10 Jun 2026, 21:04 UTC23 views1 reactionsread 9 August 2026 زمان کار من از تاریکی تا تاریکی بود. از پنج صبح تا ده شب طول میکشید. دیگر فهمیده بودم که باید به پشت بخوابم و دستهایم را بالای سرم بگذارم. لازم بود که آدم دستهایش را آزاد بگذارد تا در طول شبِ کوتاه، خستگیشان در برود. در آن وقت بود که کلمات آن ترانه محلی را کاملا فهمیدم:
دستهای کوچولو مثل گلِ بادام،
رنجور شده از کارِ مدام
#در_دل_گردباد
#یوگینیا_گینزبورگ
#طعم_ماندگار
🆔 @NooreKetab
❤1
10 Jun 2026, 21:04 UTC40 views1 reactionsread 9 August 2026 سالهای بسیاری پیش از آن فقط لکهی کوچک و کمرنگی مانده بود که نشان میداد زمانی زخم دهانگشادهای آنجا بوده است. اواخر سال ۱۹۵۹ پس از فشار عاطفی و شوک جسمانی ناشی از اعاده حیثیت به او و برگشتنش به سرزمین روسیه، بر اساس قانون مرموزی در طبیعت، زخم ناشی از سوءتغذیه دوباره سر باز کرد و باز بر پای آنتوان نشست. این داغ را بسیاری از زندانیان کولیما در هنگام وداع با زندگی بر تن داشتند. دو روز پیش از مرگش در اواخر رسامبر ۱۹۵…
💔1
10 Jun 2026, 21:04 UTC40 views2 reactionsread 9 August 2026 آنان که مراحلی را که ما پشت سر گذاشتهایم طی نکردهاند، حرفم را درک نمیکنند. حتی حالا، بیست سال پس از دیدارهای من از دفاتر MGB در ماگادان، وقتی استدلالهای افراد آزاد را میشنوم، آنهایی که هرگز آنجا نبودهاند، بیاندازه خشمگین میشوم: «آخر از چی میترسید؟ شما که بدتر از اینهاش را هم از سر گذرانده بودید!»
موضوع درست همین است. ما آن را از سر گذراندهایم. شما فقط آن را در ذهن خود تصور میکنید، حال آنکه ما میدانیم.
…
❤2
10 Jun 2026, 21:04 UTC48 views2 reactionsread 9 August 2026 آنتوان میخواست برایمان بگوید که در کاخ سرخ چه گفتهاند که بلندگو به صدایی رسا گفت: «حال به پخش آخرین گزارش...»
دست آنتوان را چسبیدم. گفتم: «آنتوان، عزیزم، آنتوان... اما اگر... اگر حالش بهتر شود چی؟»
آنتوان هیجانزده تقریبا بر سرم فریاد کشید: «مزخرف نگو گنیا، من که پزشکم بهت میگویم بهبودی امکان ندارد. میشنوی؟ تنفس شِین-استوکز، یعنی چیزی به مرگش نمانده است.»
(Cheyne–Stokes respiration)
(الگوی تنفس غیرطبیعی)
هایس به…
❤1💔1
10 Jun 2026, 21:04 UTC50 views2 reactionsread 9 August 2026 مدتی بیرون ماندم. دم در ایستادم و به آسمان پر ستاره کولیما نگاه کردم. آسمانی سرد اما بهاری. فکر نمیکردم، فقط به صدای پر شور و لطیفِ درونم گوش میدادم؛
میخواهم،
دیوانهوار میخواهم زندگی کنم
هرچه فانی را جاودانه
هرچه بیچهره را انسانی کنم
دیگر بار رؤیاهایی را که رنگ باختهاند واقعی کنم
#در_دل_گردباد
#یوگینیا_گینزبورگ
#طعم_ماندگار
🆔 @NooreKetab
❤2
10 Jun 2026, 21:04 UTC16 viewsread 9 August 2026 اگر هیتلر فقط در میان تعداد قلیلی نئونازی و سامیستیزان متوهم و فریبخورده احترام و عزتی دارد، و اندکاند آنانی که منکر هولناکترین جنایتهای بشری در دوره سلطه ناسیونال سوسیالیزم هیتلری در آلمان و سرزمینهای متصرفهاش شوند، میراث استالین هنوز هنوز به صورت نیرویی قدرتمند در جهان امروز باقی است. گرچه وجه تاریک میراث او دیگر به خوبی شناخته شده است اما بسیاری از روسها او را هنوز قهرمانی میدانند که غرور روسها را به آنا…
10 Jun 2026, 21:04 UTC17 viewsread 9 August 2026 برق ناگهان قطع شد - همانطور که معمولا میشد - و تنها یک چراغدستی کوچک ماند که شعلهی بیجانش روی میز میلرزید. در پرتوی لرزان آن چراغدستی، ساعتبهساعت به کودکی محتضر آمپول میزدم. او دختر پنجماهه زنی بیستساله بود که به جرمی پیشپا افتاده آنجا به سر میبرد. مدتی بود که بچه در بخش قرنطینه بستری بود. هرکس که کشیکش تمام میشد، وقت رفتن میگفت: «خب، کار آنیکی احتمالا امروز تمام میشود.»
اما همچنان بارقهای از حیات د…
10 Jun 2026, 21:04 UTC16 viewsread 9 August 2026 مشکل میتوان توصیف کرد کسی که بر اثر اَشکال غیرانسانی زندگی پایین و پایینتر رفته اساسا چگونه اندکاندک درک طبیعیاش را از خیر و شر، از مجاز و غیرمجاز از دست میدهد. در غیر اینصورت چطور ممکن بود نوزادانی در خانه کودکان باشند که مادرشان برای مثال دکتر فلسفه بود و پدرشان قاچاقچی مشهوری در رُستوف؟
#در_دل_گردباد
#یوگینیا_گینزبورگ
#طعم_ماندگار
🆔 @NooreKetab
10 Jun 2026, 21:04 UTC17 viewsread 9 August 2026 در آن حیات بدوی و غریبمان مقدر بود که با همهچیز - از کمدی گرفته تا تراژدی - روبهرو شویم.
و عشق هم؟ عشق، همانطور که هامسون میگوید: آن «آن نور طلایی در خون»؟ بر این اعتقادم که گاه در میان ما هم ظاهر میشد. هر چقدر هم خشکهمقدسهامان (که مشخصا تعدادشان میان منشویکها و سوسیالیستهای انقلابی بیشتر بود) با جوش و خروش امکان وجود عشق ناب را در کولیما انکار میکردند، در آنجا هم عشق بود. گاهی بیآنکه نظّارگان، تحقیرشدگان…
10 Jun 2026, 21:04 UTC19 views1 reactionsread 9 August 2026 مسئلهی واقعا وحشتناک، روزمره شدن دنائت برای ما بود. اینکه یکی از بارزترین جنبههای زندگیمان شده بود. ما دیگر با نحوه زندگیمان اخت شده بودیم. نامش را به ناچار زندگی گذاشته بودیم چون واژهی بهتری برایش نداشتیم. و دربارهی جزئیات حیاتمان طوری بحث میکردیم انگار مقصودمان چیزی کاملا متعارف باشد. تصاویر زندگی قبلیمان بیشتر و بیشتر در گذشته فرو میرفت و تکهکلام مختصر و مفید دزدان حرفهای بیشتر و بیشتر رواج مییافت: «م…
❤1
10 Jun 2026, 21:04 UTC20 views1 reactionsread 9 August 2026 گرسنگی...
جیرهی نان روز به روز کمتر و وسوسه انگیزتر میشد. اگر آدم نصفش را برای صبح کنار میگذاشت(شبها آن را به ما تحویل میدادند.) آنوقت تمام شب خوابش نمیبرد. مانع خوابیدن آدم میشد، از زیر بالشِ کاه آدم را آزار میداد. مثل این بود که روی دینامیت خوابیده باشد. مدام منتظر بود صبح بیاید تا بتواند همهاش را بخورد. اگر همهاش را یکدفعه در شب میخورد، چطور وقتی صبح گرسنه از خواب بلند میشد، سر پا بایستد و کار کند؟
…
❤1
10 Jun 2026, 21:04 UTC22 viewsread 9 August 2026 ایگور پوزخندی تحویلم میداد که یعنی میفهمد و چشمکی میزد. هر کسب و کاری فوت و فن خودش را دارد. فقط کافیست آدم چم و خم کار را بلد باشد، حتی در کار ظریفی مثل دفن زندانیان مرده.
تقریبا تمام سال زمستان بود و برف هم فراوان. بنابراین آنها یکی از تودههای برف را که عمیقتر بود حفر میکردند، بیآنکه ذرهای پوست سخت و صلبِ مادرمان زمین را خراش دهند، و در بهار وقتی برفها آب میشد، آبهای بهاری، عزیزان درگذشته را با خود می…
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @NooreKetab. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.