5 Aug 2026, 07:04 UTC63 views9 reactionsread 8 August 2026 تکاور میانسال زندگیام شدهام. آهستهتر شدهام. نصفه و نیمه شدهام.
بعد از ظهر یک روز تابستانی است، همه در خواب خوش هستند. سردی باد کولر لرز بر تنم مینشاند. بخاطر بقیه نباید آن را خاموش کنم.
امروز موقع برگشتن از اداره به مرکز خرید رفتم و چند کیلو شوید خریدم تا برای خشکاندن آماده کنم.
کنار اتاق نشیمن بساط کارم را پهن میکنم. ابتدا ریشههای هر دسته را از ساقه با کارد جدا میکنم.
تلویزیون روشن میکنم. زیر نویس های…
❤4🔥4👏1
Signed فاطمه وحید دستجردی
28 Jul 2026, 07:36 UTC87 views6 reactionsread 8 August 2026 باید سرش فریاد میکشیدم و میگفتم: دیگر از دستت خسته شدهام. میدانستم عاقل است. خودش را به کوچهی علی چپ زده بود. منفعتش در این بود که نقش بازی کند، نقاب بزند.
امان از وقتی طمع گریبانش را گرفت. حدش را زیر پا گذاشت. محو سراب شد. توهم زد. خون ریخت. خون بیگناه.
مادرم گفته بود: "خون به ناحق ریختن، گریبان آدم را میگیرد. این قانون روزگار است".
و گرفت...
…
❤4👏2
Signed فاطمه وحید دستجردی
12 Jul 2026, 09:03 UTC148 views8 reactionsread 8 August 2026 پریشب با بچهها به قصد تفریح، به پارک کوه صفه رفتیم. خیلی سال بود که آن طرفها نرفته بودم. برخلاف سطح شهر که هوا گرم و دمکرده بود، دامنهی صفه خنک و تمیز بود. از همان ابتدا متوجه شدم حال و هوای این منطقه با حال و هوای سطح شهر متفاوت است. انگار این دوگانگی برای من قدمت داشت. یاد چیزهای افتادم، که شاید تا لحظات پیش اصلا فکرش را هم نمیکردم.
اولین بار که اسم صفه را شنیدم، احتمالن برمیگرده به پنجاه سال پیش. همان وقتی …
❤6👏1😁1
Signed فاطمه وحید دستجردی
29 Jun 2026, 06:54 UTC210 views8 reactionsread 8 August 2026 گفتم: خدا در و تخته رو با هم جور میکنه.
گفت: کاش نمیکرد. اگه این جور کردنه پس ناجور کردنش چیه؟
چند روز پیش دم منزلشون حجله ی ترحیم زده بودند اول فکر کردم احمد آقا مرده، بعد عکس طیبه خانم رو روی اعلامیه دیدم، در حالی که در مزرعهی پر از گل ایستاده بود و لبخند محوی میزد.
حیف شد، انگار قانون دنیا که "مردها زودتر از زنها میمیرند" شامل حالش نشد.
خندیدم و گفتم: احمد آقا بندهی خدا چه هیزم تری بهت فروخته بود، که به …
❤7👏1
Signed فاطمه وحید دستجردی
17 Jun 2026, 07:11 UTC144 views11 reactionsread 8 August 2026 زهی خیال باطل که بنشینی و کسی برای کمک بیاید. همان بهتر که "دست هیچ چیز" رویشان بگذاری. اصلا به خودت بگو توقع بی توقع.
کمکم با تنهایی خودت خو میگیری. به نظر میآید تنهای برای هرکسی معنی و مفهوم خاصی دارد و برای من تنهایی، یعنی غوغای در سکوت، آرامشی در طوفان، نشاطی در غم و موفقیتی در شکست است.
همهی اینها وقتی اتفاق میافتد که خودت را در " خردمندی" پروار و زندگیات را متواضعانه صرف" اندیشه ورزی" کنی.
شاید کسی بگوی…
👏11
Signed فاطمه وحید دستجردی
6 Jun 2026, 10:54 UTC204 views17 reactionsread 8 August 2026 سلام امیدوارم حالتون خوب باشه.
منم خوبم.
جاتون خالی آبدوغ خیار خوردم و باز جاتون خالی میخام بخابم.
قدیما اکثر روزهای تابستون ناهارمون همین آب دوغ خیار بود.
شاید همین خاطرات قشنگ، این غذا رو برام دوستداشتنی میکنه.
یه تاره ماست، آبیخ، چند خیار دستگردی، نعناع خشک، پودر گلمحمدی، کشمش، چند گردو و نون خشکهای که ننه خودش پخته بود همون نونهای که آقا گندمش رو کاشته بود و درو کرده بود و به آسیاب برده بود.
همون آردهای که…
❤15👍2
Signed فاطمه وحید دستجردی
29 May 2026, 16:14 UTC217 views7 reactionsread 8 August 2026 سلام دوستان عزیز
میخواستم با شما احوال پرسی کنم، دیدم وقتی میدونم احوال شما هم دستکمی از احوال خودم نداره، این چه پرسیدنیه.
گشتم از یه چیز خوب بگم، از هوای پاکیزه. این که بعد از چندین سال ، چشممون بالاخره به آسمان آبی افتاد.
حالا چی یا کی هوا رو آلوده کرده بود، هر کس حدس خودش رو میزنه.
اما من فکر میکنم کار خدا بود که زمین و زمان رو بهم پیچید تا مردم ایران کمی نفس بکشند.
ایول خدا... ایول...🙏💐
👏6❤1
Signed فاطمه وحید دستجردی
27 May 2026, 14:26 UTC210 views5 reactionsread 8 August 2026 سلام
❤5
Signed فاطمه وحید دستجردی
23 Feb 2026, 10:12 UTC367 views9 reactionsread 8 August 2026 برای امروز این گونه مینویسم. از دفتر یادداشت برداریم روی میز، از چیزهای متنوع و جور و جوری که در آن نوشته شده مثل دکان عطاری میرزا حسن.
از کتابی که کنار آن گذاشتهام و خیلی از مطالعه کردنش مشعوف میشوم، بیشتر از نویسندهاش که چقدر با دست و دلبازی از نوشتن میگوید. از چندین کتاب که دسته شده روی میز گذاشتهام تا تورقی بزنم و بیبینم چه تصمیمی در مورد خواندنشان میگیرم.
از وقتی به مطالعه کردن برگشتهام دیگر افکار در ذه…
❤9
Signed فاطمه وحید دستجردی
21 Feb 2026, 07:41 UTC160 views8 reactionsread 8 August 2026 شکوفهها زودتر باز شدهاند
مشامم، به جای رایحهی بهار،
بوی انباشتهی داغ را میفهمد
فوج فوج کبوتر سفید،
در آسمان غمگیناند.
میدانند بهای آزادیشان
خون لالههاست
اکنون
چهل روز گذشت...
باز
اسفند ماه
وقت روییدن شقایقها
…
😢6❤2
Signed فاطمه وحید دستجردی
16 Feb 2026, 07:29 UTC282 views13 reactionsread 8 August 2026 اکنون، در روزهای سخت،
مگر میشود دلهامان خون نباشد؟
و
ساعت به ساعت بغضهامان فرو خورده نشود؟
...
برای هزاران هزار داغ،
سر بر هزاران هزار دیوار میکوبیم
...
زایمان…
❤6👌5😢2
Signed فاطمه وحید دستجردی
7 Feb 2026, 09:10 UTC219 views7 reactionsread 8 August 2026 خاطرات- 3
مغازهها از اجناس خالی شده و فروشندگان و بازاریها شبانه کالاها را به انبارهای مخفیشان برده بودند.
صدای وزوز مگسها، در فضای خالی دکّانها میپیچید.
واژهی " احتکار" را زیاد میشنیدیم. نا امنی اقتصادی و گرانی به خانوادهها فشار میآورد، مخصوصا به آنهای که دختر و پسر دم بخت داشتند. تهیهی لوازم و سور و سات عقد و عروسی برای پدر و مادرها امری پر استرس و نفسگیری بود.
امان از فرهنگ و اخلاق ما ایرانیها که …
❤5👏2
Signed فاطمه وحید دستجردی
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @fvahid46. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.