27 Jul 2025, 13:42 UTC207 views3 reactionsread 6 August 2026 @cafeadab ☕️
تمام هستی من آیهی تاریکیست
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه، تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه، تو را
به درخت، به آب، به آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی در آن
با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخهای میآویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد
زندگی شاید آن لحظهی مسدودیست
که نگاه م…
👏3
19 Jul 2025, 12:19 UTC207 viewsread 6 August 2026 @cafeadab ☕️
حرفش را به کرسی نشاند:
هرگاه کسی در اثبات مقصود خویش پافشاری کند و سخنش را به دیگری یا دیگران تحمیل نماید مجازاً عبارت بالا را به کار میبرند و میگویند : "بالاخره فلانی حرفش را به کرسی مینشاند" که باید دید واژه کرسی در این ضرب المثل چرا و به چه جهت به کار گرفته شده است .
ریشه تاریخی ضرب المثل بالا را در جریان عروسیهای ایران در ازمنه و اعصار گذشته باید جستجو کرد .
توضیح آنکه سابقاً در ایران معمول ب…
19 Jul 2025, 12:08 UTC149 viewsread 6 August 2026 @cafeadab ☕️
🐉 مردی که به دنبال اژدهای درونش رفت
در چین باستان، مردی زندگی میکرد به نام «لان». لان همیشه مجذوب اژدهاها بود.
اتاقش پر بود از نقاشی اژدها، مجسمه اژدها، ظروف و لباسهایی با طرح اژدها.
او همهجا درباره شجاعت، قدرت و زیبایی اژدها حرف میزد. همه فکر میکردند که اگر لان روزی یک اژدهای واقعی ببیند، از شادی پرواز میکند.
روزی، یک اژدهای واقعی که از علاقهمندی لان باخبر شده بود، تصمیم گرفت او را غافلگیر ک…
19 Jul 2025, 05:07 UTC149 views4 reactionsread 6 August 2026 @cafeadab ☕️
درخت پیر و تبر
روزی روزگاری، درختی کهنسال در وسط جنگلی سبز ایستاده بود. صدها سال باران و آفتاب را تحمل کرده بود. پرندگان لابهلای شاخههایش میخواندند، و رهگذران در سایهاش استراحت میکردند.
یک روز مردی با تبری در دست آمد. نگاهی به درخت کرد و گفت:
– "تو زیادی جا گرفتهای. چوبت را لازم دارم."
درخت با صدایی آرام گفت:
– "تو را درک میکنم. فقط یک سوال... دسته این تبری که در دست داری از چوب چه کسی ساخته شد…
❤4
15 Jul 2025, 18:28 UTC162 views4 reactionsread 6 August 2026 @cafeadab ☕️
میخهای عصبانیت
روزی پسر بچهای عصبی و بیصبری بود. پدرش به او کیسهای پر از میخ داد و گفت:
«هر بار که از کوره در رفتی، باید بری و یک میخ بکوبی به نرده چوبی حیاط.»
روز اول، پسر ۳۷ میخ کوبید. با گذشت زمان، تعداد میخها کمتر شد، چون کنترل خشمش راحتتر شد. تا اینکه روزی رسید که هیچ میخی نزد.
پسر با شادی پیش پدر رفت و گفت: «دیگه عصبانی نمیشم!»
پدرش لبخند زد و گفت:
«حالا هر روز که عصبانی نشدی، یکی از اون می…
👍4
15 Jul 2025, 14:04 UTC135 views7 reactionsread 6 August 2026 @cafeadab ☕️
🕰️ دنیا دست کیه؟
روزی پادشاهی با وزیرش در باغ قدم میزد.
پادشاه خم شد و سکهای را از زمین برداشت.
وزیر با تعجب گفت:
— قربان! شما که این همه ثروت دارید، چرا خودتان را خم کردید برای یک سکه؟
پادشاه لبخند زد و گفت:
— نه برای سکه، برای تمرین تواضع!
اگر خم نشوم برای چیزهای کوچک، فراموش میکنم که همهچیز روزی ممکنه از دست بره...
بعد کمی مکث کرد و پرسید:
— بهنظرت دنیا دست کیه؟
وزیر گفت:
— دست قدرتمندان و پادش…
👍6❤1
14 Jul 2025, 08:48 UTC132 views4 reactionsread 6 August 2026 @cafeadab ☕️
🧾 داستان کوتاه: «کفشهای خوشبختی»
روزی مردی فقیری در خیابانی شلوغ قدم میزد. پاهایش پابرهنه بود و از سرما میلرزید. از ته دل آرزو میکرد کاش میتوانست کفشهایی داشته باشد.
در همان حال مردی ثروتمند از کنار او رد شد. فقیر به او نگاه کرد و آهی کشید. مرد ثروتمند متوجه شد و گفت:
– دوست داری کفشهامو بهت بدم؟
فقیر با تعجب گفت:
– واقعاً؟
ثروتمند گفت:
– فقط یه شرط داره. باید پاهای منو هم داشته باشی. چون این کفش…
👍4
12 Jul 2025, 19:14 UTC162 views2 reactionsread 6 August 2026 @cafeadab ☕️
در یکی از روزها دوستان ملانصر الدین با عجله در خانهی ملا را زدند و به او گفتند : حاکم شهر عوض شده و حاکم جدیدی آمده . ملا گفت : حاکم عوض شده که شده ؟ به من چه ؟
دوستانش گفتند ، یعنی چه ؟ این چه حرفی است ؟ باید هر چه زودتر هدیهای تهیه کنی و برای حاکم جدید ببری . ملا گفت : آها ؛ حالا فهمیدم پس من باید هدیهای تهیه کنم و ببرم پیش حاکم جدید تا اگر فردا برای شما گرفتاری پیش آمد ، واسطه بشوم و از حاکم بخوا…
👍2
12 Jul 2025, 07:51 UTC145 views1 reactionsread 6 August 2026 @cafeadab ☕️
🌱 داستان کوتاه: قایق خالی
روزی مردی سوار قایقی کوچک از رودخانهای میگذشت. ناگهان قایق دیگری با شدت به قایقش برخورد کرد. مرد عصبانی شد، ایستاد و شروع کرد به فریاد زدن:
«چرا حواست نیست؟ نمیتونی درست قایقرانی کنی؟»
اما وقتی دقیقتر نگاه کرد، فهمید قایق خالیست... هیچکس داخل آن نبود. قایق فقط با جریان آب آمده و برخورد کرده بود.
در همان لحظه، مرد مکث کرد و با خودش گفت:
«اگر قایق خالی نبود، خشمم رو حق می…
👍1
27 Jun 2025, 21:27 UTC198 views4 reactionsread 6 August 2026 Video
ما هنوز زندهایم و میجنگیم
"ما [با دلاوریهای جوانان و نوجوانان در جنگ] فهمیدیم هنوز زندهایم، هنوز گردنکلفتیم، هنوز شجاعیم و میجنگیم و... "
#نادر_ابراهیمی
@cafeadab🍃
❤4
6 Jun 2025, 06:10 UTC245 views4 reactionsread 6 August 2026 عاقبت خواهی پذیرفت که نمی شود، که نباید، که دلیلی ندارد بشود !
خسته و بریده و نفس زنان، به دیوار غرورت تکیه خواهی زد، عرقِ خواستن های یک طرفه و دویدن های بی فایده را از روی پیشانیِ احساست، پاک خواهی کرد و از خودت خواهی پرسید: " آخرش که چه ؟ "
اینجا دقیقا همان نقطه ای ست که دست از تلاش های بیهوده و عشق ورزی های بی نتیجه می کشی،
و آدم ها؛ یک بار برای همیشه از چشمان غرورِ تو، می افتند ...
جایی که زخم بی مهری های نقش بست…
👍2❤1👏1
6 Jun 2025, 06:06 UTC210 views4 reactionsread 6 August 2026 عشق یعنی؛ من انتخاب میکنم چه کسی ویرانم کند.
#آرتور_میلر
@cafeadab🌿
❤2👍2
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @cafeadab. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.