5 Aug 2026, 19:03 UTC121 views20 reactionsread 8 August 2026 - چیا خوشحالت میکنه؟!
مهم نیست چند ساله باشند، همه با این سوال ساده، به فکر فرو میروند. بچهترها طعمهای آدامس را در ذهنشان مزه مزه میکنند؛ نوجوانان هوسِ موتور و تتو و دنیای آدم بزرگترها هم آنقدر پیچیده هست که در یک جمله نگنجد.
امروز سوالم را از آینه پرسیدم. دروغ تحویلم داد. آخر عشقِ تو و دستهای نامهربانت را چه به دلیلِ خوشحالی؟
❤17💔3
4 Aug 2026, 18:12 UTC155 views22 reactionsread 8 August 2026 Photo
بزرگترین تصمیمی که باید میگرفتم، انتخاب بین زرد و سبزِ برگها بود. از یک انتخاب ساده هم که کلافه شده بودم تازه فهمیدم هیچ چیز اجبار نیست.
چرا دیوار باید سفید باشد و گلدان حتما قهوهای؟ برگ قرمز مگر نداریم؟! رویای من که دارد. نباید که حتما طبق عرف و اخلاق انتخاب کنم. هیچ چیز اشتباه نبود؛ نه بنفشِ شال، نه آبیِ زمین و نه آسمانی که بیاجازه، شکسته بود.
اصلا شاید دنیا، آنقدرها که فکر میکنیم با قاعده و قانون نیست؛ گاهی ف…
❤22
2 Aug 2026, 19:50 UTC210 views31 reactionsread 8 August 2026 من فکر میکردم رابطهها با گریه تمام میشوند، با فریاد، با سیلی، با دری که محکم کوبیده میشود. فکر میکردم روزی یک جای مسیر، بحث آنقدر بالا میگیرد که به قد و قیافه هیچکدامشان نمیخورد.
اما حقیقت را از امروز از بیمار تخت ۲۳ شنیدم. روابط از لبخند تمام میشوند. از دیگر مهم نیستها. از شانه بالا انداختن وقتی انتظارها تک به تک برآورده نمیشود. وقتی نبودنش را گوشزد نمیکنی و دور بودش را درد نمیدانی.
از بیمار تخت ۲۳: اتفاقا همه …
❤21💔10
31 Jul 2026, 07:56 UTC350 views28 reactionsread 8 August 2026 اگر منشور جهان را من مینوشتم؛ "فراموشی" را هم در کنارِ خواب و آب، همسنگرِ غذا، لابهلای لیست نیازهای اساسی میچپاندم. نمیدانم... مثلا به مغز هم پلک میدادم که گاها روی اتفاقات بد ببندد. یا گلاب به رویتان، تحویلِ فاضلاب دهد.
مثلا محمد ناهارِ امروز، بغض شش سالهاش را قورت میداد. یا خانم احمدی، سیاهیهای دلش را با دوشِ امشب میشست.آقای صلواتی غروب که شد، خاطرات دو داغِ جوانش را از درخت کاج آویزان میکرد و سبکتر از همیشه …
❤24💔4
27 Jul 2026, 18:27 UTC407 views66 reactionsread 8 August 2026 Photo
امروز جلسه دفاعم بود. فکر میکردم رفتهام تا از پایاننامهام دفاع کنم؛ اما ساعتی نگذشته بود که فهمیدم این جلسه، فقط برای دفاعِ شببیداریها و تلاشهاییست که هیچکس ندید. از ساعتهایی که پشت صفحهی لپتاپ جا ماندند. از امیدهایی که هر بار میان «نمیشود»ها، دوباره جان گرفتند. از خودِ خستهای که بارها خواست دست از ادامه دادن بکشد و هر بار، بیآنکه کسی بفهمد، دوباره از جایش بلند شد.
جلسه تمام شد. استادها سؤالهایشان را …
❤61💔5
26 Jul 2026, 19:42 UTC357 views60 reactionsread 8 August 2026 فردا جلسه دفاعمه 🥲
باورم نمیشه بلاخره ۷ سال گذشت و دارم خانوم دکتر واقعی میشم
❤59💔1
23 Jul 2026, 16:15 UTC454 views29 reactionsread 8 August 2026 میگفت:« وقتهایی که میخوام بخوابم گوشیمو میگیرم دستم تا اگه پارتنرم پیام داد متوجه بشم.»
میترسید جوابش را دیر بدهد. کلی مسخرهاش کردم و با گفتنِ "اینکه نشد زندگی" خداحافظی کردم.
چند دقیقه پیش ناگهانی متوجه شدم که وسط کشیک، سرم را گذاشتهام روی میز و گوشیام را با انگشتانم چسبیدهام که نکند استادم جواب پیامم را بدهد و من به خواب فرو رفته باشم.
" اینکه نشد زندگی "
💔21❤8
18 Jul 2026, 10:26 UTC557 views25 reactionsread 8 August 2026 در چند روز پیش رو، امتحان قلب، دفاع پایاننامه و از همه مهمتر آزمون صلاحیت بالینی، انتظارم را میکشند. آنوقت اهمالکاریِ ناشی از کمالگرایی، گوشه اتاقم نشسته و تخمه میشکند؛ با اینکه صدای تقتقش عذابآور است، اما من هم پابهپایش تخمه میشکنم و اخبارِ قاچاق مواد در وانواتو را میخوانم.
As always:
کاش کسی بیاید و اجبار به جانم بیندازد...
💔20❤5
16 Jul 2026, 11:30 UTC554 views4 reactionsread 8 August 2026 Posted without readable text
💔4
16 Jul 2026, 11:26 UTC530 views27 reactionsread 8 August 2026 دوراهیهای درمان را اصلاً دوست ندارم؛ مخصوصاً آنهایی که پای هزینه به میان میآید.
«حاجآقا، بیمارستان رضوی بهتر است، اما هزینهاش بیشتر میشود؛ مشکلی ندارید؟»
«مادرجان، چارهای نیست؛ این دارو عوارض بیشتری دارد، اما قیمتش مناسبتر است.»
«اگر پلاتینِ باکیفیت استفاده نکنیم، ممکن است خیلی زود دوباره نیاز به تعویض پیدا کند.»
و هزاران مثال دیگر.
آنقدر به این سؤالها عادت کردهایم که پیش از هر نسخه، هر مداخله، حتی پیش ا…
❤18💔9
15 Jul 2026, 18:11 UTC483 views26 reactionsread 8 August 2026 کلاس دوم دبستان که بودم، همکلاسیِ مهمانی داشتیم که برای چند ماهی از تهران به شهرستان ما آمده بود. خانهشان چند کوچه بالاتر از ما بود و مسیر هر صبحش، ناگزیر، از جلوی خانه ما میگذشت.
آن صبحهای پاییزی، آنقدر برگهای خشکِ کوچه را با کفشهایم زیر و رو میکردم تا از دور، بنفشِ لباسِ فرمِ او را ببینم. بعد قدمهایم را تنظیم میکردم و درست جلوی پایش از کوچه بیرون میزدم:
«عه، سلام. دوباره همزمان داریم میریم مدرسه.»
آن پ…
❤25💔1
14 Jul 2026, 15:08 UTC365 views30 reactionsread 8 August 2026 بیمار امروزم زیادی جذاب بود.
پیرمرد ۷۰ سالهای بود که موهای سفیدش را با کش کوچکی پشت سرش جمع کرده بود. عینک نیمفریم مشکیاش را، در دورترین نقطه بینیاش، رو به کتابی که در دست داشت تنظیم کرده بود؛ انگار نمیخواست آبیِ چشمانش، پشت عینک حیف شوند. جدای از همه اینها، از طرز نشستنش مشخص بود ورزشکار است.
پدر جان! شما دیگر چرا؟! بستری بخش قلب؟ به شما میخورد شام، سالاد سبزیجات نوش جان کنید و آخر شبها به جای سیگار، فلسفه د…
❤25💔5
Showing the 12 most recent of 18 posts we hold for @Dr_Capgras. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.