10 Feb 2025, 19:43 UTC961 views7 reactionsread 7 August 2026 تماس تلفنی پیامبر با مشرکان! از خاطرات دوران دبستان (طنز واقعی)😄
✓سال هفتاد و چهار بود، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم، بعد یکی از سوالات جوابش این بود: (پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود؛ دست از رسالت خود بر نمیداشت و با کاروانهایی که از آنجا عبور میکردند، تماس بر قرار میکرد و آنها را به اسلام دعوت میکرد)
✓بعد یکی از دوستان من هم چون تو کتاب خونده بود که پیامبر …
😁3❤2👍1🤩1
23 Jan 2022, 16:00 UTC≈6,770 viewsread 7 August 2026 🍃داستان کوتاه "مردی که بازیگر شد" 🌱
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: «چرا دیر میآیی؟»
جواب میداد: «یک ساعت بیشتر میخوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمیگیرم!»
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید. مرد تدریس هم میکرد. هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ میزد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وق…
18 Aug 2021, 19:38 UTC≈7,150 views3 reactionsread 7 August 2026 حاکمی در قصر نشسته بود که از بیرون قصر صدای سیب فروش را شنید که فریاد میزد :
“سیب بخرید! سیب !!!”
حاکم بیرون را نگاه کرد و دید که مرد دهاتی، حاصلات باغش را بار الاغی نموده و روانهای بازار است.حاکم میل و هوس سیب کرد و به وزیر دربارش گفت:
۵ سکه طلا از خزانه بردار و برایم سیب بیار!
- وزیر ۵ سکه را از خزانه برداشت و به دستیارش گفت:
-این ۴ سکه طلا را بگیر و سیب بیار!
دستیار وزیر فرمانده قصر صدا زد و گفت:
-این ۳ سکه…
👍3
6 Aug 2021, 10:32 UTC≈5,720 views1 reactionsread 7 August 2026 ✅ حاکم مراغه
✍️ دکتر محمد طبیبیان
نمی دانم چرا مرتب داستان قدیمی حاکم مراغه به خاطرم می آید.
می گویند زمانی دوره حاکم موجود مراغه تمام شد وحاکم جدید با حکم حکومتی و سوار بر کالسکه از راه رسید.
در محل دروازه ورودی عده ای از رجال شهر و مردم برای استقبال از حاکم جدید تجمع کرده و با سلام وصلواة حاکم را به درون شهر می بردند.
حاکم جدید مشاهده کرد که همزمان یک نفر را با کتک و پس گردنی و خفت از شهر بیرون می کنند، پرسی…
❤1
9 Jun 2021, 20:01 UTC≈6,470 views1 reactionsread 7 August 2026 ✅مرد ثروتمندی که زن و فرزند نداشت، تمام کارگرانش را برای صرف شام دعوت کرد.
جلوی آنها یک جلد قرآن مجید و مقداری پول گذاشت و هنگامی که از صرف شام فارغ شدند از آنها پرسید قرآن را انتخاب میکنید یا پول را...؟!
اول از نگهبان شروع کرد و گفت یکی را انتخاب کنید:
نگهبان گفت آرزو دارم که قرآن را انتخاب کنم ولی تلاوت قرآن را بلد نیستم
پس پول را میگیرم که فایدهی آن با توجه به وضعیت من بیشتر هست و پول را انتخاب کرد.
سپس از ک…
❤1
8 Nov 2020, 16:34 UTC≈7,310 viewsread 7 August 2026 هر روز گرگ میآمد و گوسفندی میدرید و میرفت،
چوپانان اما به بهانه حمله گرگ، ده گوسفند از گله را میدزدیدند
از قضا گرگ مُرد، چوپانان در به در دنبال گرگی بودند که به گله حمله کند، اما نمییافتند، ناچار با گربه توافق کردند،
هر روز گربه میآمد و میو میو میکرد و ده گوسفند از گله کم میشد...
داستان تحریمها هم همین است، آمریکا با تحریمها یک گوسفند میبرد، اینجا ده برابر از کیسه مردم کم میشد،
اینجا خیلیها خوشحالند که…
6 Mar 2020, 11:56 UTC≈10,500 viewsread 7 August 2026 ✅ داروی کرونا !
در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه اش داد تا بخورد.
همسایه…
15 Nov 2019, 09:30 UTC≈7,880 viewsread 7 August 2026 #استخاره
گویند: شخصی استخاره کرد که برای خوردن ماست، کاسه را مثل پسته روی هوا بیاندازد و در وقت پایین آمدن بخورد. جواب استخاره خوب آمد. این کار را کرد و کاسه روی صورتش افتاد و ... – نزد عالمی رفت و ماجرا را گفت و پرسید: «پس چرا خوب آمد؟» - او گفت: حق تو همین است. خوب آمد تا شاید اینطوری بفهمی که ماست را مثل پسته بالا نمیاندازند. خُب این که معلوم بود و استخاره نمیخواست.
🌹 @dastan2015 🌹
4 Nov 2019, 14:59 UTC≈8,070 views1 reactionsread 7 August 2026 🍃 زندگی اسلایسی 🍃
یک نفر عکسی از پاهای تُپل نوزادی را در توئیتر به اشتراک گذاشته و زیرش نوشته: اگر می خوایید گاز بگیرید برید ته صف!
صدها نفر برای این پاهای بامزه غش و ضعف رفتهاند. چند نفر نوشتهاند همین فردا میرم «شووَر»! میکنم، دو سه نفر نوشتهاند اصلا من به عشق همین پاها میخوام بچهدار شم و...
مردی روی نوک کوهی ایستاده و دستهایش را باز کرده و نوشته: زندگی یعنی فتح قلهها!
زنی در اینستاگرام عکسی از قورمهسبزی…
👍1
31 Oct 2019, 18:58 UTC≈7,090 viewsread 7 August 2026 ♦️نقل است:مرد ثروتمندی به پسرش وصیت کرد:
پس از مرگم جورابی به پایم ، میخواهم در قبر به پایم جوراب باشد...
وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی سنگ شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به عالم حاضر در قبرستان اظهار کرد، ولی عالم مانع شد و گفت: هیچ میّتی را بجز کفن با چیزی دیگری نمیپوشانند!
ولی پسر میّت بسیار اصرار ورزید تا وصیت پدرش را بجای آورند، سرانجام برخی علمای شهر جمع شدند و روی این موضوع مشورت می…
31 Oct 2019, 17:21 UTC≈6,530 viewsread 7 August 2026 خیلی سالها پیش که دبستان میرفتیم تو مدرسه بغل دستیم صد تومن گم کرده بود و گریــــــــــــه میکرد
دلم سوخت صد تومن هفتگیمو یواش از کیفم در آوردم انداختم زیر میز
معلم بعد از زنگ منو نگه داشت بهم گفت دیدم پولشو از کیفت در آوردی انداختی زیر میز
هر چی توضیح دادم باورش نشد و اینبار من گریه میکردم
فرداش بغل دستیم جاشو عوض کرد
و همه بهم میگفتن دزد!!
هیچوقت محبت بیجا نکنید..
🌸🍃 @dastan2015
25 Oct 2019, 21:07 UTC≈6,180 viewsread 7 August 2026 🍃 حکایت روباه و مرغ های قاضی
🍃
گرگی و روباهی با همدیگر دوست بودند . روباه از هوش و زیرکی اش و گرگ از زور بسیار و چنگال تیزش بهره می برد. روباه شکار را پیدا و گرگ آن را شکار می کرد . سپس می نشستند و شکاری را که به چنگ آورده بودند ، می خوردند .
از بخت بد چند روز شکاری نیافتند .با خودشان گفتند هر یک به راهی برویم؛ شاید چیزی بیابیم و دیگری را آگاه کنیم. گرگ لانه مرغی را پیدا کرد و با شتاب خودش را به روباه رساند و گفت ک…
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @dastan2015. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.