29 Jul 2026, 17:52 UTC114 views8 reactionsread 9 August 2026 گفتی آن واقعه تکرار نخواهد شد، شد
چوبی از باغچهها، دار نخواهد شد، شد
ما که آزادیمان قدّ دوتا پنجره بود
گفتی آن پنجره دیوار نخواهد شد، شد
گفتم آندفعه چه آمد به سرم، میدانی؟
گفتی آن دفعه شد اینبار نخواهد شد، شد
اعتمادم به تو در ثانیهای رفت به باد
گفتی این خاک، عزادار نخواهد شد، شد
اژدها شد، همهی شادیِ ما را بلعید
گفتی اینبار عصا، مار نخواهد شد، شد
دیدی آخر همه باهم به سیاهی رفتیم؟
گفتی آن واقعه تکرار نخوا…
❤7🔥1
28 Jul 2026, 20:30 UTC111 views7 reactionsread 9 August 2026 ببین که دستهی سازم
شکسته مثل نمازم
من این مسافرِ غربت
برای گفتنِ رازم
هزار خانه دویدم
ولی امید ندیدم
#علی_صادقی
❤6💔1
9 Jul 2026, 12:30 UTC153 views5 reactionsread 9 August 2026 نامش گلِ آفتابگردان بود
با اینکه نشسته بود در سایه
در گوشِ نسیم بیصدا میخواند:
گل داده درختِ سیبِ همسایه
پاییز رسید و باغ، عریان شد
پرسیدم از آفتاب، باران شد
از ترسِ تگرگ و ابرها دیدم
پنهان شده آفتاب، در سایه
از غار که جز سکوت نشنیدم
هر ساحرهای عصا به دست آمد
با حیله وُ ظاهری دروغی شد
پیغمبرِ ما، بدون یک آیه
سروی شدهام شکستهتر از دل
حرفی شدهام که گفتنش مشکل
«راهی» شدهام که برنخواهد گشت
شعری شدهام بدون آرایه…
❤5
5 May 2026, 10:44 UTC229 views4 reactionsread 9 August 2026 ریشههامان، اگرچه باقی ماند
از خزان، جز ضرر چه باقی ماند؟
باغبان اعتمادمان را کُشت
غیر زخم، از تبر چه باقی ماند؟
مدّعیهای صلح و آزادی!
از شما غیر شَر، چه باقی ماند؟
روی دستانِ مادران از جنگ
غیر نعشِ پسر، چه باقی ماند؟
#علی_صادقی
❤2🍾2
3 May 2026, 23:35 UTC209 views2 reactionsread 9 August 2026 رسیدهای به هلاکت، دلت خوش است به خاکت
وطن چه داشت برایت به جز هَراس، پسرجان؟
#علی_صادقی
❤2
17 Feb 2026, 19:07 UTC374 views5 reactionsread 9 August 2026 پس از صدای مؤذن، به دار گوش بده
به جای گریه، به سنگِ مزار گوش بده
به قتلعامِ هزاران هزار، سَرو بیا
به پارس کردنِ سگهای هار گوش بده
به جای خالیِ مردان و ترسِ دخترکان
به فتحِ شهر، پس از تار و مار گوش بده
به گریهها وُ غمِ دخترانِ تازهعروس
به دردِ مادرِ چشمانتظار، گوش بده
صدای رود، درختان، نسیم، گریهی ابر
به دردهای دلِ روزگار گوش بده
دوباره میرسد از راهِ دور، با خبری
کمی به زمزمههای بهار گوش بده
قسم به نور …
❤4👏1
16 Feb 2026, 20:01 UTC465 views4 reactionsread 9 August 2026 +خبرِ تازه چه داری؟
_همه را میکشتند
+تو چه گفتی؟ همه؟!
_آری! بخدا میکشتند
+کودکی را که عروسک به بغل داشت چطور؟
_جای او کاش مرا، کاش مرا میکشتند
#علی_صادقی
❤3😢1
14 Feb 2026, 10:22 UTC340 views3 reactionsread 9 August 2026 ۱۳۹۹
مادر از دردِ وطن قصّه بگو
از هزار آهِ جگرسوزِ کهن
از چهل تیر و چهل زخمی که
مانده بر سینهی صد چاکِ وطن
آه! «از خونِ جوانانِ وطن...»
مویه کن، مو بِکَن از غصّه وُ غم
نه چهل روز، چهل سال شده
که وطن خُفته در آغوشِ کفن
شاعر از عشق نگو! چون که دگر
نه دلی مانده نه دلدار، ببین!
خون به جوش آمده از فرطِ ستم
این وطن بوده نه مردابِ لَجَن
شاعر از شورِ مُحرّم بنویس
ولی از دردِ وطن روضه بخوان
وطنت تشنهی قدری شادیست
سینهز…
❤3
2 Feb 2026, 16:06 UTC345 views5 reactionsread 9 August 2026 به خواب دید وطن را، وطنفروش نداشت
«برادری» سرِ جا بود و «دل» نقاب نداشت
بهشت بود جهانش، همان بهشتِ بَرین
نداشت هیچکسی غم، کسی عذاب نداشت
چه شد شکوه و تمدن؟ مگر وطن کم داشت؟
سؤال بود و جوابی جز انقلاب نداشت
نگاهِ پنجرهها را به پیچ جاده کشید
جز انتظارِ دمادم که انتخاب نداشت
#علی_صادقی
🔥3❤1👍1
30 Jan 2026, 12:20 UTC373 views6 reactionsread 9 August 2026 خاکمان از دست دارد میرود، اما
کاری از من بر نمیآید به جز گریه
همصدا! حالا کجایی؟ یکّه وُ تنها
کاری از من بر نمیآید به جز گریه
پیش از این میخواستم یک قهرمان باشم
بین طوفان، روی قایق، بادبان باشم
من چنین میخواستم خود را، ولی حالا
کاری از من بر نمیآید به جز گریه
با وجود شک، یقین دارم به آزادی
شاید این ویرانه شد یکروز آبادی
دم به دم میپرسم از آیینهها، آیا
کاری از من بر نمیآید به جز گریه؟
غمِ شیرینی به قلبِ م…
❤4👏1💔1
30 Dec 2025, 17:06 UTC242 views10 reactionsread 9 August 2026 چند بیت از یک مثنوی:
بنویسید: همان شد که نباید میشد
«نان» گران
«جان» دو قِران شد
که نباید میشد
برسانید به این قومِ بلا دیده خبر:
اندکی مانده بگوییم که ظلم آمده سر
خونِ صد لالهی خشکیده ثمر داده رفیق!
این خبر را
دو سه شب پیش
پدر داده رفیق!
همه گفتیم و شنفتیم که شاید بشود
پدرم گفت:
بگویید که باید بشود
#علی_صادقی
❤5👏2🔥2🕊1
28 Dec 2025, 13:33 UTC353 views6 reactionsread 9 August 2026 غزل
به خاک، حکمِ شکفتن داد
گلی که کُشت زمستان را
شکوفه داد به هر سختی
بهار کرد بیابان را
سکوت کرد و سرم را بُرد
دوباره با غمِ خود تا کرد
دوید و پنجره را وا کرد
شنید صحبتِ باران را
به رود، پای دویدن داد
به باد، اذنِ وزیدن داد
به من، اجازهی دیدن داد
شکوفه داد درختان را
چه زود فرصتِ آخر شد
نگاهِ منتظرش تَر شد
وَ گوشِ فاصلهها کَر شد
به دوش بُرد خیابان را
همین که فاصلهای افتاد
پرندههای مرا پَر داد
فدای دستِ طلبکا…
❤5👏1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @alisadeghipoet. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.