
-ما خودمون در جریان اخلاق بچههامون هستیم. یلدات هم مبارک باشه.
ضربهای به سرم زدم:
+وای خدا، به هرکی میرسم یا…
❤2
17 Aug 2025, 10:38 UTC213 views2 reactionsread 9 August 2026 #پارت_۳۹
بافت قرمز عروسکیام را با دامن مشکی و جورابشلواری همرنگ پوشیدم.
-خوبه؟
مامان درحالیکه داشت دستهایش را خشک میکرد سرتاپایم را ورانداز کرد و گفت:
+ماشاالله ماشالله، چقد خوشگل شدی.
ملیکا پالتو مشکیاش را آورد:
-بیا اینو بپوش به استایلت میاد.
مامان تاکید کرد:
+دیر نکنی نازی، امشب دور هم باشیم.
-قشنگی یلدا به خونوادگی بودنشه، زود میام.
سوئیچ بابا را برداشتم.
+کیک!
-آخ آخ داشت یادم میرفت.
برگشتم و کیکهایی…
❤2
10 Aug 2025, 05:22 UTC155 views3 reactionsread 9 August 2026 #پارت_۳۸
از مامان پرسیدم:
-ملیکا کجاست؟
+نمیدونست بیتا میاد، اونم اتفاقا رفت خونه دوستش فاطمه.
خندید:
+چی شده امروز همه قرار شده شب با دوستشون باشن؟
شانه بالا انداختم:
-نمیدونم والا من از ملیکا خبر نداشتم.
به طرف اتاقم رفتم و لباسهای راحتیام را پوشیدم و بیرون رفتم:
-کمک نمیخوای؟
+نه قربونت، پیتزاها رو گذاشتم تو فر، کار دیگهای ندارم. الآنا بابات هم میرسه به بیتا هم بگو بیاد شامتونو بخورین.
سرم را کج کردم:
-ن…
❤3
10 Aug 2025, 05:20 UTC123 views2 reactionsread 9 August 2026 #پارت_۳۷
چند روزی میشد که امید ساعدی را ندیده بودم. بعد از جلسه دوم از اتاق مشاوره که خارج شدم او را همراه خانم سن و سالداری دیدم که به نظر میآمد مادرش باشد. ایستادم و سلام و احوالپرسیای کردم. امید اشارهای به من کرد و گفت:
+خانم یوسفی هستن، مشاور وحید.
بعد دستش را نرم روی شانه مادرش گذاشت:
-ایشون هم مادرم، مهری خانم.
+چه جالب، اسم مامان منم مهریه. خوشحال شدم از دیدنتون.
دستم را با دستهای تپلش آرام فشرد:
-ق…
❤2
6 Aug 2025, 13:10 UTC130 views5 reactionsread 9 August 2026 #پارت_۳۶
+وای طفلی. چه پدریه که تونسته دختر خودشو بکشه! مادرش چی کشیده بنده خدا.
بابا ساکت بود اما متاثر شده بود.
ملیکا ناراحت گفت:
-مگه عصر حجره که سر این چیزا بخوان آدم بکشن؟! قربونش برم کشور ما هم که برا زندگی کردن اینجور آدما عالیه، نه قصاص میشن نه مجازات سختی دارن.
مامان با اینکه ناراحت بود رو به ملیکا توپید:
-چی میگی تو هم هر چی میشه ربطش میدی به کشور و مملکت. همه جا آدم خوب و بد هست، آدمکش هم هست.
بلند…
❤5
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @hamrishe. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.