20 Mar 2023, 18:49 UTC≈4,360 views35 reactionsread 7 August 2026 27
متین و موقر ازجایش بلند شد و خواهش می کنمی گفت. وقتی منشی به طرف در اتاق
عقب گرد کرد، مسعود حکمت محترمانه گفت:
-در رو ببندید، خانوم مجد، بعد از خانم شریفی منم می رم، دیگه مراجعه کننده نمی
بینم.
_چشم آقای دکتر
وقتی از رفتن خانم مجد خیالش راحت شد، برگشت و سر جایش نشست و پا روی پا
انداخت و فنجان چای را که برای پذیرایی برایم ریخته بود، همراه ظرف بیسکویئت
مقابلم گرفت و گفت؟
-خُب چی شد که از فرصت طلبی بنده فاکتور گرفت…
👍34❤1
20 Mar 2023, 18:49 UTC≈3,880 views18 reactionsread 7 August 2026 26
که خوشبختانه بود، منشی عینکش را از چشمش برداشت و با لبخند گفت:
-امروز نوبت نداشتید، اما چون آقای دکتر گفتند، هر وقت تشریف آوردید راهنماییتون
کنم داخل، پس عملاً مشکلی نیست.
لبخند کمرنگی زدم
_ هم شما هم آقای دکتر به بنده لطف دارید.
به رسم تعارف خواهش می کنمی گفت و تلفن را برداشت و حضورم را به مسعود
حکمت اطلاع داد.
بدون معطلی به طرف در اتاق دکتر حکمت رفتم، فقط یک لحظه وقتی جلوی در اتاق
ایستادم از آمدنم به مطب پشیم…
👍12❤4👎2
17 Mar 2023, 18:57 UTC≈2,730 views26 reactionsread 7 August 2026 25
مثل همیشه با آرامش گفت؛
-تو دلت نمی خواد حال بابا خوب بشه؟!
پر توقع نگاهش کردم، چه حرفی می زد!
-معلومه که دلم می خواد!
-خُب پس باید خیالش رو راحت کنی.
متاسف نگاهش کردم و گفتم:
-وای پاییز یه چیزی می گیا! مگه شوهر رو تو بقالی می فروشن که من برم یکی بخرم
و بیارم!
تو چرا این حرف رو می زنی؟ تو که مثلاً مغز متفکر این خانواده ای!
پاییز حق به جانب گفت:
_تو بابا رو نمیشناسی؟ نمی دونی تا نخواد کاری رو انجام نمی ده؟ الان ح…
👍21❤5
17 Mar 2023, 18:45 UTC≈2,440 views15 reactionsread 7 August 2026 24
ان شاء الله .
-ان شاء الهی که دکتر گفت، نور امید را به دلمان تاباند.
دکتر که بیرون رفت با خوشحالی گفتم:
-باید برای عمل آماده بشی بابا.
عمیق و طولانی نگاهم کرد و آرام و با طماُنینه گفت:
_وقتی سر و سامونت دادم، اون وقت.
با تعجب نگاهی به بقیه انداختم، پاییز لب گزید، در آن شرایطی که من از لحاظ روحی
داشتم سر و سامان دادنم می شد، آخرین گزینه و محال ترین اتفاق ممکن برایم.
حق به جانب و در حالی که سعی می کردم، قانعش کنم،…
❤13👍2
27 Jan 2023, 14:43 UTC≈2,610 views4 reactionsread 7 August 2026 Sticker
Sticker, posted without a caption
👍4
12 Nov 2022, 18:30 UTC≈3,820 views48 reactionsread 7 August 2026 23
سریع نم زیر چشمم را گرفتم و خودم را کنترل کردم.
پاییز دست بابا را فشرد و به شوخی گفت:
-خوب برای خودت اومدی حاجی حاجی مکه ها! بابا اومدی استراحت؟ یعنی اینقدر با
ما بهت سخت می گذره؟!
مهراد شوخی پاییز را تکمیل کرد و گفت:
_آقای شریفی بگید آره سخت می گذره، گیر دو تا مادر فولاد زره افتادن سخته دیگه.
بابا به شوخی شان لبخند کمرنگی زد، من اما در سکوت فقط داشتم به بابا نگاه می
کردم.
متوجه نگاهم شد که مهربان لبخندی زد، فشا…
👍41❤7
11 Nov 2022, 18:33 UTC≈3,260 viewsread 7 August 2026 برای خرید و دریافت شماره حساب به آیدی پیام بدید
@Azinn27
11 Nov 2022, 18:32 UTC≈3,200 views32 reactionsread 7 August 2026 22
سر تکان داد
مشکوک پرسیدم
_اگه چیزی شده بهم بگو
اخم کرد
_هیچی، آماده شو بریم بیمارستان، بابات می خواد ببینه شما رو.
اخم کرد
-چی شده باشه آخه؟ پاییز هم داره آماده میشه، تو هم زود آماده شو.
آماده شدن در آن لحظه واژه مسخره ای بود، مانتو و شالم را برداشتم و بیرون رفتم.
وقتی جلوی بیمارستان مهراد ماشین را خاموش کرد، با صدای گرفته و خش داری
گفت:
-حال بابات خوب نیست پاییز، گفتم می خواد باهاتون حرف بزنه که هول نکنید، ولی…
👍21😢8❤3
11 Nov 2022, 18:25 UTC≈2,270 views25 reactionsread 7 August 2026 21
مهراد انگار این را فهمید که به کمکم آمد و گفت:
-۱۱۵ رو بگیر.
شماره را گرفتم و جان کندم تا آدرس را دادم، مُردم تا رسیدند و بابا را بردند.
کشنده ترین لحظات زمانی بودند که آن همه کادر بیمارستان جمع شده بودند داخل
اتاق بابا و اجازه نزدیک شدن را به ما نمی دادند.
پاییز در سکوت راه می رفت، اما من خودم را باعث و بانی حال و روز این روزهای
خانواده ام می دانستم.
اگر من آدم درستی را انتخاب می کردم، اگر با ندانم کاری که کردم…
👍17😢5❤3
9 Nov 2022, 18:36 UTC≈2,070 views23 reactionsread 7 August 2026 20
با بسته شدن در ماشین، و استارت زدن مهراد، مطمئن شدم، بالاخره پاییز دل کنده و
آمده!
وقتی رسیدیم بابا خواب بود، سعی کردم آرام و پاورچین راه بروم و بدون روشن کردن
چراغ با سر و صدا وارد اتاق شدم.
نمی خواستم بد خواب شود، یا نگران شود!
اما میانه راه پشیمان شدم، مسیر آمده را به سمت در برگشتم تا سری به بابا بزنم و بعد
بخوابم.
آرام در اتاق را باز کردم، با چیزی که دسدم و شنیدم قالب تهی کردم.
بابا با چشم های باز رو به سقف …
👍20❤3
8 Nov 2022, 18:29 UTC≈2,020 views31 reactionsread 7 August 2026 19
وقتی به حال خودم نگاه می کردم و اصرار پاییز برای رفتن به مطب مسعود حکمت
خنده ام می گرفت.
نمی دانم پیش خودش چه فکری می کرد که می گفت" با رفتن به جلسات مشاوره
حالِ روحیم بهتر می شود"
اما من از خودم مطمئن بودم، مسعود حکمت که هیچ، اگر کل دنیا هم جمع می شدند،
حال من دیگه هیچ وقت به خوبی قبل نمی شد.
آن آدم با روحم کاری کرده بود که التیامش جبران ناپذیر بود، من در زمانی که نباید
مُرده بودم!
حواسم را به حرف زدن بقیه معطو…
👍26❤3🔥2
8 Nov 2022, 18:27 UTC≈1,840 views30 reactionsread 7 August 2026 18
مسخره از آن جهت که خودم هم دلیلش را نفهمیدم!مهراد از رفتن پشیمانش کرد، یا
خودش نتوانست مهراد را برای رفتن قانع کند، مشخص نبود، ولی هر چه بود مهراد،
رأیش را زد. مهراد بود دیگر!
پاییز را هم با همان صلابت و سرسختی قانع کرده بود، این که یک جوجه روانشناس
بود!
یک بار دیگه برای چندمین بار به قدرت مهراد ایمان آوردم.
سعی کردم نادیده اش بگیرم، خودم را با بهار و به قول خودش بشقاب میوه سرگرم
کردم.
کمی بعد پاییز و مریم هم ب…
👍25❤3😁2
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @bahigazin. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.