27 Jul 2026, 06:16 UTC27 views9 reactionsread 8 August 2026 آتش
وقتی کسی که دوستش داری در آغوشت زمزمه میکند: «هر اتفاقی هم بیفته، هیچچیز نمیتونه ما رو از هم جدا کنه» آن جمله دیگر فقط یک جمله نیست. در حافظهی عاطفی آدم حک میشود؛ همانجا که عقل کمتر راه دارد و باور، بیاجازه ریشه دوانده.
هیچکس در آن لحظه با خودش نمیگوید: «شاید یه روز نظرش عوض شه»
آدم، آن کلمات را با تمام وجودش میپذیرد؛
مثل وعدهای که قرار نیست تاریخ انقضا داشته باشد.
بعد، روزی میرسد که هیچچیز شبیه آن…
❤3🔥3👍2⚡1
16 Jul 2026, 11:27 UTC61 views7 reactionsread 8 August 2026 این بدیِ خلق با تو در جهان
گر بدانی گنجِ زر باشد نهان
خلق را با تو چنین بد خو کند
تا تو را ناچار رو آن سو کند
مولانا
❤4👏1🔥1🙏1
30 Jun 2026, 09:19 UTC98 views7 reactionsread 8 August 2026 بگذار اینیکی بیعنوان بماند
مدیون خودم میشدم، اگر آن روز
آمده بودم
نوشته بودم:
«نکند خوابی باشی که رویای صادقه نیست. نکند بیدار شوم و چشم باز نکرده، دست بگردانم و نیابمت. نباشی. اصلاً کلاً از اولش نبوده باشی. که زور بزنم فرو بروم در همان رویا. که بگردم توی پسکوچهها و بدوم به خیال دیدنت. که پیدایت کنم و دلم دوباره از اول بلرزد. که دیگر هرگز دستانت را ول نکنم. که برقصیم و بچرخیم و بخندیم و بمانیم همانجا.»
ننوشت…
❤2💘2👏1🔥1🥰1
16 Jun 2026, 13:59 UTC109 views9 reactionsread 8 August 2026 اعتراف
از این میدوم به آن یکی. مشتاقانه. کودکانه.
ماندن روی یکیشان جرأت میخواهد. توانی که من یکی ندارم.
کتابی، فیلمی، فکری، آدمی، رویایی. هیچکدام آنقدر نبود که بشود چند ساعت بعد هم همانجا پیدایم کرد.
و من مدام سرم را برمیگرداندم.
حالا ولی
گاه میبینم چند دقیقه گذشته و هنوز دارم به یک چیز فکر میکنم. همان فکر قبلی. همان لبخند قبلی. همان جملهای که لابد اگر از بیرون نگاهش کنی، اتفاق مهمی هم نبوده.
بزرگ شدنِ…
❤6👍1👏1🥰1
15 Jun 2026, 08:14 UTC88 views10 reactionsread 8 August 2026 سختنما
یک ماه و نیم است عقبش میاندازم.
مگر بستن چند تا حساب بانکی چقدر سخت است؟ ظاهراً برای آدمهای معمولی، اصلاً. ولی من در تمام این مدت، دور خودم چرخیدم و کاری را که برای همهی بقیه، ساده بود، به سختترین شکل ممکن تبدیل کردم.
دیشب خوابم نبرد. مدام جملهها را بالا پایین کردم که چطور به متصدی بانک توضیح دهم. انگار قرار است اعتراف کنم به یک خطای بزرگ. انگار باز کردن حسابی در پانزده سال پیش، که الان دیگر به کارت نم…
❤4👍2⚡1👏1🔥1🥰1
13 Jun 2026, 06:31 UTC60 views12 reactionsread 8 August 2026 بنفشتر از خیال
فکر میکردم شکرگزاری، رنگی شبیه قهوه دارد؛
گرم، آرام و آشنا، مثل فنجانی که خستگیِ روز را در خودش حل میکند.
و خدا در مهربانترین حالتش برایم قهوهای بود.
«خدای بزرگ قهوهای».
حالا، حالی نه شبیه هیچگاه.
ناگهان میفهمی بعضی رنگها دیگر کافی نیست.
نوری بنفش
از جایی دورتر و عمیقتر
میانِ خیال و رویا
دارد آرامآرام
از پشتِ جهان
پیدایش میشود.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۱۱)
@HediyeKargarnia
❤9🌚1👏1🔥1
9 Jun 2026, 11:54 UTC81 views10 reactionsread 8 August 2026 یادت نمیآید
خسته در گرما به سربالایی که میرسیدم دیگر نایی نمانده بود. تا برسم خانه و در زودترین حالتش ساعت شش باشد. ششی که شب نبود در آن فصلش. دوشی بگیرم و بخزم زیر پتویی که روزها مرتب نشده. دوباره به خودم افتخار کنم که توانستم یک روز کاری سخت و طولانی را دوام بیاورم. کتابهای دور و برم را زیر و رو کنم و یکی را بردارم و از دنیا کنده شوم. چند صفحه نرفته یادم بیاید کارهای واجبی مانده. ظرفها دارد میگندد. لباس تمیزی…
❤5👏3🔥1🥰1
8 Jun 2026, 08:54 UTC77 views7 reactionsread 8 August 2026 زیر آوار خاطرات
آن برهنه تنِ بیجان
که پارچهای سپید
آخرین مهربانی زمین است برایش
بگذار خاک بریزد آن مرد
با اهرم آهنیِ سنگین
مشت مشت
بگذار خاک روی دیروزها هم بریزد
روی اگرها
روی کاشها
بگذار خاطرات هم
بخوابند همانجا
و سنگ سرد را که نهادند
که صدای هقهق از آسمان گذشت
یادت نیاید هیچ قبلاًِ مشترکی
هدیه🦋
❤3👏2💔1🔥1
7 Jun 2026, 12:32 UTC82 views9 reactionsread 8 August 2026 آن یکی دنیا
یکشنبه، ششم خرداد هزار و چهارصد و سه. که البته هیچ به یادم نمانده بود تاریخش. میشود به عبارتی دو سال و یازده روز قبل. یادم بود بهار بودنش را. یادم بود حتی خرداد بودنش را. اما نه روزش. روزی که از سردرگمی دست به دامان گوگل شدم.
هرکاری.
هر کاری که ثانیهای زورش به آنها برسد. به آن فکرهای خورهای. که تمامم را میجوید و من به جز ایستادن و تماشا هیچ نمیکردم. زورم تمام بود. چقدر بیهوده بجنگی؟ در خواب بجنگی. …
❤6👌1🔥1🥰1
31 May 2026, 18:00 UTC84 views12 reactionsread 8 August 2026 دیگر یادم نمیآید
دلتنگِ واژههای ننوشیده
دلتنگِ جملههای بیسرانجام
دلتنگِ لمدادن بر سفیدی کاغذ
جا شدن لای باریکیِ دو تا خط
دلتنگِ نقطههای بیقرار
اما
اما فشار بازوانش چه بیرحمانه یادم برد
که یادم برد دلتنگی چه نامردانه بدطعم است
هدیه🦋
❤8🥰2👏1🔥1
27 Feb 2026, 20:27 UTC125 views6 reactionsread 8 August 2026 ترس، تلخ
تازه رسیده بودیم. شیرین کلی زحمت کشیده بود. زبانِ روزه. بوی آشرشته جوری بینیام را قلقلک میداد که یادم رفت گرسنه نیستم. به ساعت خیره بودم انگاری من روزهام.
زنگ موبایل رنگم را پراند. چه بر تو گذشته که آنطور داد و هوار میکردی؟ از دور همهچیز بزرگتر بهنظر میرسد.
سفرهی نچیده را رها کردم. دنبال آبمعدنی و دستمال و کنسرو و سفارشاتت. آرام بگیر آدم گنده. منم حواسم هست.
هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۶۰۸)
@Hediye…
😢2❤1👍1🔥1🥰1
26 Feb 2026, 19:52 UTC107 views4 reactionsread 8 August 2026 سوار بر بالهای شب سرمهای
و توی خیالم تو داری با همان روسری صورتی موهای عروسکت را میبافی
چه زود تابستان تمام شد
دیگر نیستی که زیرچشمی پلیسههای دامنت را بشمارم
دیگر نیستم تا تورهای جورابت را تماشا کنم
بزرگ نشیها
قول بده سال دیگر هم توی بغلم همینقدری باشی
❤2👏1🥰1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @CoolClasss. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.