4 Jun 2026, 15:32 UTC58 views3 reactionsread 8 August 2026 Photo
🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊
غدیر، روزی که سرنوشت تغییر کرد. داستان عدالتی که بر بیعدالتی چیره شد و الهامبخش نسلها شد.✨
ژئوپلیتیک، صحنهای از نبرد قدرتها، امّا در این میان، صدای عدالت اجتماعی بلند میشود و مسیر را تغییر میدهد.🏙
این شماره از فصلنامهی غدیر را به بازخوانیِ پیوندِ ناگسستنیِ «غدیر» و «تحولات جهان اسلام» اختصاص دادهایم پیوندی که میگوید وقتی ولایتِ امیرالمؤمنین(ع) سایهسارِ زندگی باشد، مسیر روشن است.
(والی الو…
❤3
12 Feb 2026, 17:38 UTC≈9,470 views7 reactionsread 8 August 2026 Video
❤️ و حسین دلیلیست برای بیداری دلها ❤️
🎥 مفتخریم اعلام کنیم؛کلیپی که تماشا کردید
{با موضوع عواقب راحتطلبی}
در شب میلاد حضرت امام حسین(ع) از شبکه تابان پخش شده است.
📌 اونم در روزهایی که عطر میلاد《ققنوسهای عشق و ایثار》فضا را پر کرده.
یادمان باشد که ظهور موعود، پاسخی است به همّت مؤمنان و نه آسایشِ راحتطلبان... 🌱
به دلیل فیلتر بودن پیامرسان تلگرام ، توفیق شد شبِ زیارتی امام حسین (ع) این کلیپ را مجدّد در تلگرام من…
❤6👏1
7 Jan 2026, 20:53 UTC142 views4 reactionsread 8 August 2026 🌙قصه های شب
5️⃣3️⃣قصهی سی و پنجم:
🥀نذریِ کوچولو برای حضرت زینب (س)
مامان؟! چه بوی خوبی میاد!
داری چی درست میکنی؟
فاطمه ششساله، عروسکش رو گذاشت روی صندلی آشپزخونه و دوید پیش مامان.🧸🪑
مامان فاطمه رو بغل کرد و با لبخند گفت:
«دارم شلهزرد درست میکنم، دختر قشنگم!»🥣
فاطمه با صدای ناز و بچگانهش پرسید:
«برای چی درست میکنی مامان؟ چرا اینقدر مهمون داریم؟»
مامان آروم دستی به صورت دخترک کشید و گفت:👧🏼
«برای نذریه، عز…
🥰4
6 Jan 2026, 20:39 UTC98 views5 reactionsread 8 August 2026 🌙قصه های شب
4️⃣3️⃣قصهی سی و چهارم؛
👧🏻آن دختر هنوز منتظرم بود.
در اتاق مشغول مرتب کردن لباسهای زمستانی بودم که مادرم در را باز کرد و وارد شد.🧣🧤
«عزیزم، کمدت رو که مرتب کردی، بیا اتاق انباری رو هم مرتب کنیم.
خیلی وقته دستی به سر و روش نکشیدیم.»🧹
«چشم مامان، الان میام.»
لباسها را به رگال آویزان کردم، در کمد را بستم و دنبالش رفتم.🧥
مامان در فلزی قرمز رنگ انباری را باز کرد.
با زدن کلید، نور زرد کمجانی فضای خاک…
❤5
6 Jan 2026, 08:42 UTC79 views2 reactionsread 8 August 2026 ⚠️⚠️ دو اطّلاعیهی مهم ⚠️⚠️
1⃣همونطور که درجریان هستید؛امکان ملّی شدن اینترنت یا.. وجود داره.
⬅️ برای همین حتماً حتماً در ایتا هم عضو باشید و از اخبار ، محتواها تا برگزاری دورهها جانمونید🌹
🆔https://eitaa.com/KHOD_NEVIS_IR
2⃣و ادامهی فرآیند ارتباطگیری را با پیام به ادمین ایتا که امروز بصورت رسمی کار خودشون رو آغاز کردند
حفظ کنید.
🆔 @KHod_nevis_admin
👍2
5 Jan 2026, 21:02 UTC77 views6 reactionsread 8 August 2026 🌙قصه های شب
3️⃣3️⃣قصهی سی و سوم:
🍎سیب سرخ در اردوگاه
آن شب که موشکها از بالای سرمان رد میشدند، فقط به این فکر میکردم که اگر همین حالا بمیرم، هیچوقت نخواهد فهمید چرا هر بار نامش را میبرند، دست و دلم میلرزد.🚀
بیشتر از جان خودم، نگران او بودم.
ذکر سلامتیاش همیشه ورد زبانم بود؛ انگار اگر یک لحظه غفلت کنم، چیزی از او کم میشود.
هر بار که صدای غرش موشک سقف را میلرزاند، دلم هُری پایین میریخت؛ نه از ترس مرگ خو…
❤2🕊2❤🔥1🔥1
4 Jan 2026, 20:35 UTC70 views5 reactionsread 8 August 2026 🌙قصههای شب
2️⃣3️⃣قصهی سی و دوم:
🫵🏻تا وقتی که حقیقت سیلی زد.
همیشه اولین کسی بود که لبخند میزد، حتی وقتی چشمهایش خیس بود.👁️💧
تنها کسی که همیشه شرایط اطرافیان را درک میکرد.
او بود که برای کودک رهگذر خیابان شکلک درمیآورد تا کودک بخندد و از خندهی او، خودش هم به خنده میافتاد.👶🏻
او بود که توقعش را آنقدر پایین آورده بود که گاهی اطرافیان، او را کاملاً فراموش میکردند.
او برای همکلاسیاش در روزهای سخت، پناه بود…
💔4❤1
3 Jan 2026, 21:06 UTC64 views5 reactionsread 8 August 2026 🌙قصه های شب
1️⃣3️⃣قصهی سی و یکم:
🏠«خانهای که بهار در آن گم شده بود»
خانه بزرگ بود، اما بعد از رفتن خانواده، سکوتش مثل برف نشسته روی شانههای لیلا سنگینی میکرد. 🏡❄️
شبها باد از لای درز پنجره عبور میکرد و صدایی میساخت شبیه ناامیدیِ کشدار.🌬️
تنهایی مثل سایهای بلند پشت سرش میآمد.
یک شب زمستان، از صدای چکچک شیر آب کلافه شد و با عصبانیت گفت:
– «بس کن دیگه!»💧
صدایش در خانه چرخید و همان را به او برگرداند.🗣️…
❤3🥰2
2 Jan 2026, 20:34 UTC80 views5 reactionsread 8 August 2026 🌙قصه های شب
0️⃣3️⃣قصهی سیام:
🌞👨🏻مهرِ جاودان پدر
در یک صبح آفتابی خرداد، وقتی نسیم خنک از پنجرههای باز خانه میوزید و بوی نان تازه از نانوایی محله میآمد.🌞🥖
آقای رضایی با لبخندی پهن از خواب بیدار شد.
امروز روز پدر بود، روزی که تقویمها با گلهای قرمز رنگش میکردند، اما برای او بیشتر از یک تاریخ، یک تاج افتخار بود.👑
او کت و شلوار نواش را پوشید، همان که هفته پیش از بازار خریده بود، بدون اینکه نگران قیمتش باشد. 👔…
❤4🫡1
1 Jan 2026, 21:55 UTC64 views6 reactionsread 8 August 2026 🌙قصه های شب
9⃣2⃣قصهی بیست و نهم:
«کوچهای که شبها زیر نور زرد،نفس میکشید.»
سارا هر شب از کوچهای میگذشت که چراغهایش زرد و کمنور بودند.💡
زردی غمگین، اما گرم، مثل شمعی که نمیخواهد خاموش شود.🕯
ساختمانها سایههایی کشدار میانداختند و سنگفرشها زیر نور میدرخشیدند، انگار خیسِ یادهای قدیمیاند.✨
یک شب برق محله قطع شد؛ تاریکی مثل پتویی سنگین روی کوچه افتاد.🌑
سارا ایستاد.
دلش لرزید.
زیر لب گفت:
– «خب… حالا ب…
❤6
31 Dec 2025, 20:51 UTC66 views6 reactionsread 8 August 2026 🌙قصه های شب
8️⃣2️⃣قصهی بیست و هشتم:
✨❄️نور دانه های برف
در دل جنگل کاجهای پوشیده از برف، کلبه کوچکی بود که فقط یک پنجرهاش روشن بود. 🌲🌨️
داخلش پسربچهای به اسم آرش نشسته بود کنار شومینهای که شعلههایش مثل رقص نارنجی-طلایی بود.🔥
ساعت نزدیک نیمهشب بود.
برف آرام میریخت، اما نه معمولی؛ هر دانه برف انگار نور ضعیفی داشت، مثل ستارههای ریز که یکییکی فرود میآمدند.❄️
آرش داشت آخرین نامهاش رو به آتش میانداخت که …
❤4🤗2
30 Dec 2025, 20:54 UTC74 views5 reactionsread 8 August 2026 🌙قصه های شب
7️⃣2️⃣قصهی بیست و هفتم:
🌟ستارهای که از گهواره طلوع کرد.
یه شب گرم تابستونی تو مدینه، همه جا آروم بود. 🌑
ستارهها انگار بیشتر از همیشه چشمک میزدن.✨
در خانه خشتی امام رضا(ع)، کنیزک خونه و قابلهی مهربون تو یه اتاق کوچیک منتظر نشسته بودن.👩🏾⚕️
امام رضا(ع) در رو بستن و گفتن: «امشب یه اتفاق خیلی قشنگ میافته…»💫
نیمهشب شد.
و نور اتاق به تاریکی تبدیل شد!
تاریکی مطلق. 🌫️
کنیزک و قابله ترسیدن، قلبشون…
❤2😍2🎉1
Showing the 12 most recent of 19 posts we hold for @KHOD_NEVIS_IR. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.