مادرم بعد از آنکه همه ما فرزندانش از خانه رفتیم و هر کدام دنبال زندگی خودمان رفتیم، عادت کرد با تلویزیون روشن بخوابد. اوایل فکر میکردم فقط یک عادت ساده است. تا اینکه شبی مهمان خانهاش بودم. حدود ساعت دو نیمهشب برای خوردن یک لیوان آب از خواب بیدار شدم. تلویزیون هنوز روشن بود و نور آبی و کمرنگش فضای پذیرایی را روشن کرده بود. مادرم روی مبل خوابیده بود و دستانش را دور خودش حلقه کرده بود؛ انگار میخواست چیزی را در آ…

Channel
داستان های زیبا
@banksepah
On this record: Growth · Engagement · Posts · Cite this entry
290subscribers
-1 since we began measuring on 5 August 2026
Risers and fallers across the register · movement among entries of Under 1,000.
Register entry
| Telegram ID | -1001016713485 |
|---|---|
| Type | Channel |
| Username | @banksepah |
| Created | Between 1 December 2015 and 31 March 2016 — estimated from Telegram’s id allocation, not measured. How this range is calculated. |
| First recorded | 6 August 2026 |
| Last confirmed live | 13 September 2026 |
| Measurements held | 4 |
| Confirmed unchanged | 1 time, most recently 13 September 2026 |
| On Telegram | t.me/banksepah |
Growth
| Measured (UTC) | Subscribers | Change |
|---|---|---|
| 13 Sept 2026, 20:39 | 290 | +1 |
| 14 Aug 2026, 16:34 | 289 | -2 |
| 6 Aug 2026, 22:48 | 291 | no change |
| 5 Aug 2026, 16:51 | 291 | first reading |
Engagement
20 posts held, back to 11 June 2023 — the reader has not yet reached the start of this channel’s public history, so older posts may sit further back, unread. Read across 1 page of Telegram’s post history, 20 posts per page.
Nothing published in the last 30 days. ERR and ER are rolling 30-day measures, so there is nothing to compute — we hold 20 posts for this entry, the most recent from 13 June 2026. An engagement rate over an empty window would be a number about nothing.
Recent posts
یه روز یه نفر کفشش رو برای تعمیر به یه کفاش میده کفاش اون کفش رو بررسی میکنه میگه این کفش برای تعمیر شدن نیاز به سه تا کوک داره و قیمت هر کدوم از کوک ها هم فلان قدره اون مشتری قبول میکنه و هزینه تعمیر کفش رو پرداخت میکنه و میره تا چند ساعت دیگه بیاد کفشش رو تحویل بگیره کفاش شروع میکنه به دوختن و کوک زدن کفش و کار کفش رو به اتمام میرسونه اما زمانی که میخواد کفش رو یه بررسی نهایی کنه متوجه میشه اگه یه کوک دیگه به این …
من کلاس اول دبستان بودم. این اخوی ما که اکنون دو سال از من بزرگتر هستند، كه بخاطر می آورم که در آن زمان هم، دو سال از من بزرگتر بودند، در همه جا و در همه کار با هم بودیم، عینهو دو تا شریک. یک روز دو نفری با هم رفتیم نان بخریم. نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود. البته نه اینکه نان آن موقع مثل همه چیز این موقع، دو نرخی و یا چند نرخی باشد، نه، در اصل من یادم نیست. □خلاصه! به سمت نانوایی می رفتیم که…
روز عرفه فرصتی است برای خودشناسی، تقرب به خداوند و رهایی از تعلقات دنیوی. با قربانی کردن هوای نفس، انسان به خدا نزدیکتر شده و از تعلقات مادی و غرور رها میشود. امیدوارم امروز غمهایتان قربانی شادیهایتان گردد. ز اسماعیل جان تا نگذری مانند ابراهیم به کعبه رفتنت تنها نماید شاد، شیطان را کسی کو روز قربان، غیر خود را می کند قربان نفهمیده است هرگز معنی و مفهوم قربان را فرا رسیدن روز عرفه و عید تجلی بندگی ،عید سعید قربان …
اعتیاد به رنج چند وقت پیش یک سفر کاری داشتم. من همیشه عادت دارم زودتر وارد ایستگاه قطار میشم تا بتوانم سریعتر وارد قطار بشم و برم تخت های بالا جا بگیرم. برعکس اون روز دیرتر وارد ایستگاه شدم و وقتی رفتم داخل کوپه، دو تا خانم جوان تخت های بالا جا گرفته بودن. قسمت پایین یه خانم با پسر حدوداً ۹ ساله و یک خانم میانسال نشسته بودن. منم بناچار همون پایین نشستم و از همون ابتدا مشغول کتاب خواندن شدم. بعد از گذشت یکی دو ساعت…
یک ﺗﺎﺟﺮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎیی ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ ﺭﺩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺎﻫﻰ ﺑﻮﺩ ! ﺍﺯ ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﺗﺎﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻯ؟ ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﻣﺪﺕ ﺧﯿﻠﻰ ﮐﻤﻰ ! ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺮ ﻧﮑﺮﺩﻯ ﺗﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﻰ ﮔﯿﺮﺕ ﺑﯿﺎﺩ؟ ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻯ ﺳﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ! ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﺍﻣﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﻭﻗﺘﺖ ﺭﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻰ؟ ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻢ ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯﻯ…
حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود مردی میان سال در زمین کشاورزی خودش مشغول کار بود .حاکم تا او را دید ،بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . 🔹 روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد .به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند . 🔹حاکم گفت بهترین قاطر به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید بعد حاکم از تخت پایین آمد و آرام آرام قدم میزد ، گفت میتوانی بر سر کارت برگ…
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃 🌿 🍃 🌺 *مادرى قبل از فوتش به دختر خود گفت: این ساعت را مادر بزرگت به من هدیه داده است ، تقریبا 200 سال از عمرش میگذرد. پیش از اینکه به تو هدیه بدهم ، به فروشگاه جواهرات برو و بپرس که آن را چه مقدار میخرند.دختر به جواهر فروشی رفت و برگشت به مادرش گفت: صد و پنجاه هزار تومان قیمت دادند.* *مادرش گفت: به بازار کهنه فروشان برو ، دختر رفت و برگشت و به مادرش گفت:* *ده هزار تومان قیمت کردند و گفتند بسیا…
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته را حس کند . سنگر آنها توسط نیروهای دشمن محاصره شده بود. سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود و دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد : می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد ، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر…
🌴❤️🌴💕 هفت یا هشت سالم بود. برای خرید میوه وسبزی به مغازه محل باسفارش مادرم رفتم اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنی ! 🌴 پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ ازلیست سفارش ...،❤️ میوه وسبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35زار .🌴 دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری ویه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی .. و روبروی میوه فروشی روی جدول…
درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت :... باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد. دل…
دختری زیبا بود اسیر پدری عیاش، شبی پدرش قصد کرد که از فروش شبانه دخترش خرج عیاشی اش را تامین کند. دخترک گریزان از منزل پدری نزد حاکم پناه گرفت و قصه خود بازگو کرد. حاکم دختر را نزد زاهد شهر امانت سپرد که در امان باشد اما جناب زاهد هم همان شب اول قصد تعرض داشت که دختر بیچاره گریخت . نیمه شب دختر نیمه برهنه به جنگل گریخت و چهار پسر مست او را اطراف کلبه خود یافتند و پرسیدند با این وضع، این زمان، در این سرما، اینجا چه…
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @banksepah. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.
Cite this entry
A live page changes as we take new readings, so a citation should name the measurement it is based on, not just the URL. The line below cites the subscriber count as measured 13 September 2026 — this entry's latest reading, not the date you are reading this.
“داستان های زیبا” (@banksepah), 290 subscribers as measured 13 September 2026. Telegram Register, tgregister.com/channel/banksepah.
Full measurement history, CC BY 4.0. Every reading this register holds for this entry, not just the latest one, as a dated, downloadable record: CSV · JSON. Free to use with attribution to tgregister.com. Each file carries its own generation timestamp, which is the figure to cite for exactly when the data was retrieved.