18 Aug 2026, 10:26 UTC≈3,290 viewsread 22 August 2026 سلام دوستان جان
خوب باشید انشالله
پارتهای پایانی رمان #جرعه_چین به زودی و با هم در کانال ارسال خواهد شد.
اگر هنوز موفق به مطالعهی این کتاب نشدید، لطفا زودتر شروع کنید.
دو هفته بعد از پایان، همهی پارتها از کانال حذف میشن.
ممنونم همراهم هستید❤️
Signed إزی͡ـتـا خ͜ـی̸̸̸̸ـرے
12 Aug 2026, 17:46 UTC≈2,330 viewsread 22 August 2026 دستهایش را برده بود بالا و با هر ضرب موسیقی یکبار باسن و کمرش میلرزید. همزمان گردنش را تاب میداد و موهای بلندش مثل موجی سرکش روی شانههای عریانش میرقصید.
صدای موسیقی آرام، اما ریتمش پرضرب بود.
چراغ قرمز آباژور نور زیادی نداشت، اما همین برای اغواگری شراره کافی بود.
سرش را میچرخاند و موهای مجعدش را پریشان میکرد. سینههایش در هر تکان میلرزیدند و قطرههای عرق روی پوست گردن و روی برجستگی سینههایش برق میزد.
مو…
12 Aug 2026, 17:46 UTC≈2,870 viewsread 22 August 2026 Forwarded from @azitakheyri
سلام و وقتتون بخیر❤️
✅️شروع عضوگیری رمان #تب_تن_تو
این داستان حق عضویتیه و تم داستان #عاشقانه_معمایی ست😍
#هشدارمهم
🚫🚫 #تب_تن_تو یک داستان بزرگساله و در سبک ادبی اروتیک نوشته میشه.
بنابراین اگر زیر هجده سال هستید، لطفا برای عضویت در این کانال اقدام نکنید.
با توجه به توضیحی که ارائه شد، احتمال انتشار این رمان بسیار ناچیزه
و در شرایط فعلی اگر روزی به چاپ برسه، قطعا با سانسور بسیار همراه و با نسخهی آنلاینش متفا…
11 Aug 2026, 15:31 UTC≈1,990 viewsread 22 August 2026 Forwarded from @azitakheyriPhoto
#تب_تن_تو
جنجالیترین اثر #آزیتاخیری
#داستانی_که_چاپ_نمیشود
11 Aug 2026, 09:12 UTC≈2,400 viewsread 22 August 2026 _کاش زندگی دگمهی غلطکردم داشت!
نصرت چشمدوخته به تاریکی جاده جواب داد:
_اگه منظورت ازدواج با صیاده که... هر دومون اشتباه کردیم.
نگار جوابی نداد. سکوت کرد و باز هم ذهنش پر کشید به اصفهان؛ دو روز بعد از آن شب...
رهی را ورودی دانشکده دیده بود. عجله داشت انگار، اما با دیدن نگار مکث کرده بود. احوالپرسیشان محکم نبود، اما میان همان حرفهای کوتاه و سرد عطر آشنایی هم بود؛ همانکه آن شب توی ماشین وقتی از جشن آرتین و دوستانش…
11 Aug 2026, 09:03 UTC≈2,210 viewsread 22 August 2026 سلام و ارادت خدمت دوستان عزیز
جرعهچین رو به پایانه و بعد از پایان دو هفته بیشتر در کانال نمیمونه.
لطفا مطالعه رو زودتر شروع کنید.
این رمان بعد از جنگ دوازدهروزه رایگان شد و حق عضویت نداره.
لطفا تا وقتی در همین کانال بارگذاری میشه مطالعه کنید و بعد از اتمام اثر، به سایت و کانالهای دیگری حق اشتراک پرداخت نکنید.
فارغ از اینکه خودتون متضرر میشید، من هم رضایت ندارم.
ممنونم که همیشه همراهم هستید.
ممنونم که حلال میخ…
Signed إزی͡ـتـا خ͜ـی̸̸̸̸ـرے
11 Aug 2026, 08:59 UTC≈2,110 viewsread 22 August 2026 #جرعه_چین
#آزیتا_خیری
#پانصد_و_هفتاد_و_پنج
اعتمادمقدم با مکث سر تکان داد و وقتی از تخت شجاعالدین دور میشد، کوتاه جواب داد:
_نه!
رو کرد به نوبخت و در حال خروج از اتاق ادامه داد:
_برو سراغ نایب، لازمه تصویر این دو نفر در اعلان فوقالعادهی روزنامهها منتشر بشه.
نوبخت پا کوبید و بعد از اعتمادمقدم از اتاق خارج شد. ماهطلعت کنار تخت ایستاد و با چشمانی خیس به پسرش نگاه کرد. کوکب دست برادرش را گرفت و با صدایی زخمی از گریه…
Signed إزی͡ـتـا خ͜ـی̸̸̸̸ـرے
11 Aug 2026, 08:59 UTC≈2,290 viewsread 22 August 2026 #جرعه_چین
#آزیتا_خیری
#پانصد_و_هفتاد_و_چهار
نگاه پر از اخم پریناز به سوی او چرخید. ترسش ریخته و جایش را یقین پر کرده بود. از سر همین یقین بود که با سری بالا و لحنی محکم جواب داد:
_من چیزی رو که شب پیش دیدم گفتم. اشتباه هم نمیکنم. به ناحق هم به کسی بهتان نمیزنم.
دست شجاعالدین دور دست او محکم شد و نگاه محزون پریناز پایین افتاد.
نوبخت به تندی نگاه از او گرفت و اعتمادمقدم بیخبر از آنچه با نگاه بین او و دختر ادیبان …
Signed إزی͡ـتـا خ͜ـی̸̸̸̸ـرے
11 Aug 2026, 08:59 UTC≈1,640 viewsread 22 August 2026 #جرعه_چین
#آزیتا_خیری
#پانصد_و_هفتاد_و_سه
اعتمادمقدم بیخبر از حال پریشان او گفت:
_بیا جلو!
پریناز با قدمهایی سست جلو رفت. توان ایستادن نداشت. کنار تخت ایستاد و به نگاه نگران شجاعالدین لبخند زد.
اعتمادمقدم آمرانه گفت:
_به من نگاه کن.
پریناز سرش را بالا آورد. تلاش میکرد سیاهی چشمش سوی نوبخت نلغزد. دیدن او رنج محبس و دردِ تحقیر کتکهایی را که به یادش میآورد که بیرحمانه نصیبش شده بود.
اعتمادمقدم به شجاعالدین اشا…
Signed إزی͡ـتـا خ͜ـی̸̸̸̸ـرے
11 Aug 2026, 08:59 UTC≈1,630 viewsread 22 August 2026 #جرعه_چین
#آزیتا_خیری
#پانصد_و_هفتاد_و_دو
با حالی درمانده التماس کرد:
_میخوام از تخت بیام پایین!
پرستار جواب داد:
_باشه... آروم باش. بذار کمکت کنم. سرگیجه نداری؟
پریناز جواب منفی داد. حالا رخت بیمارستان به تن داشت. یک پیراهن رنگرورفتهی بلند و آبیرنگ. با کمک پرستار از اتاق بیرون آمد و در راهرو چشم چرخاند. پرسید:
_شجاعالدین رو کجا بردین؟
_نگران نباش، حالش خوبه.
پریناز با ناباوری نگاهش کرد و پرستار به روبهرو اشا…
Signed إزی͡ـتـا خ͜ـی̸̸̸̸ـرے
11 Aug 2026, 08:58 UTC≈1,530 viewsread 22 August 2026 #جرعه_چین
#آزیتا_خیری
#پانصد_و_هفتاد_و_یک
با هقهقی تلخ دوباره گفت:
_تو چیزیت بشه من میمیرم... به جون خودت دووم نمیآرم.
پایش را روی پدال فشرد و با سرعت دیوانهواری که پیش گرفته بود، ادامه داد:
_دیشب گفتی برام میمیری... مرغ آمین مگه بالاسرت بود لعنتی؟... شجاع غلط کردم گفتم برو... جون پریناز چشاتو وا کن... شجاع من کسی رو ندارم... تو رو خدا بمون با من...
پیچید سوی بیمارستان نجمیه و با ماشین راند توی محوطه. پزشک و پر…
Signed إزی͡ـتـا خ͜ـی̸̸̸̸ـرے
11 Aug 2026, 08:58 UTC≈1,420 viewsread 22 August 2026 #جرعه_چین
#آزیتا_خیری
#پانصد_و_هفتاد
اشرف با کینه چشم از پریناز گرفت و پریناز میان نعرههای ننهرباب و نور فانوسهایی که کمکم محله را روشن میکرد، سعی کرد نفس بکشد. همهی جانش میلرزید. نفس نداشت. دوباره تقلا کرد و مثل ماهی دورمانده از آب دهانش را باز و بسته کرد. بالاخره نفسی که در حلقش گره خورده بود بالا آمد و او یکباره به تن نیمهجان شجاعالدین نگاه کرد.
وحشتزده صدا زد:
_شجاع!
او جوابی نداد و پریناز به سختی ا…
Signed إزی͡ـتـا خ͜ـی̸̸̸̸ـرے
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @jorechin. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.